چهره‌ها و حادثه‌ها

تا آخرین لحظه با سرطان می‌جنگم

بابک معصومی را حالا غیرفوتبالی‌ها هم بخوبی می‌شناسند، او به یک چهره شاخص در مبارزه با سرطان تبدیل شده است و دیگر فقط یک بازیکن فوتسال نیست که برای کشورمان افتخارات زیادی به دست آورده است. معصومی 37 ساله یکی از کسانی است که با تیم ملی فوتسال ایران به افتخارات زیادی دست پیدا کرده است. قهرمان چندین دوره آسیا، حضور در جام‌جهانی فوتسال و کسب مقام‌های مختلف باشگاهی از او یک قهرمان ملی ساخته است.
کد خبر: ۳۳۰۸۲۶

معصومی ابتدا یک بازیکن فوتبال بوده، اما به خاطر تکنیک بسیار خوبی که داشت، با مشورت مربیانش به سمت فوتسال آمد و یکی از موفق‌ترین چهره‌های ورزشی ایران شد. او هم مثل خیلی از جوانان کشورمان، فوتبال را از کوچه‌ها یاد گرفت و برای همین تکنیک بسیار خوبی دارد. معصومی اکنون مربی تیم فوتسال پرسپولیس است و با این تیم موفق شده به رقابت‌های لیگ برتر صعود کنند. بابک معصومی درباره مهم‌ترین حادثه زندگیش می‌گوید: «برای هر فردی، بیماری‌های مهلک مهم‌ترین حادثه زندگی است، برای من همین گونه بود. حدود
4‌سال پیش دچار سردردهای شدیدی می‌شدم و بعضی وقت‌ها ضعف می‌کردم، اما بعد از مدتی متوجه شدم که حالم هر روز بدتر می‌شود. برای همین خیلی سریع پیش یک دکتر متخصص رفتم و آنها تشخیص دادند که من سرطان خون دارم. بعد از آن شروع به درمان کردم و حدود 6 ماه شیمی‌درمانی کردم که دکترها از نتایج آن راضی بودند. بعد از مدتی حالم رو به بهبود رفت و توانستم به کمک خانواده و دوستانم دوباره سلامت خود را به دست بیاورم. اما مدتی که گذشت متوجه شدم دوباره بیماری من برگشته است و به نظر می‌رسید همچنان باید با سرطان بجنگم.
این‌بار با روحیه بهتری در مقابل بیماری‌ام ایستادگی کردم. با خواندن داستان آن دوچرخه‌سوار معروف آمریکایی که سرطانش را شکست داد، می‌دانستم که اگر روحیه بالایی داشته باشم، می‌توانم بیماری‌ام را پشت سر بگذارم. این بار هم دوستانم مثل علی کریمی و خانواده‌ام کمک کردند تا در مقابل این بیماری ایستادگی کنم. روزهای بسیار سختی را پشت سر گذاشتم و اگر کمک دوستانم چه از نظر روحی و چه از نظر مالی نبود، نمی‌دانستم که چه بلایی سرم خواهد آمد. دوباره بعد از مدتی توانستم سلامتی خودم را به دست بیاورم و این‌بار حبیب کاشانی، سرپرست باشگاه پرسپولیس بود که مرا سرمربی تیم فوتسال این باشگاه کرد تا بازگشتی دوباره به فوتسال داشته باشم. در تمام مدتی که با این بیماری می‌جنگیدم، احساس می‌کردم خدا با من است، به همین دلیل از مبارزه با مرگ خسته نشدم و هر موقع احساس ناراحتی می‌کردم، خانواده و دوستانم نمی‌گذاشتند احساس تنهایی بکنم.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها