ظاهرا بعد از ایفای نقش کیکاووس موهایش را آرایش نکرده و با آنها چند نقش دیگر هم بازی کرده است، اما راه رفتنش با کیکاووس فرق دارد و در شانههایش آن قوز همیشگی دیده نمیشود.
محسن حسینی متولد 1336 تهران، کارگردان، بازیگر و کارشناسی ارشد درام، تئاتر و ارتباطات را از دانشگاه یوستوس لیبیک آلمان اخذ کرده است. وی در کشور آلمان آثاری ازجمله نوستالژی، آبی آهنی، سدرای زرتشت و برج خاموشان را به روی صحنه برد. 8 سال است که به ایران برگشته و اجرای آثاری ازجمله «مدهآ»، «اورفه»، «شهرزاد و هفت قصهاش»، «مزرعه مین» و... را در تهران به روی صحنه برده است.
او علاوه بر این در فیلمهای «عروس افغان» (قاسم طالبی)، «آرامش در میان مردگان» (مهرداد فرید)، «چهره به چهره» (علی ژکان)، «به همین سادگی» (رضا میرکریمی) و «راه آبی ابریشم» (محمد بزرگنیا) نیز ایفای نقش کرده است. او صحبتهایش را با تبریک 10 سالگی روزنامه جامجم آغاز میکند. در این گفتگو با او درباره جزییات نقشآفرینیاش در سریال باغ شیشهای هم صحبت شدیم.
باغ شیشهای پس از «گاو صندوق» دومین حضور شما در یک سریال تلویزیونی است. چطور به گروه «باغ شیشهای» پیوستید؟
از طریق «فرهاد آئیش» به سریال «باغ شیشهای» دعوت شدم. من و او دوستان قدیمی هستیم. «مهدی مظلومی» در 5 دقیقه ابتدای مذاکره به «آئیش» گفت: حسینی خود کیکاووسی است که ما میخواهیم.
من همان جا متوجه شدم که انتخاب شدم. وقتی قرارداد بستم، 10 قسمت متن آماده بود.
حستان نسبت به بازی در یک مجموعه تلویزیونی چطور بود؟ با توجه به این که تا آن زمان بیشتر به عنوان یک بازیگر تئاتر شناخته میشدید و تجربه حضور طولانیمدت در یک سریال را نداشتید.
بازی در سریال با بازی در تئاتر متفاوت است. در تئاتر یک دوره 2 ماهه تمرین را داریم، اما سریال این مجال را به شما نمیدهد. شما باید هر روز متن را بخوانید و جلوی دوربین باشید. برای خود من تجربه شگفتانگیزی بود. هر روز از ساعت 6 صبح تا 9 شب سر صحنه بودم. نقش آنقدر پررنگ بود که نمیتوانستم بین کار مرخصی بگیرم.
همیشه این نگاه مرزبندی شده وجود دارد که بازیگر تئاتری را از بازیگر تلویزیونی و سینمایی جدا میکنند. شما چقدر با این جداسازی موافقید؟
این اواخر خیلی میشنوم که دوستان درباره اصطلاح «بازی تئاتری» و «بازی جلوی دوربین» صحبت میکنند. اینها مقولات متفاوتی هستند، اما در اصل در «تکنیک بازیگری» مشترک است. یک بازیگر باید بدن منعطف و حس و زبان خوبی داشته باشد. از نظر دانش بازیگری تو باید شماره یک باشی.
امروز رقابت آنقدر بالاست که شماره یکها را میخواهند. متقاضی خیلی زیاد است. ما سالانه 750 نفر فارغالتحصیل تئاتر داریم. تئاتر ایران 10 درصد اینها را هم نمیتواند در خودش جا بدهد. بقیهشان در فرهنگسراها و سینما و... پراکنده میشوند. به هر حال نمیتوانند جذب تئاتر شوند. تئاتر ما گنجایش این همه بازیگر را ندارد. نسل جوان ذوق دوربین دارند. دوست دارند به گونهای وارد سینما و تلویزیون شوند. من به همه میگویم اول تئاتر را تجربه کنید و بعد جلوی دوربین بروید. لارنس الویه جمله معروفی در این رابطه دارد. او یک بار سِر آنتونی هاپکینز و داستین هافمن را در یک مهمانی میبیند و به آنها میگوید تا نمایشنامههای شکسپیر را بازی نکردهاید جلوی دوربین نروید.
اتفاقا بازیگران تئاتر خیلی وقتها در معرض این اتهام قرار میگیرند که اغراق شده بازی میکنند و بازیشان مناسب نقشهای سینمایی و تلویزیونی نیست.
درست است که بازیگران تئاتری اغراق شده صحبت میکنند، اما با سه چهار روز تمرین میتوانند بازی در قالبهای دیگر را هم یاد بگیرند. من از خانم «گلاب آدینه» در فیلم «عروس افغان» یک نکته جدید آموختم. با این که خودش سال قبلش در تئاتر «مدهآ» بازیگر من بود. او به من گفت زبان شما خیلی فاخر و «لفظ قلم» است و برای دوربین مناسب نیست. زبان سینما نسبت به تئاتر خیلی محاورهایتر و روانتر است یا این که میگفت کنشهای صورت شما باید مینیمال باشد.
این بده و بستان بین بازیگر و کارگردان در «باغ شیشهای» چگونه شکل میگرفت؟
من در کارهایی که خودم کارگردان نیستم به حرفهای کارگردانم کاملا گوش میدهم. آقای مظلومی دید وسیعی دارد. من از بازیگرانی مثل «یوسف تیموری» و «شهرام قائدی» مشورت میخواستم. چون میدانستم تجربه اینها از من بیشتر است.
در «باغ شیشهای»، «مهدی مظلومی» در پیش تولید وقتی درباره نقش صحبت میکرد میدانست که چه میخواهد. من فکر میکنم براساس کاراکتر من این شخصیت «کیکاووس» شکل گرفت. دو سه روزی در باغ قدم میزدیم و شکلهای مختلف راه رفتن را روی من امتحان میکردند. آقای مظلومی و آئیش در شناخت شخصیتها خیلی جلوتر از ما بودند.
آنها میخواستند همه چیز را صددرصد لو ندهند تا جا برای خلاقیت من هم بماند. دوست داشتند من نقش را توسعه بدهم.
یادتان میآید شخصیت عمو کیکاووس را چگونه برایتان تعریف کردند؟
میگفتند «کیکاووس» شخصیتی است که 30 سال از این باغ بیرون نرفته. حالت بدن عجیب و غریبی دارد. مچاله شده است. او از محیط بیرون یک ترس و وحشتی دارد. نوع صحبت کردنش و نگاه کردنش متفاوت است. کیکاووس نباید روشنفکر باشد. خیلی سطحی هم نباید باشد. او باغبان و سرایدار و نوکر نیست، اما در عین حال همه اینها هم هست. دوست و مباشر «قربان» هم هست. این ویژگیها او را پیچیده میکند. این نکته برای بازیگر جذاب است. میتواند از کانالهای مختلف وارد نقش شود.
کیکاووس آدم بسیار هوشمندی است و هیچ چیز از نظرش پنهان نمیماند. انگار که از تک تک درختها اطلاع دارد. من خیلی سریع با کیکاووس ارتباط برقرار کردم. در برخی از کارها همین که جلوی دوربین میروی نقش را پیدا میکنی.
در این «باغ» گاهی خودم حس میکردم که کیکاووس هستم. ته باغ میرفتم و برای خودم آواز میخواندم. برخی کارگردانها ظرفیت و موقعیت بازیگرشان را درک میکنند. آقای مظلومی سعی میکرد که از امکانات بازیگرش استفاده کند. اصلا کارگردانی نبود که بگوید «حالا ببینیم چی میشه» دقیقا میدانست که چه چیزی را میخواهد.
در این سریال کیکاووس موهای آشفته و به هم ریختهای داشت. آن مدل مو و آن عینک ته استکانی خود به خود مختصاتی را برای نقش تعریف میکنند. در این کار گریم نقش چقدر به کمک شما میآمد؟
من موهایم را به خاطر نقشهایی که الان بازی میکنم نمیتوانم کوتاه کنم. وقتی پیش «مظلومی» رفتم به خاطر نقش قبلیام موهایم بلند بود. الان هر جا برای انتخاب نقش میروم میگویند موهایت را دست نزن. ما اینها را میخواهیم. من همیشه میگویم من نان موهایم را میخورم. به کارگردانها میگویم میخواهم کوتاهشان کنم. هوا گرم شده است. در «باغ شیشهای» یک لحظات طنزی هم با موهای من ایجاد میشود. مثلا «شهرام قائدی» به موهای من دست میزند و دچار برق گرفتگی میشود.
عینکهای متفاوتی را روی من امتحان کردند. آشفتگی موی «کیکاووس» و کج و معوج بودنش حاکی از آنند که 30 سال از همه چیز دور بوده.
خودتان چقدر اختلاف سنی با کیکاووس دارید؟
تقریبا هم سن هستیم. کیکاووس 60 سال سن دارد. چون باید جوانتر از «قربان» باشد. یعنی «قربان» او را به باغ آورده و بزرگش کرده.
به نظر میرسد مهدی مظلومی در این سریال بیشتر دوست داشته از «کمدی موقعیت» بهره بگیرد. یعنی از خلق شخصیتهای بامزه پرهیز کرده و غالبا آدمهای جدی را در موقعیتهای خندهدار قرار داده است. این شیوه کار روی بازی بازیگری مثل شما چه تاثیری میگذارد؟
من جسته و گریخته کارهای آقای مظلومی را دیدهام. خود من برای اولینبار است که کمدی کار میکنم.
در تئاترهای من لحظاتی هست که دوست دارم تماشاچی بخندد، اما کسی ادا در نمیآورد تا حتما از مخاطب خنده بگیریم. امروزه تماشاگر ما هوشمندتر شده است. چند روز پیش یک روزنامهفروشی از من پرسید چرا یوسف تیموری ما را نمیخنداند؟ گفتم کل کار باید شما را بخنداند. پدر بنده هم میگفت: کارهایت خندهدار نیست. اما حالت عصبانیتت و گیر دادنت به آدمها جالب است. این گیر دادن به شخصیت خود من برمیگردد. من مدام نقد میکنم و ایراد میگیرم. وقتی همکار بازیگرم دیر به سر صحنه میآید من رنج میبرم.
یعنی شما سعی کردید خصوصیات فردیتان را در قالب نقش بریزید؟
بله. یکی از بازیگران مطرح جمله زیبایی دارد. او میگوید: یک بازیگر باید 50 درصد خودش را روی صحنه بیاورد. 50 درصد دیگر روی صحنه شکل میگیرد.
در هر کاری اگر این اتفاق بیافتد دموکراسی بین فرد و نقش و کارگردان برقرار میشود. کارگردانهایی هستند که میگویند خودت هر کاری دوست داشتی بکن. تو که دیگر بازیگر توانایی هستی. اتفاقا اینها بدترین کارگردانها هستند. کارگردانی که بداند چه میخواهد با همکاری با بازیگر نقش را در میآورد. من یک بازیگرم. نقش را نمیشناسم. نویسنده و کارگردان باید جلوتر از بازیگر باشد. همیشه رسیدن به نقش یک فرآیند است. کارگردانهای خوب در دو سه جلسه اول متوجه میشوند این بازیگر به نقششان میخورد یا نه.
حالا برگردیم به سوال آن روزنامهفروش. به نظر شما بازیگران سریال «باغ شیشهای» میخواهند مخاطبشان را بخندانند؟
من فکر میکنم «باغ شیشهای» ملودرامی است که فرحبخش است. اما هر چه جلوتر میرویم رگههای تراژیک کار بیشتر میشود. این سریال یک جور گروتسک است. بین کمیک و تراژیک حرکت میکند. گروتسک نوعی طنز فکورانه است. قربان میخواهد بمیرد. آیا مرگ یک انسان خندهدار است؟
لیز خوردن یک شخص روی یک پوست موز خندهدار نیست. تراژیک است. اما خیلیها میخندند. من فکر میکنم در کارهای قبلی مظلومی خنداندن حرف اول را میزند. من یکی دو بار سریال «باغ شیشهای» را با دوستان نگاه کردم. دیدم کسی نمیخندد. هدف این جور کارها فقط خنداندن نیست.
بیشتر دوست داشتید به سمت خلق شخصیتهای رئال بروید یا فانتزی؟ فکر میکنید «عمو کیکاووس» در کدام گروه قرار میگیرد؟
نه. کیکاووس رئال است. این جور آدمها در دور و بر ما زیادند. شانسی که من آوردم این بود که در بین کار با یک باغبان 90 ساله آشنا شدم. من خودم را در او میدیدم. البته او به شکل اغراقآمیز من نبود. در بازی من یک رگههای تصنعی هست. بدن من که آن شکلی نیست. آن باغبانی که دیدم رئال تر از من بود. مسلما من نمیتوانم به اندازه او رئال باشم. محال است یک بازیگر جلوی دوربین صد در صد رئال باشد. من هم یک انسانم هم یک بازیگر و هم یک شخصیت که کیکاووس نام دارد. یک نقش نمیتواند خیلی رئال باشد. بخشی از آن خودم هستم و بخشی از آن نقش است. مخاطبی که میخواهد کار را ببیند، باید شخصیتها را باور کند. اگر باور نکند پس میزند. تماشاگر معمولی و بیادعا برخی مواقع میگوید این نقش من را نگرفت. او با نقش ارتباط برقرار نمیکند. معنی ارتباط این است که کیکاووس را قبلا دیده باشد یا نه. او به هر شکلی ممکن است او را دیده باشد. مثلا یک دفعه «کیکاووس» در یک جادهای از یک باغ بیرون آمده و با بداخلاقی پرسیده «شما این جا چه میخواهید؟» مخاطب دوست دارد این پازلهای ذهنیاش را کنار هم بچیند.
خودتان چقدر «عمو کیکاووس» را در دور و برتان میبینید؟
من کیکاووس را در تهران میبینم. من یکی دو ساعت در روز پیاده در خیابان راه میروم و آدمها را نگاه میکنم. در اتوبوس برخی آدمها را میبینم که با خودشان درگیرند. با خودشان حرف میزنند و کلنجار میروند. در کتابخانه دانشگاه فرانکفورت آدمی را دیدم که خیلی با خودش حرف میزد. کمکم به حرفهایش گوش دادم و دیدم دارد پارلمان آلمان را نقد میکند. این بهترین خوراکی بود که من میدیدم. از این جور آدمها زیادند. یکی از دروس بزرگ اساتید بازیگری «مشاهده کردن» است. بخشی از بازیگری، نتیجه خاطرات بازیگر است. بازیگر باید به موقع اینها را از گاوصندوق ذهنش بیرون بکشد.
از نظر شما که بازیگر این سریال هستید، حرف کلی باغ شیشهای چیست؟
برای من خیلی جالب بود که چرا تصویربرداری در زمستان باغ انجام میشود. با این که باغ زیبایی هم بود و در بهار و تابستان زیباتر میشد. بتدریج که داستان جلو میرفت، دیدم این باغ شیشهای و شفاف میشود. خود شخصیتهای داستان خودشان را به لحاظ روحی و روانی عریانتر میکنند. باغ شیشهای موقعیت آدمهای امروز است. یک ضربالمثل چینی است که میگوید: داستان از توست که حکایت میکند. متاسفانه میبینم برخی خانوادهها منتظرند ببینند چه زمانی بزرگان خانواده فوت میکنند تا به یک نوایی برسند. البته آنها با این پول به جایی نمیرسند. مواردی بوده که بچهها خانه را فروختهاند و بعد خودشان آواره شدهاند. البته به نظر من رسانه باید چشمانداز هم بدهد. نباید همه چیز را سیاه نشان دهد. باید نشان بدهد که هنوز افقهای روشنی هم هست.
احسان رحیمزاده
گروه رادیو و تلویزیون
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم