در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
وقتی در یک مهمانی ما را به هم معرفی کردند از چشمان آرلتا خواندم که سختیهای زیادی کشیده و باری سنگین روی دوشهایش حمل میکند. من هم دست کمی از او نداشتم. از نوجوانی تنها زندگی کرده بودم و شرایط سخت زندگی درسهای بزرگی به من داده بود. آشنایی ما توسط دوستانمان صورت گرفت. از نظر آنها ما میتوانستیم زوج خوبی برای هم باشیم چون نقاط مشترک زیادی میان ما وجود داشت. برای من ازدواج یک پدیده بسیار ناآشنا بود. مادر و پدرم را در سن کم از دست داده بودم و با مادربزرگ پیرم زندگی میکردم که خیلی زود دچار مشکلات مغزی و آلزایمر شد. زندگی مشترک برایم واژهای ناآشنا بود که از نزدیک آن را لمس نکرده بودم و تجربهای هم از آن نداشتم. وقتی با آرلتا صحبت کردم متوجه شدم او هم دلخوشی از زندگی زناشویی ندارد. تجارب سختی داشت که سبب شده بود نسبت به همه چیز بدبین باشد. او در همان جلسات اول آشناییمان به من گفت که حتی بسیاری اوقات آرزوی مرگ را میکند اما باز هم به خاطر دخترکش به زندگی ادامه میدهد. آشنایی زوجی که شروع زندگی آنها از روی افسردگی و شاید هم اجبار باشد آیندهای بهتر از زندگی مشترک ما نداشت.» آقای آنتونی هاپکینز مرد 39 سالهای است که به اتهام قتل همسر 36 ساله خود آرلتا دستگیر و دادگاهی شده است. آقای هاپکینز که ابتدا ارتکاب به قتل همسرش را انکار میکرد پس از به دست آمدن مدارک بسیارعلیه او بالاخره اعتراف کرد که با ضربات چاقو زنش را از پا درآورده و سپس به مدت 4 سال جسد او را در فریزر بزرگ منزلش جا داده است. جسدی که سالها در منزل این مرد پنهان شده بود بالاخره توسط ماموران پلیس کشف و به عنوان مهمترین مدرک جرم علیه این مرد بیرحم استفاده شد.
«بعد از ازدواجمان بود که فهمیدم کاری اشتباه کردهام. دلیل آن هم واضح بود ما هیچ علاقهای به هم نداشتیم و کوچکترین نقطه مشترکی هم میانمان وجود نداشت. هر دو دچار مشکلات روحی زیادی بودیم که تنها نقطه مشترکمان محسوب میشد اما نمیتوانست تکیهگاه خوبی برای زندگیمان باشد. دخترک 9 ساله او هم درگیریهای خاص خودش را داشت که همه چیز را برایمان مشکلتر میکرد. من همه وقتم را در محل کارم میگذراندم و سعی میکردم کمترین رویارویی را با همسرم پیدا کنم اما این کافی نبود. هر ساعتی که من با او سپری میکردم بیش از پیش متوجه اشتباه بزرگم میشدم و خودم را بهخاطر کاری که کرده بودم بشدت مواخذه میکردم. او زنی بسیار افسرده و گوشهگیر بود که به همه زندگی به چشم بدی نگاه میکرد و حاضر نبود حتی لحظهای از خوشیها و زیباییهایی که در اطرافش وجود داشت لذت ببرد. برایش نگران بودم و همیشه فکر میکردم یک روز از خواب بیدار میشوم و او را میبینم که خودکشی کرده و جان خودش را گرفته است. در چند سالی که با او زندگی کردم نتوانستم رابطه خوبی با او برقرار کنم اما دخترش مرا به عنوان پدرخودش پذیرفته بود و این تنها نقطه اتکای مشترک در زندگی مشترکمان شده بود. کمکم با گذشت زمان و بیشتر شدن سن او، مشکلات روحی و درگیریهای ذهنیاش هم کمتر شده بود و توانست بخوبی در مدرسههای جدیدش جای خودش را پیدا کند و درس بخواند. بالاخره من هدفی در زندگیم پیدا کرده بودم و آن هم نگهداری کردن از دخترخواندهام بود که دلم به حالش میسوخت و فکر میکردم با مادری که او دارد هرگز روی خوشبختی و خوشحالی را نمیبیند و اشتباه هم نمیکردم.» جسد خانم آرلتا زمانی کشف شد که دختر 13 ساله او ماموران پلیس را از وجود اشیای بسیار غیرعادی در فریزر منزل مادرش مطلع کرد. به گفته این دختر نوجوان که از لحاظ روحی تعادل زیادی هم نداشت مادرش از 4 سال قبل مفقود شده بود اما پدرناتنیاش اجازه نمیداد که پلیس از ماجرا مطلع شود. او به خاطر ترس بیش از اندازهای که از این مرد داشت جرات نکرده بود ماجرای گم شدن مادرش را اطلاع بدهد اما با پیدا کردن اشیای عجیب و غریبی در انتهای فریزری که در انباری خانهشان بود بشدت مشکوک شده و بالاخره در فرصتی مناسب سراغ پلیس رفته بود. ماموران که ابتدا باید آقای هاپکینز را مورد بازجویی قرار میدادند خیلی زود متوجه غیرعادی بودن این ماجرا شدند. کشف اشیای داخل فریزر، آنها را به جسد از بین رفته خانم آرلتا رساند که مشخص بود سالهای سال از مرگ او میگذرد. آقای هاپکینز در ابتدا از وجود این جسد در فریزر منزلش ابراز بیاطلاعی میکرد و حاضر نبود هیچ اتهامی را بپذیرد اما نهایتا با وجود مدارک بسیاری که علیه او وجود داشت به دفن کردن این زن در حیاط منزل و سپس منتقل کردن بقایای جسدش به فریزر اعتراف کرد. او مدعی شد که جسد بیجان همسرش را 4سال قبل در خانهشان پیدا کرده اما از ترس و وحشت آن که پلیس او را مقصر اعلام کند او را در حیاط منزل دفن کرده است. چند روز بعد این مرد، بار دیگر جسدی را که در ملحفه پیچیده بود به فریزر خالی که در انباری منزلشان قرار داشت منتقل کرد و هرگز به دخترخواندهاش اجازه نداد تا به این محل وارد شود. خشونت بیش از حدی که هاپکینز داشت این جرأت را به هیچکس نمیداد تا در مورد مفقود شدن ناگهانی آرلتا به پلیس اطلاع دهد. ماموران پلیس که میدانستند قتل نیز توسط همین مرد صورت گرفته با بازجوییهای بیشتر و جمعآوری مدارک محکمتر، بالاخره واقعیت را از زبان او بیرون آوردند. بالاخره هاپکینز پس از حضور در دادگاه اعتراف کرد که به خاطر تنفر بیش از حدی که از همسرش داشته او را به قتل رسانده و جسدش را ابتدا دفن و سپس در فریزر پنهان کرده است. آنچه که این مرد که دچار اختلالات روانی است مدعی شده آن است که در این قتل فجیع، دخترخوانده او هم همدستش بوده و او را کمک کرده است؛ اتهامی که سبب شد دادگاه او تا زمان اثبات شدن ادعایش علیه این دختر 13ساله به تعویق بیفتد. اما باز با وجود تحقیقات انجام شده مشخص شد که ادعاهای این مرد کاملا کذب بوده و این دخترنوجوان که دچار ناراحتی شدید روحی و اضطرابهای بیش از حد است هرگز نمیتوانسته به پدرخواندهاش در این راه کمکی کرده باشد. با رای دادگاه آقای هاپکینز به 30 سال حبس یا به حبس ابد محکوم خواهد شد. «من به خاطر دخترمان این کار را کردم چون میدانستم از دست مادرش به شدت عذاب میکشد. طی سالهایی که با همسرم زندگی کرده بودم هرگز ندیدم که کوچکترین محبتی به دخترش داشته باشد. گرچه که ادعا میکرد همهزندگی و جوانیاش را به پای او ریخته است اما من این طور احساس نمیکردم. سرخوردگی بیش از حدی که در این دختربچه وجود داشت سبب شده بود از همهچیز و همهکس فراری باشد و تنها در مدرسهاش بود که احساس آرامش میکرد. او به خاطر نزدیکیای که از لحاظ روحی با من احساس کرده بود با من به درددل مینشست و ادعا میکرد که زندگی قبلی که مادر و پدرش با هم داشتهاند همه به خاطر مشکلات روحی مادرش از هم پاشیده و به سرانجامی نرسیده است. هر چه زمان بیشتر میگذشت من احساس بدتری به آرلتا پیدا میکردم. انگار بیمار روانی بود که ذهن مریضش من و دخترش را در گودالی سیاه فرو میبرد. این بود که نقشه قتلش را عملی کردم و اجرای آن هم اصلا سخت نبود ما همیشه در خانه تنها بودیم و در یک فرصت مناسب از پشت سر بهسویش حملهور شدم. وقتی از مرگش اطمینان یافتم تصمیم به از بین بردن جسدش گرفتم چون میدانستم ممکن است پلیس متوجه ماجرا شود. دخترش 13 ساله شده بود و او حتما هم مدام سراغ مادرش را میگرفت. پس تنها راه برایم از میان برداشتن هرگونه مدارک بود. دختر آرلتا به خاطر اعتمادی که به من داشت حرفم را باور کرد که مادرش ما را ترک کرده و ادعاهایش مبنی برترسی که از من دارد یک دروغ محض است. من هرگز کوچکترین آزاری برای او نداشتم و اینکار را هم برای راحتی زندگی او کردم. گر چه بعد از مرگ مادرش و مفقود شدنش، او باز هم دختری گوشهگیر و بیمار باقی ماند.»
مترجم: المیرا صدیقی
منبع: کورت نیوز
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: