در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
امروز وقتی به صندلی خالی او که مقابل چشمم در تحریریه جامجم خالی است خیره میشوم بیاختیار بغض میکنم، باور نمیکنم، یعنی علیرضا همسفر قاصدکها شد و در کورسوی نگاه در آسمان غمزده، که او نیز بهار را بهانه قرار داده و بغض کرده سفر ابدی کرده است؟
هر شب وقتی تحریریه تعطیل میشد علیرضا با کیفی در دوش و سیگاری در دست موقع خداحافظی میگفت، بروم که سارا منتظر است. سارا دخترک علیرضا همه چیز او بود و هر شب منتظر بود تا چه زمانی با ورود به خانه محقر خود در جنوبیترین نقطه تهران سر به سر سارا بگذارد تا شاید با خندههای تنها داشته خود (سارا) خستگی یک روز کاری را فراموش کند.
همین چند روز پیش بود که میگفت: سارا دیگر بزرگ شده است و به من امر و نهی میکند و بعد با همان لبخند همیشگی میگفت بچهها چه زود بزرگ میشوند.
امروز چشمان جستجوگر سارا در گوشه گوشه خانه در جستجوی علیرضاست و آرزو میکند ای کاش تنها یک بار دیگر سر به شانههای پدر گذاشته و از آرزوهای کودکانهاش برای علیرضا بگوید.
پس از مرگ مادر، علیرضا مدام در اندیشه پدر بود و یکی از نگرانیهایش تر و خشک کردن پیرمرد زحمتکشی که به قول علیرضا با خون دل آنها را بزرگ کرده بود، غم فراق علیرضا را امروز سارا با پدربزرگ خود شریک شده است و هر دو از خوبیهای مردی میگویند که همسفر قاصدکها شده است. یادش گرامی و روحش شاد.
ناصر صبوری
دبیر گروه حوادث
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: