در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
آقای «مایکل مک دامن» 34 ساله به اتهام قتل همسرش «استلا»30 ساله دستگیر و دادگاهی شد. او متهم است با 10 ضربه چاقو به همسر جوانش او را از پا درآورده و سپس جسدش را در حیاط منزل سوزانده است. خبر مرگ این زن جوان زمانی به دست پلیس رسید که یکی از همسایههای این زوج از درگیری طولانیمدت آنها خبر داده و عنوان کرده بود که بوی سوختگی عجیبی از منزل آنها به مشام میرسیده و جواب درستی هم در مقابل سوالش در مورد این آتشسوزی از آقای مکدامن دریافت نکرده است. ماموران پلیس با وجود سرنخهایی که همسایه این زوج به آنها داده بود بالاخره توانستند حکم بازرسی منزل آنها را بگیرند و وارد خانه شوند. گرچه آقای مکدامن در ابتدا بسیار خونسرد رفتار میکرد اما بالاخره اعتراف کرد که همسرش را به خاطر آزارهای بسیاریکهبه او و دختر 2سالهشان میرسانده به قتل رسانده و جسدش را در حیاط سوزانده است. وجود بقایای این جسد که چند روز از وقوع آن میگذشت پلیس را به تشکیل پروندهای در مورد این قتل بیرحمانه رساند و آقای مایکل مکدامن با اعتراف به عمل فجیعاش راهی دادگاه شد. او در صورتی که به قتل عمد محکوم شود حکم اعدام را پیشرو خواهد داشت. « من و استلا در شرکت محلکار برادرم با هم آشنا شدیم. او منشی شرکت بود و من چندین بار در ملاقاتهایی که با برادرم داشتم او را دیده بودم. به نظرم دختر بسیار آرام و نجیبی میآمد که معصومیت چهرهاش به بچهها میماند. از برادرم در مورد او سوال کردم متوجه شدم که اسمش «استلا» است و از خانواده از هم گسیختهای است که مشکلات زیادی را برایش درست میکند. 2 برادر معتاد داشت که مدام به خاطر اتهامات مختلف و در ارتباط با مواد مخدر دستگیر میشدند و این هر بار خواهر بزرگترشان بود که باید راهی پاسگاه میشد و آنها را با قید ضمانت آزاد میکرد. پدرش وقتی او تنها 6 سال داشت آنها را ترک کرده بود و مادرش هم زنی بشدت افسرده بود که در طول روز حتی یک جمله هم حرف نمیزد. احساس میکردم مشکلاتی که این دختر با آنها دست و پنجه نرم میکند آنقدر بزرگ است که هر مردی را هم از پا در میآورد اما او توانسته بود در محل کارش به خوبی بدرخشد و کاری داشته باشد که آنها را از پس خرج و مخارجشان برمیآورد. بیشتر که با او آشنا شدم فهمیدم که او یک بار هم ازدواج کرده اما شوهرش به خاطر آزارها و اذیتهایی که به او میرسانده دستگیر و زندانی شده است. او تعریف میکرد که بارها از سوی شوهرش هدف کتکهای مرگباری قرار میگرفته که تصور میکرده بالاخره سبب از بین رفتنش میشود اما هر بار از آنها جان سالم به در میبرده تا بالاخره توانسته از او طلاق بگیرد و دوباره به خانه مادرش بازگردد که مشکلات بیشتر و عجیبتری در انتظارش بود. به نظرم زندگیاش فیلم غمانگیزی بود که او توانسته بود به عنوان بازیگر نقش اول آن بخوبی از عهده مسوولیتهایش بربیاید . چندین جلسه ملاقاتهایمان سبب شد که کمکم به او علاقهمند شوم. احساس میکردم او زن محکم و معتقدی است که توانسته با مشکلات زیادی که پیش رو داشته دست و پنجه نرم کند و روی پاهای خودش بایستد. وقتی تصمیم به ازدواج با او گرفتم هیچکس با آن موافق نبود. همه بخصوص والدینم به من میگفتند که زندگی کردن با کسی که اینهمه سنگینی بار و مشکلات متعدد را روی دوشهایش طی سالهای سال تحمل کرده و هنوز چهرهای بسیار مظلوم و آرام دارد مشکوک به نظر میرسد اما برایم حرفهایشان مهم نبود. چهره استلا و آرامشی که داشت به من انرژی میداد که همه شک و شبههها را کنار بگذارم و تصمیم برای ازدواجمان را قطعی کنم. با خودم فکر میکردم که با وجود سختیهای بیشماری که او در زندگیاش کشیده مسلما قدر زندگی مشترک با من را خواهد دانست و همه سعیاش را میکند تا هر طور شده این زندگی را راحتتر و زیباتر کند. اما آنچه که در مورد استلا فکر میکردم با واقعیت تفاوت بسیار زیادی داشت.»
پس از ازدواج مایکل با استلا آنها به آپارتمان کوچکشان نقلمکان کردند. اوایل مایکل تصور میکرد که خوشبختترین مرد دنیاست چون توانسته همسرش را با وجود امکانات نسبتا کمی که داشت خوشحال و راضی کند. اما کمکم خواستههای استلا شروع شد و او شخصیتی را از خودش بروز داد که شوهرش هرگز تصورش را هم نمیکرد که با آنها روبهرو بشود.
«چند ماه که از ازدواجمان گذشت به من گفت که دیگر حاضر نیست سرکار برود. از حرفش بشدت تعجب کرده بودم. این حرف را در حالی به من میزد که در دوران آشناییمان مدام به من میگفت که دوست دارد تا پایان عمرش کار کند و روی پاهای خودش بایستد و در ضمن کمکی هم برای زندگیمان باشد. از حرفش جا خورده بودم و نمیدانستم که چه عکسالعملی باید نشان بدهم.
به او گفتم که وامهای زیادی گرفتهایم که باید پس بدهیم و با اینکه من درآمد خوبی دارم اما از پس همه این هزینهها برنخواهیم آمد اما تصمیم و حرفش را تغییر نمیداد. نمیخواستم با او وارد بحث و جدل شوم. با خودم فکر کردم که سالهای سال کار و زندگی سختی که داشته سبب شده تا احساس خستگی کند و اکنون که به آرامش نسبی دست پیدا کرده قصد دارد که از آن استفاده کند. این بود که بالاخره موافقت کردم و او استعفا داد و این آغاز مشکلاتمان بود.» پس از خروج استلا از محل کارش و ماندن او در خانه خواستههایش چند برابر شد. او سعی میکرد آنچه را که در طی سالها به آنها نرسیده بود در خانه همسرش جبران کند و همه اینها فشار زیادی را به شوهرش وارد میکرد. زندگیشان خیلی زود از آنچه که مایکل تصورش را میکرد از آرامش بشدت دور شد و همه چیز رنگ دیگری به خود گرفت. «انگار آدم دیگری شده بود. بشدت پرخاشگر بود و حاضر نبود حتی از یکی از خواستههایش دست بکشد. باورم نمیشد که اینقدر زود همه آنچه که درموردش فکر کرده بودم به اشتباهی بزرگ تبدیل شود و همه زجرش را هم من تحمل کنم. تنها 6 ماه بعد از استعفایش از کار بود که اعلام کرد باردار است. اصلا نمیخواستم در آن شرایط بدی که از لحاظ زندگی و روابطمان داشتیم پای یک کودک را هم به میان بیاورد اما او تصمیمش را از قبل گرفته بود. رفتارهایش روز به روز بدتر میشد و خیلی زود زندگی به جهنمی تبدیل شد که از آن فرار میکردم بشدت پرخاشگر و عصبی بود و باید هر چه را که درخواست میکرد در اختیارش میگذاشتم. وجود دختر کوچکمان سبب شده بود که در مقابل رفتارهای غیرانسانی و غیرعادیاش سکوت کنم اما خودم میدانستم که بالاخره یک روز همه چیز تغییر خواهد کرد و من این قفل سکوت را میشکنم. شبی که دعوای سختی با هم کردیم به او گفتم که او را طلاق میدهم تا دوباره به همان زندگی سخت و پرمشقتی که داشته بازگردد. به او گفتم که چهره دروغین معصومی که از خودش نمایش داده دیگر رو شده و حاضر نیستم با او زندگی کنم. حرفهایم انگار دیوانهاش کرده بود مدام ناسزا میگفت و مرا تهدید میکرد. بالاخره گفت که در صورت جدایی دخترمان را هم با خودش میبرد و از من شکایت میکند. نمیدانستم چکار کنم. خسته شده بودم. وقتی به خودم آمدم به سویش حمله کرده و او را با چاقو از پا درآورده بودم. همه آنچه که در کابوسهایم به آن فکر میکردم را عملی کرده بودم و برای خودم هم جای تعجب داشت. اما او را از پا درآورده بودم و باید آثارش را از بین میبردم. این بود که جسدش را هم سوزاندم تا همه خاطرات بدمان هم در آتش بسوزد.»
مترجم: المیرا صدیقی
منبع: کورت نیوز
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: