در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
این رویکرد به چنین باور عمومیای، خودبهخود پرسشهای زیادی را هم مطرح میکند؛ پرسشهایی نظیر این که آیا واقعا هرکس هر کاری کرده باشد، بعد از مرگ به صرف گفتن 40 نفر آمرزیده میشود؟ قبلا هم بازی با این مفهوم را در جاهای مختلف و با کارکردهای مختلف دیدهایم، ولی قرار گرفتنش به عنوان موضوع اصلی و محوری، به فیلم امینی صورت انتزاعیتری میدهد و تضادهایی که در آن مستتر است، دوز تلخیاش را بالا میبرد؛ چیزی که در عنوان فیلم هم خودش را نشان میدهد. دقت کنید به تناقضی که از قرار گرفتن کلمه استشهاد با بار حقوقی و مفهوم زمینیاش در کنار کلمه خدا شکل میگیرد.
اینجا فتحی که آخر عمرش را نزدیک میبیند پس از سالها با یک کفن به روستای محل تولدش برمیگردد تا روی همین کفن از اهالی امضا بگیرد و حلالیت بطلبد. با این تفاوت که به گفتن شفاهی هم قانع نیست. پس ناچار به راه افتاده تا کاری را که قاعدتا دیگران پس از مرگ برای متوفی انجام میدهند، خودش انجام بدهد. اما مشکل اینجاست که اهالی از او خاطره خوبی ندارند و برای همین خیلی راحت به خواستهاش تن نمیدهند. فتحی در جوانی به خاطر حرف همین مردم، همسرش نرگس را ترک کرده و محصول اهالی را هم به آتش کشیده است.
فیلم میتوانست از طرح تناقضها و فضایی که خودش خلق کرده بیشتر استفاده کند، ولی با تعمد، بیتفاوت از کنار آنها گذشته است. یکی همین که فتحی خودش پیش از مرگ به فکر جمعکردن امضا و کسب حلالیت از بقیه افتاده و تازه به گفتن شفاهی آدمها هم قناعت نمیکند و اصرار دارد امضای کتبیشان را روی کفن به عنوان تنها چیز مادیای که با خودش به آن دنیا میبرد، داشته باشد. انگار که ممکن است آنها وسط کار یا پس از اینکه کفن را امضا کردند از امضایشان پشیمان بشوند. اینها نکاتی هستند که بدون تاکید هم بخوبی، خودشان را نشان و فضای خاص و انتزاعی فیلم را شکل میدهند.
مورد دیگر این که مردم رضایتشان را منوط به رضایت نرگس همسر فتحی میکنند. انگار نه انگار که این همان نرگسی است که خود آنها پشتسرش حرف زدهاند و با تحریک فتحی، او را به واکنشهایی که نباید، واداشتهاند. البته شاید این هم تاکیدی است بر اینکه حرف مردم با گذشت زمان چقدر تغییرپذیر است و فتحی چقدر بیدلیل و بر اساس حرف مردم واکنش نشان داده است. او حالا باید از مردمی حلالیت بگیرد که به نوعی خود آنها مسبب و مقصر اصلی ویرانی زندگی او هستند. از جهت دیگر، هیچ کس جز خودش که تا این اندازه برای حرفشان ارزش قائلشده مقصر نیست.
فضایی که داستان فیلم در آن اتفاق میافتد، فضایی انتزاعی است. یک روستای بینام و نشان پوشیده از برف در ناکجاآباد. برف به خاطر طبیعی بودن و بکر بودنش فضای کمتر تجربه شدهای را در اختیار فیلمساز قرار میدهد و دستش را برای خلق فضای انتزاعیای که قصدش را دارد، باز میگذارد. این فضا با چیزهایی مثل مردی که هنوز بعد از سالها با قاطرش میچرخد و هر روز خبر مراسم ختم پدرش را جار میزند، تکمیل میشود. همینطور دور از دسترس بودن و سختی راههای ارتباطیاش با شهر و آبادیهای اطراف.
برای عنصر برف در فیلم میتوان کارکردهای مختلفی قائل شد. یکی سختی کار در آن شرایط آب و هوایی است که خواهناخواه ریتم فیلم را کند میکند؛ اما این کندی در استشهادی برای خدا خیلی آزاردهنده نیست یا دستکم از نظر درونمایهای با آن همخوان و همنواست. ضمن این که همین ویژگی بر شرایط سخت و غیرعادی قهرمان فیلم تاکید میکند. گذشت زمان به او ثابت کرده کاری که در گذشته انجام داده، اشتباه بوده و حالا او که به نوعی در مسیر توبه قدم گذاشته باید این شرایط و فضای بیرونی سخت را برای یک سیر و سلوک و پالایش درونی تحمل کند.
از اشکالات اساسی کار این است که فتحی مثل یک غریبه به روستای محل تولدش وارد میشود؛ جوری که انگار نه شناختی از آن جا دارد و نه فامیل و دوست و آشنایی. میشود این غریبگی و بیگانگی را به حساب شرمش از همان گذشته گذاشت. اما در ادامه هم میبینیم که بیشتر در موضع انفعال است و روحانی روستا و دوستش هستند که او را هدایت میکنند و امیدواری میدهند و برایش به آب و آتش میزنند. نکته دیگری که انگیزه فتحی را در این سلوک کمرنگ جلوه میدهد، این است که هدف او گرفتن حلالیت و امضای استشهاد است و نه کسب رضایت واقعی و درونی از اهالی. نمونهاش این که تا اهالی به رضایت نرگس به عنوان شرط لازم خودشان تاکید نمیکنند، به صرافت نمیافتد راه بیفتد و همسرش را پیدا کند.
علیرضا امینی بنایش را بر ساخت فیلمهای متفاوتی گذاشته که تازگیها ساخت هفتمین آنها را هم تمام کرده؛ فیلمهایی که انگار نمایش یا عدم نمایش آنها هم خیلی برایش مهم نیست. من از میان آنها فقط «زمین میایستد» را دیدهام که استشهادی برای خدا جز چند فاکتور کلی شباهت چندانی با آن ندارد و در مقابلش فیلم خیلی کلاسیکی به حساب میآید. او در این فیلم، چه در فرم و چه در محتوا متعادلتر عمل کرده و سعی نکرده به هر قیمتی فیلم متفاوتی بسازد. اتفاقا تلاشهایی که برای رسیدن به یک روایت کلاسیک و متعادل هم انجام شده کاملا مشهود است.
اتفاقا فیلم تفاوتهایش با آن فیلم را همان جاهایی ثبت کرده که قرار بوده صورت کلاسیکتری به آن بدهد. مثلا اینکه برخلاف بسیاری از فیلمها در پایان فیلم چیزی که مخاطب منتظرش بوده یعنی وصل اتفاق نمیافتد و سیر و سلوک درونی فتحی با مرگ خودخواستهاش در کنار کلبه نرگس تمام میشود. البته بعد از چرخیدن او دور کلبه که هم مفهوم طواف را در بزرگترین مناسک دینی و آیینی دنیا یعنی حج تداعی میکند و هم تعبیر قدیمی دور فلانی گشتن را که کنایه از قربان فلانی رفتن است؛ چیزی که در مورد فتحی هم اتفاق میافتد و او بدون این که نرگس را ببیند بیرون کلبهاش یخ میزند.
بعضی وقتها انتظار عین عاشقی است. پس نمیشود گفت فتحی عاشقتر بوده یا نرگس که سالیان سال از همه کس بریده و جایی پناه برده که دست بنیبشر به سختی به او میرسد. این کلبه میتواند کنایهای باشد از حریم معشوق و اینکه عاشق واقعی باید در مقابل این حریم سر تسلیم فرود بیاورد.
نمیشود این یادداشت را بدون اشاره به بازیهای خوب کار تمام کرد. محسن طنابنده در نقش شیخ محمد روحانی و حتی بیشتر از او احمد مهرانفر با ریزهکاریهای بازیشان شرایطی را رقم زدهاند که توصیفش ساده نیست؛ اما برای اثباتش در مورد مهرانفر میشود کارش را با چیزی که در «درباره الی» از او دیدیم، مقایسه کرد. مجموع اینهاست که حتی باعث شده کار جمشید هاشمپور به عنوان نقش اول کار کمتر از آنها به چشم بیاید.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: