در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
«شان رودریک» 22 ساله به اتهام قتل پدر 47 سالهاش استیون رودریک در زندان به سر میبرد. با اعتراف«شان» در به قتل رساندن پدرش دادگاهی برای او تشکیل شد و اعضای هیاتمنصفه رای 32 سال حبس را برای او صادر کردند. مرگ دلخراش پدر «شان»، سبب شد که او از خانوادهاش هم طرد شود و حتی یک بار هم هیچ ملاقاتی نداشته باشد. چیزی که برای یک متهم به قتل که به حرکت وحشیانهاش اعتراف کرده است معمولا اتفاق عجیبی نیست. «میدانم که هیچکس دیگر به من علاقهای ندارد. حتی مادرم که میداند همه زندگیم و عزیزترین فرد برایم بوده است. او حتی از زمان دستگیریام تاکنون یک کلمه هم با من حرف نزده است. گاهی اوقات زمانیکه در دادگاهها او را میدیدم با خودم فکر میکردم که چه چیز در مورد من فکر میکند. حتما خودش میداند که هر اتفاقی که افتاده شاید او هم سهمی در آن داشته است. کودکی زجرآوری که من داشتم سبب شد که هیچوقت پسری عادی نباشم و همیشه با همه متفاوت باشم. ناراحتیهای عصبی و استرسهای بیش از حد از دوران کودکیم همیشه همراهم بود و مادرم میتوانست مرا از وضعی که داشتم نجات دهد. شاید هم نمیتوانست. هنوز نمیفهمم در مغزش چه میگذشت که حاضر بود با پدری که داشتم زندگی کند. پدری که خصوصیات بدش بسیار بسیار بیشتر از وجوه مثبتی بود که میشد در او یافت کرد. اما مادرم تحمل میکرد.»
«شان» هنگام دستگیری به اتهام قتل پدرش بلافاصله به جرمی که مرتکب شده بود اعتراف کرد. او خودش در تماس با پلیس اعلام کرد که با چندین ضربه چاقو پدرش را بشدت مجروح کرده و او دیگر نفس نمیکشد. ماموران پلیس و آمبولانس دقایقی بعد در منزل این خانواده حضور داشتند. جسد بیجان آقای استیون که بر اثر خونریزی بیش از حد و پاره شدن رگ گردنش روی زمین افتاده بود حکایت از قتلی بیرحمانه داشت. شان که هنوز آلت قتل را از دستانش نینداخته بود دورتر روی مبلی نشسته بود. او بدون هیچ مقاومتی خودش را تسلیم ماموران پلیس کرده و ساعاتی بعد در حضور بازجو به جزئیات قتلی که مرتکب شده بود اعتراف کرد. او مدعی شد که پس از بحث و جدل طولانی با پدرش در حالی که خودش میدانست کنترل رفتارش را از دست داده به سوی این مرد حملهور شده و شروع به ضربه زدن به او کرده است. نیازی به توضیحات بیشتر در مورد این قتل نبود وجود اثر انگشت او روی آلت قتل کاملا همه چیز را ثابت میکرد. شان قاتل بیرحمی بود که پدرش را از پا در آورده بود. «مشکلات من با پدرم به سالهای سال قبل برمیگردد. من فرزند اول آنها بودم و به همین خاطر شاید فشار بیشتری در زندگی روی من میآمد. خواهر کوچکترم سالها بعد به دنیا آمد و دیرتر و کمتر متوجه وخیم بودن اوضاع خانوادگیمان شد. حدود 4 یا 5 ساله بودم که برای اولین بار پدرم به سوی مادرم حملهور شد و شروع به کتک زدن او کرد. در جای خودم خشک شده بودم و نمیدانستم چه عکسالعملی باید نشان دهم.
«شان رودریک» 22 ساله به اتهام قتل پدر 47 سالهاش استیون رودریک در زندان به سر میبرد. اعضای هیاتمنصفه دادگاه «شان» را به 32 سال حبس محکوم کرد. مرگ دلخراش پدر «شان»، سبب شده که خانوادهاش او را به کلی طرد کنند و حاضر نباشند حتی یک بار به ملاقات او بروند.
او دیوانهوار کتک میزد و فریاد میکشید و مادرم هیچ چیزی نمیگفت. وقتی به خودم آمدم سرجایم ایستاده بودم و اشک تمام صورتم را پوشانده بود. مادرم در حالی که بینیاش خونآلود بود به سمتم آمد و مرا به اتاق برد. ساعتها در حالی که مرا در آغوشش گرفته بود گریه میکرد و من که نمیدانستم چه اتفاقی افتاده سکوت کرده بودم. اولین خاطره برخورد آنها مثل یک فیلم همیشه از جلوی چشمانم رد میشود و رهایم نمیکند. بارها و بارها این اتفاق تکرار شد. بعدها که بزرگتر شدم بعد از هر بحثی که میان آنها در میگرفت میدانستم که پدرم مطمئنا باز کنترلش را از دست میدهد و به سوی مادر بیگناهم حملهور میشود. گاهی قبل از شروع این دعواها از خانه خارج میشدم و گاهی هم به سوی پدرم حمله میکردم کوچکتر از آن بودم که کاری از دستم بر بیاید اما باز هم فکر میکردم از این که بایستم و خرد شدن مادر بیگناهم را ببینم بهتر است. کتک میخوردم و اجازه نمیدادم بیشتر از آن روی مادرم دستش را بلند کند. اما بیفایده بود. هر چند سال که میگذشت مصرف مواد مخدر و الکل او بیشتر و بیشتر میشد و کنترلش را روی رفتارش از دست میداد. نمیدانم چرا مادرم با وجود وضعیت بسیار بدی که داشت حاضر بود به زندگیاش با پدرم ادامه دهد.
تنها کسی که در خانهمان از دست او در امان بود خواهر کوچکترم بود. انگار علاقه خاصی به او داشت و به خودش اجازه نمیداد به او نزدیک شود. خواهرم که همیشه شاهد کتک خوردنهای مادرم بود خیلی زود نشان داد که روحیه لطیفش قادر به تحمل این همه خشونت جلوی چشمانش نیست. او دچار ناراحتیهای روحی شدید بود که از 4 سالگیاش آنها را بروز میداد. زندگی در خانهای که همه پایههایش ویران بود سخت میگذشت و من هم چارهای برای آن نمیدیدم. سالهای سال شرایط به همین شکل پیش میرفت. پدرم با این که میدید من بزرگتر شدهام و از مادرم طرفداری میکنم اما باز هم دست از رفتارهای وحشیانهای که داشت برنمیداشت. با مادرم صحبت میکردم که او را ترک کند و همه ما را از وضعیت اسفناکی که داشتیم نجات دهد اما نمیتوانست. به من میگفت که از جدا شدن هم وحشت دارد و نمیتواند با دختر کوچک مریضش هیچ جای دیگری برود. وقتی وارد دبیرستان شدم دوستان زیادی پیدا کردم که زندگی هر کدامشان شباهتهایی به من داشت. برای همه روزگار سخت میگذشت و یاد میدادکه باید در مقابل سختیها مقاومت کرد. کمکم من هم شبیه پدرم شدم. به حرف هیچکس گوش نمیدادم و سر هر موضوع کوچکی دعوا و جدل راه میانداختم. تا سن 18 سالگی بیش از 10 بار در پاسگاه پلیس بازداشت شده بودم اما اهمیتی برایم نداشت. انگار زندگی کردن را همین طور یاد گرفته بودم و نمیدانستم که بهتر زیستن هم یک راه است که میشود به آن فکر کرد. زندگیم سراسر مشکل و دردسر بود. روشن بود با شرایط بدی که در آن گرفتار شدهام آینده خوبی نخواهم داشت. از خانوادهام که پول توجیبی نمیگرفتم و به همین خاطر هر چه داشتم از دزدیهای کوچکی بود که با دوستانم انجام میدادم. از سرقت وسایل داخل خودروها تا برداشتن وسایل از فروشگاههای بزرگ زنجیرهای انواع و اقسام خلافهایی بود که من بدون کوچکترین ناراحتی مرتکب آنها میشدم. کمکم خودم میفهمیدم که اخلاقهایم شبیه به پدرم شده است. او با وجود سالهای سال خشونت هنوز هم دست از کارها و رفتارهای زشتش در خانه برنداشته بود و مادرم را به باد کتک میگرفت. شبی که با او درگیر شدم به او گفتم که بالاخره یک روز انتقام همه بدبختیهایی که به زندگی من و خواهر و مادرم وارد کرده را از او میگیرم. او بیتفاوت به من گفت که من حتی لیاقت انتقام گرفتن را هم ندارم. نمیدانم چه شد که به سویش حمله کردم. خشونت سالها آزارش همه در دستم جمع شده بود و بالاخره اتفاقی که خوابش را هم نمیدیدم، افتاد.»
منبع: کورت نیوز
ترجمه: المیرا صدیقی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: