در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
«مادرم همه عمرش در مورد پدرم بدگویی میکرد. از وقتی که به یاد می آورم، هروقت که اسم پدرم را به زبان میآوردم، به من میگفت پدرم فردی بیعاطفه است و هرگز دلش نمیخواسته مرا که تنها پسرش بودم، ببینید و حتی ارتباطی با من داشته باشد. حرفهایش همیشه همچون خنجر به دلم فرو میرفت و با خودم فکر میکردم مگر ممکن است مردی در دنیا وجود داشته باشد که دلش نخواهد فرزندش راحتی یک بار در سال ببیند؟
همکلاسیهایم را میدیدم که وقتی از مدرسه تعطیل میشدیم، با پدرانشان به خانه بازمیگشتند و لبخندی به لب داشتند که من هیچوقت آن را تجربه نکرده بودم. دلم میخواست من هم مثل همه آنها پدری داشته باشم که به من عشق بورزد، دوستم داشته باشد و کمی از وقتش را به من اختصاص دهد. در پاسخ میل به زیاد به دیدار پدرم، مادرم میگفت بهتر است فراموش کنم که هرگز پدری داشتهام؛ چون او دلش نمیخواهد مرا ببیند. این داستان تکراری سالهای سال در زندگی من تکرار شد تا پدرم را ملاقات کردم.» ریموند مارفی 32 ساله، به اتهام قتل مادرش «جسیکا»، به 33 سال حبس محکوم شده است. این مرد جوان متهم است با ریختن سم در آبمیوه روزانه مادرش، او را بشدت مسموم کرده و با نرساندن او به بیمارستان، مرگش را رقم زده است. ریموند پس از این که ماموران پلیس به مرگ غیرعادی این زن 65 ساله مشکوک شدند و جسدش را به کالبد شکافی سپردند، دستگیر شد. او به عنوان اولین مظنون بازجویی شد و بالاخره اعتراف کرد. او داستانی در مورد قتل مادرش و این که حق داشته او را بکشد، در دادگاه تعریف کرد که باعث شد در رایگیری چند ساعت تاخیر ایجاد شود. گر چه او قاتل بیرحمی بود که با سنگدلی توانسته بود جان مادرش را بگیرد، اما داستان او حکایت از فشارهای روانی بسیاری داشت که در طول سالها تحمل کرده بود: «مادرم زمانی که 2 ساله بودم، از پدرم جدا شد. گرچه بعدها متوجه شدم خلاف آن که او همیشه میگفت پدرم میخواسته او را طلاق بدهد و دوباره ازدواج کند، این جسیکا بوده که از پدرم جدا شده است. از زمانی که به یاد میآورم، هر وقت از مادرم میپرسیدم چطور من هیچ تماسی با پدرم ندارم، با پاسخی بسیار غمانگیز مواجه شدم. او میگفت پدرم هیچوقت علاقهای به دیدن من نداشته، حتی مادرم بارها با او تماس گرفته تا برای دیدار من بیاید، اما او که دوباره ازدواج کرده و صاحب دو فرزند است، حاضر نیست برای دیدن من از شهری که در آن اقامت داشت به شهر ما بیاید. حرفهایش بشدت متاثرم میکرد. میخواستم مثل پسرهایی که بعد از طلاق والدینشان پدرشان را ملاقات میکنند، پدرم را ببینم، اما این امکان پیش نمیآمد. مادرم آنقدر خصمانه در مورد او صحبت میکرد که گاهی با خودم فکر میکردم او حتما پدری بسیار سنگدل و شوهری بسیار بداخلاق بوده که مادرم را به این حد از خودش متنفر کرده است. در طول سالهای نوجوانیام که بیش از همیشه به پدرم احتیاج داشتم سعی کردم سرنخی از او پیدا کنم. این تلاشها را هیچوقت به مادرم بروز نمیدادم، چون میدانستم حتی اگر اسم پدرم را هم به زبان نیاورم، شروع به ناسزا گفتن میکند و مثل همیشه ذوق دیدار او را در من از بین میبرد. تلاشهایم برای پیدا کردن او بیفایده بود. میخواستم او را از نزدیک ببینم و خودم از او بپرسم چرا هرگز به من علاقهای نداشته است. فکر میکردم او حتی اگر از زندگی با مادرم فرار کرده باشد، دلیلی ندارد که نخواهد مرا ببیند و صدایم را بشنود. بیفایده بود. مادرم آنقدر در مورد او بدگویی میکرد که بعد ازمدتی، از جستجو هم دست کشیدم و خودم را به تقدیر سپردم. فکر میکردم اگر او نمیخواهد فرزندش را ببیند، من هم بیش از این برایش تلاش نمیکنم و او را از ذهنم پاک خواهم کرد.» ریموند بعد از پایان دوران دبیرستان وارد دانشگاه شد و به تحصیل در رشته اقتصاد پرداخت. گذشت زمان و انواع و اقسام تفریحات دوران دانشجویی او را از فکر کردن به پدرش بازداشت. دیگر قبول کرده بود که هرگز پدری نداشته و پذیرفته بود پسر مردی است که علاقهای به او ندارد و باید با این واقعیت کنار بیاید. گر چه واقعیت تلخ نداشتن پدر همواره آزارش میداد: «بعد از تمام شدن درسم، دوباره به شهری که مادرم در آن زندگی میکرد، بازگشتم. میخواستم کنارش باشم و همانجا کار کنم. دلم برایش میسوخت. احساس میکردم زن تنهایی است که ازدواج ناموفقی داشته و هرگز نتوانسته خاطرات بد آن را پاک کند. جوانتر که بود، گاهی از او میپرسیدم چرا دوباره ازدواج نکرده است. پاسخ او این بود که بعد از ازدواج با پدرم نسبت به مردها بدبین شده و دیگر نمیتواند به هیچکس اعتماد داشته باشد. او دوستان بسیار کمی داشت که مثل خودش آدمهایی عجیب، با طرز فکرهای غیرعادی بودند و ارتباط برقرار کردن با آنها بسیار سخت به نظر میرسید. وقتی کار پیدا کردم و سرگرم شدم، دیگر حتی لحظهای به افکارهای دوران نوجوانیام فکر نکردم. فراموش کردم زمانی با چه اشتیاقی دنبال سرنخی از پدرم میگشتم و دوست داشتم او را پیدا کنم. سالها از پی هم گذشت و من هفتهای چند بار به ملاقات مادرم میرفتم. رابطه ما مثل همیشه سرد و بیروح بود، اما به هر حال او تنها کسی بود که من در زندگی داشتم و حاضر نبودم به هیچ عنوان به او پشت کنم. همه چیز مثل همیشه پیش میرفت تا این که یک روز به محل کارم تلفن شد.» این تلفن زندگیاش را برای همیشه تغییر داد. پشت تلفن، رابرت، پدر او بود که با صدایی گرفته به او نشانی میداد تا به دیدارش برود.ریموند که شوکه شده بود و باور نمیکرد آن کسی که پشت خط تلفن است، پدرش است. بسرعت محل کارش را ترک کرد و به آن نشانی رفت. آنجا یک هتل قدیمی بود که پدرش در یکی از اتاقهای آن اقامت داشت. او ناباورانه به حرفهای پدرش گوش کرد؛ این که چطور مادرش سالها اجازه نمیداده آنها با هم در ارتباط باشند. فهمید مادرش گفته ریموند علاقهای به دیدار او ندارد و بهتر است هرگز برای دیدار او نیاید. پدرش سالهای سال دورادور او را زیرنظر داشت. حالا پدرش سرطان داشت و با این که به خاطر شیمیدرمانی از سفر منع شده بود، تصمیم گرفته بود قبل از مرگ پسرش را ببیند و واقعیت را به او بگوید؛ «دنیا روی سرم خراب شد. مادرم به خاطر تنفر از پدرم مرا هم بازی داده بود. همانجا نقشه تلافی را کشیدم.»
مترجم : المیرا صدیقی
منبع : کورت نیوز
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: