در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
این یک صحنه سوررئالیستی از یک فیلم جنگی نیست، از کتابی درباره جنگ ویتنام یا بوسنی هم استخراج نشده؛ این فقط یکی از بینهایت صحنههایی است که راوی کتاب «دا» تجسم کرده است؛ یکی از بینهایت صحنههایی که دختری 17 ساله با همه وجودش آنها را نهتنها دیده که لمس کرده و در 30 سالی که از آن ماجرا گذشته هر لحظه با آنها زندگی کرده. او خودش آن پای سنگین را از میان آوارها بیرون کشیده و آن آستینها را به هم گره زده تا مردم شهر با دیدن این صحنه پس نیفتند... .
«دا» یعنی مادر. مادری که بچههایش را چنان بار آورده که شریف باشند. مادری که خودش هم دل گنده است و با وجود این که از درون میشکند، اما شوهرش را میدهد، پسرش را میدهد و پسر دومش را در یک قدمی شهادت میبیند... اما «دا» یک معنی دیگر هم دارد، «دا» مادر است؛ خاک است، وطن است و خرمشهری است که با همه سختی زندگی از سالها پیش تا زمانی که نخستین هواپیماهای عراقی آنجا را بمباران کردند، هزاران نفر به امید روزهای خوش پس از انقلاب، روزهای سازندگی و تلاش؛ میخواستند بهترین خاطرات زندگیشان را آنجا رقم بزنند.
راوی «دا»، یک دختر است. سنی زیادی ندارد. 17 سالش است و دست روزگار و تربیت خانوادهاش او را چنان بار آورده که شاهد باشد. شاهدی از 140 نفری که تا لحظه آخر مقاومت خرمشهر آنجا حضور داشتند و همه چیز را به چشم دیدند و امروز از آنها حتی 10 نفرشان هم زنده نماندهاند. مهستی همان که چند دقیقه پیش توی سنگر سر کوچه داشت با زهرا حرف میزد، حالا از وسط دو نیم شده و وقتی زهرا در سردخانه بیمارستان او را میبیند و میخواهد بغلش کند دستش را میبیند که از بدن جدا شده و در آغوشش قرار میگیرد. حاج آقای مسجد جامع را هم وقتی عراقیها در برابر تانکشان دیدند که داشت در آخرین کوچههای منتهی به شهر مقاومت میکرد، به فجیعترین شکلی کشتند. عبدالله با یک ترکش توی سرش، روی تخت بیمارستان صحرایی شهید شد و علی ... امان از علی که شیفته شهادت بود.
«دا» یک قصه واقعی است. قصهای که زهرا حسینی سرانجام اجازه داد تا از اعماق وجودش رها شود و بیرون بیاید. او سرانجام پس از سالها کشیدن این بار امانت، اجازه میدهد تا هزاران نفر دیگر با سنگینی آن آشنا شوند. زهرایی که همه قدرت و شهامتش را از حضرت زینب میگیرد و هر جا که میبیند دارد کم میآورد، با یاد او جلو میرود.
زهرا حسینی مثل همه بچههای دیگر ایران روز 31 شهریور 1359 داشت زندگی میکرد. در کنار خانوادهاش، توی آن خانه کوچولوی سازمانی که در حاشیه شهر برای کارگران شهرداری ساخته بودند. حیاط کوچکشان را آب داده بودند. «دا» شامی درست کرده بود. پدر مهربانش از سر کار برگشته بود و برادر کوچکترش فردا قرار بود برای نخستین بار مزه مدرسه رفتن را بچشد.
زهرا خودش چند روز پیش برای برادرش کیف و کتاب خریده بود. همه آنها روزها بود یا شاید ماهها که بوی حادثه را توی هوا حس میکردند. از همان روزهای اول 1358 که با پیروزی انقلاب ناوچههای عراقی وارد حریم آبی کشور شده بودند و به سوی مرزبانها آتش میکردند، از همان روزهایی که سازمانهای افراطی عربگرا میخواستند وحدت مردم را مخدوش کنند از همان روزهایی که مردم توی میدان خرمشهر جمع شده بودند و با این فتنهها مخالفت کرده بودند.
اما فردای آن روز، وقتی صبح اول مهر زهرا دست برادرش را گرفت تا او را مدرسه ببرد همه چیز یک رنگ دیگر شده بود؛ کوچهها خاکآلود بودند، خیابانها خلوت و از بچهمدرسهایها خبری نبود. زهرا تازه فهمید که دیشب هواپیماهای عراقی بیشتر از همیشه جسارت کرده و شهر را بمباران کردهاند. آنها در حاشیه شهر زندگی میکردند و نفهمیده بودند که چه اتفاقی افتاده است.
از اینجا قصه شروع میشود. قصهای که دیگر کسی نمیتواند آن را متوقف کند. کسی نمیتواند روند آن را تغییر بدهد. از همین جا قصه مقاومت و حماسه شهری شروع میشود که همه چیزش را میدهد تا از سرزمینش دفاع کند و نگذارد تا حتی یک وجب آن به دست دشمن بیفتد.
قصه زهرا حسینی یک قصه پر از حماسه است. پر از آب چشم و پر از خون. وقتی عراقیها با آن همه میگ روسی حمله کردند، مردم ساده جنوب، فقط یکی دو تا تانک نمایشی توی شهرشان داشتند. تعدادی اسلحه و یک عالم قلب تپنده و آماده برای... شهادت.
زهرا حسینی سال 80 خلاصه تصمیم گرفت تا قصهاش را بگوید. به شیوه خودش بگوید. همان طور که دیده بود. همان طور که با همه وجودش لمس کرده بود. همان طور که کفن پدرش را با دستهای خودش گره زده بود و سرش را که حالا یک طرفش از بین رفته بود و به جای یک جفت چشم عسلی حالا دیگر فقط یک چشم آن به جا مانده بود بوسیده بود... زهرا حسینی سال 80 شروع به گفتن قصهاش کرد تا اعظم حسینی از مستندنگاران دفتر ادبیات و هنر مقاومت حوزه هنری آن را بنویسد.
اما این قصه 7 سال طول کشید تا افشا بشود. زهرا حسینی که از اول مهر 59 یکی از آدمهایی بود که از جانش مایه گذاشت تا از شهرش دفاع کند و با آن انقلاب را زنده نگه دارد، دردهای زیادی از این واقعه در جانش دارد. او خودش یکی از جانبازان این حماسه است و ترکش سختی که در ناحیه کمر و در کنار نخاع او جای گرفت هرگز بیرون نیامد. این ترکش که مدتی هم او را خانهنشین کرده بود، هر لحظه به یاد او میآورد که باید دینش را به جوانان امروز ادا کند. هرچند او دینی برای ادا کردن ندارد و این نسل جدید هستند که باید قدر ایثار او را بدانند اما خودش میگوید دیدم دینی گردنم هست که باید به مردم ادا کنم و بگویم که مردم خرمشهر چقدر رنج کشیدند.
همه این درد جسمی که با واگویی خاطرات کهنه تازه میشد باعث شد تا زنده شدن این خاطرات 7 سال زمان ببرد و سرانجام در قالب یک کتاب منتشر و به یک رویداد بدل شود. رویدادی که ناگهان جنگ را زنده کرد و با 70 بار تجدید چاپ در زمانی کمتر از یک سال نشان داد که چقدر کم درباره جنگ حرف زده شده و مردم چقدر تشنه دانستن حماسه کشورشان هستند.
بخشی از کتاب
«نمیتوانستم از پیش بابا بروم. نمیتوانستم از او دل بکنم. چهارزانو نشسته، روی سینهاش خم شده بودم. سینهاش، گلویش، صورتش و پیشانیاش را میبوسیدم. به موهایش دست میکشیدم. لطافت و نرمی موهایش را زیر دستهایم حس میکردم. قشنگی تنها چشمش مبهوتم کرده بود. برق عجیبی داشت، انگار از شادی برق میزد. رنگ پوست و حالتش اصلا شبیه هیچکدام از میتها و شهدایی نبود که این چند روز دیده بودم. هیچ سردی در بدنش حس نمیکردم. پوست بدنش طراوت و قرمزی خودش را داشت. انگار بابا خوابیده بود. خیلی قشنگتر از قبل شهادتش شده بود. حتی چروکهای دور چشم و پیشانیاش هم از بین رفته بود....»
زندگی پر فراز و نشیب راوی خرمشهر
زهرا حسینی دختر 17 ساله یک کارگر معمولی شهرداری در کتاب «دا» از خاطرات خود از این مقاومت 34 روزه میگوید؛ مقاومت مردمی معمولی که ناگهان بدل به آدمهایی پرجسارت شده بودند. خانههایی که تخریب شدند، خانوادههایی که آواره شدند و پدرها و برادرهایی که در همان چند روز برای همیشه از دست رفتند. «زهرا» خودش پدرش را دفن کرد. برادرش را هم همینطور. برادری را که همهاش 2 سال از او بزرگتر بود و از اول انقلاب به جهاد سازندگی پیوسته بود و بعد عضو سپاه شده بود. علی برادر زهرا با بمباران نیروهای بعثی در مقر سپاه کشته شد و زهرا این درد را به تنهایی تحمل کرد و تا ماهها به خانواده چیزی نگفت تا آنها از پا نیفتند.
زهرا از آنجا که بچه بود، کاری بلد نبود و حتی به دلیل جوان بودن، خونش را هم نمیتوانست اهدا کند سختترین کار ممکن را انتخاب کرد و در جنتآباد خرمشهر یعنی گورستان شهر مشغول کار شد و به زینبخانوم کمک کرد تا مردهها را بشورند. او در سطح شهر میگشت و اجساد را پیدا میکرد و به گورستان میرساند. شبها بیدار میماند تا سگها به جنازهها حمله نکنند و پیرمردها و پیرزنهایی را که حاضر به ترک خانه و زندگیشان نبودند قانع میکرد تا به محلهای امنتری بروند. او در همین مدت کمکهای اولیه یاد گرفت تا به زخمیها کمک کند و باز و بسته کردن تفنگ را آموخت تا تفنگهای زهوار در رفته را تعمیر کند و به دست جوانانی که توی سنگرها حتی غذایی برای خوردن نداشتند برساند. سیده زهرا حسینی با بیان خاطراتش و نوشتن این کتاب، جنگ را برای همه زنده کرد.
آرزو پناهی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: