دفترچه کاهی به چه کسی ارث می‌رسد؟

ده دوازده ساله بودم. سرگرم کنجکاوی‌های کودکانه. یک‌بار دفترچه جیبی‌ای لابه‌لای اسباب خانه پیدا و شروع به خواندن کردم. دستخط خرچنگ قورباغه پدر، راوی اتفاقی بسیار ساده بود که در پشت جبهه روی می‌داد. حوالی سال‌های 64 63 ، آمادگی یک گردان برای عملیات. شنیدن خبر شهادت یک فرمانده محبوب و چیزهای به ظاهر بی‌اهمیتی نظیر سوار وانت شدن و دیدن یک دوست قدیمی و...
کد خبر: ۲۶۱۱۶۲

سال‌ها گذشته. یکی از شیرین‌ترین خاطرات دوران کودکی‌ام، جستن همان دفترچه جلد آبی کاغذ کاهی است. دفترچه‌ای که از روزهای گذشته حکایت می‌کرد و شاید بی‌اهمیت‌ترین چیز در خانه‌مان محسوب می‌شد. راستش را بخواهید، دفترچه یادداشت پدر را نشان کرده‌ام و پی فرصتی‌ام برای ربودنش از میان اسباب و اثاث خانه پدری!

بسیارند پسرانی که مشتاق شنیدن خاطرات جوانی پدرانشان ‌هستند، مشتاق شنیدن خاطرات گذشته‌، گذشته‌ای که به سال‌های پیش از تولدشان بازمی‌گردد و بسیارند پدرانی که خاطرات شنیدنی از روزهای جوانی‌شان دارند و از بازگویی آنها‌ برای فرزندان‌شان احساس غرور می‌کنند.

چند سال از پایان روزهای دفاع مقدس می‌گذرد؟ چند سال از آغاز جنگ می‌گذرد؟ چندین هزار نفر به عنوان رزمنده و فرمانده و امدادگر و عکاس و فیلمساز و غیره و غیره و غیره، در جنگ سهیم بوده‌اند؟ راستی، چند روایت بی‌واسطه مکتوب از سال‌های دفاع مقدس داریم؟

دوستی دارم از اهالی قزوین. دوستم پدری دارد که از فرماندهان دوران جنگ بوده و حالا، بر اثر این عامل و آن عامل شیمیایی و فیزیکی و... روزهای خانه‌نشینی را می‌گذراند؛ با صندلی چرخدار خریداری شده به فلان قدر از فلان‌جا. پدری که حتی حاضر به پیگیری درصد جانبازی‌اش نیست. پدری که پر است از خاطرات ناگفته جنگ.

بارها پیش آمده که در جمع‌‌های دوستانه، رفیق قزوینی‌ام روایاتی از روزهای جنگ به میان آورده و وقتی از منبع روایاتش پرس‌وجو کرده‌ایم، نشانی پدرش را بهمان داده. در این بارها، اغلب منتقد دوستم بوده‌ام و گفته‌ام: «با این همه خاطرات تلخ و شیرین شنیدنی، چرا وقت نمی‌گذاری و خاطرات پدر را ثبت و ضبط نمی‌کنی؟» از بی‌همتی من و هم‌نسلانم که بگذریم، جواب دوستم تیر خلاص را می‌زند: «برای من که حرف نمی‌زند. اینها را هم وقتی با دوستان زمان جنگش گپ می‌زند و سرگرم گفتگو است، از زبانش می‌شنوم.»

لابد باقی زمان پدران اینچنینی، به درد کشیدن و فکر و خیال و حساب و کتاب دخل و خرج خانه و... می‌گذرد.

شب خاطره خوب است، یادواره شهدا با ارفاق 20 نمره، خوب است، خاطره‌نویسی رزمندگان دست‌ به ‌قلم و سپردنشان به ناشر، خوب است، این همه زندگی‌نامه‌نویسی خوب است، اما چرا، چرا باقی رزمندگان که به هر دلیلی توان نوشتن یا بازگویی خاطراتشان را ندارند، باید این خاطرات را با خود ببرند؟

رزمندگان دفاع مقدس، مگر چند سال دیگر زنده‌اند؟ با خوشبینی تمام ‌ و البته دست بالا  40 سال دیگر. این خاطرات چه می‌شود؟ 40 سال دیگر، من چند خاطره بدون روتوش، بدون رنگ، بدون اغراق و بدون تحریف از حماسه پدرانمان به یاد خواهم داشت تا برای فرزندانم بخوانم؟

هنوز بسیار خاطره نانوشته مانده. اگر من و هم‌نسلانم بی‌همتیم، همت پدرانمان کجا رفته؟ باور کنید روزها خیلی زود می‌گذرند. نسل من، نسل بعدی من، نیازمند نوشته‌هایی است که ملهم رمان‌ها و داستان‌ها و فیلم‌های بسیاری شود، تا سند مقاومت باشد، تا تکیه‌گاه شود. نوشته‌هایی بدون روتوش، بدون رنگ، بدون اغراق، بدون خدشه، بدون تحریف و بدون هرچیز دیگری که واقعیت را کتمان کند.

می‌ترسم روزی برسد که در نقاشی جنگ، سر پدرانمان را پاک کنند و سرهای تازه‌ای روی تنشان بچسبانند.

ایمان مطهری‌منش

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها