داستان نان وحلوا

کد خبر: ۲۵۴۱۲۰

پسر چاق سرش را تکان داد و با غرور گفت: نه نمی‌دهم و بعد کمی فکر کرد و دوباره گفت: اما اگر برایم صدای سگ در بیاوری و واق واق کنی شاید کمی حلوا به تو بدهم.

پسرک فورا دهانش را باز کرد و واق واق کرد و پسر چاقالو غش‌غش خندید و بعد کمی حلوا از میان نانش برداشت و روی نان خشکیده پسرک لاغر گذاشت و سپس هر دو با اشتها شروع به خوردن کردند.

مرد با دیدن این صحنه بسیار متاثر شد و بغض گلویش را گرفت، از جا بلند شد به سوی در مسجد رفت و روبه‌روی پسر فقیر ایستاد و بر سرش با خشم فریاد زد: ای احمق بیچاره...

هر دو پسر با تعجب آمیخته با ترس به مرد نگاه کردند و او دوباره گفت: اگر هم از گرسنگی می‌مردی تو نباید به درخواست این پسر پست گوش می‌دادی و این جوری خودت را کوچک می‌کردی و برای یک ذره حلوا صدای سگ از خودت در می‌آوردی. اگر فهم داشتی هرگز شخصیت خودت و خانواده‌ات را خرد نمی‌کردی. هر دو پسر همچنان مات و مبهوت او را نگاه می‌کردند.

مرد دوباره شروع کرد و رو به پسرک فقیر گفت: من خانواده‌ات را می‌شناسم آنها بسیار آبرودار و محترمند. پدرت با سیلی صورتش را سرخ می‌کند، اما به کسی رو نمی‌اندازد. اما تو امروز آبروی چندین ساله او را بردی. پسرک پولدار با شنیدن این صحبت‌ها خیلی از کار خودش پشیمان شد و تازه فهمید که چه کار بدی انجام داده و رو کرد به دوستش و گفت مرا ببخش مقصر من هستم. من خیلی مغرورم... و سرش را به پایین انداخت و پسر فقیر هم فهمید که برای شکم و هوس هیچ وقت نباید شخصیت خودش را زیر پا بگذارد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۵ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها