جدایی به خاطر‌ کلا‌ه ‌گیس

فریبا 2 هفته بعد از زندگی مشترکش به ایران بازگشت تا به آن پایان دهد. پرونده درخواست طلاق فریبا در شعبه 268 دادگاه خانواده نزد قاضی حسن عموزادی در حال رسیدگی است و فریبا با اصرار می‌خواهد که به این زندگی کوتاه پایان دهد.
کد خبر: ۲۴۷۹۹۹

چه مدت با شوهرت زندگی کردی ؟

این زندگی فقط 14 روز طول کشید و بعد از آن من شوهرم را ترک کردم و به ایران آمدم.

شما خارج از ایران زندگی می‌کردید؟

بله، من و شوهرم یوسف بعد از عقدمان به کشور کانادا رفتیم؛ اما بعد از 2 هفته من تصمیم گرفتم به ایران برگردم و از او جدا شوم.

چرا با شوهرت مشکل داشتی، مگر او را از قبل نمی‌شناختی؟

من و یوسف مدت کوتاهی بود که با هم آشنا بودیم و بعد هم خیلی زود ازدواج کردیم. او به من دروغ گفته بود، به همین خاطر هم من تصمیم گرفتم که از اوجدا شوم.

چطور با یوسف آشنا شدی؟

اولین بار یکی از همسایه‌ها او را به ما معرفی کرد. او گفت جوانی را می‌شناسد که در کانادا زندگی می‌کند و برای این که ازدواج کند، به ایران آمده است. من هم که در آن زمان شرایط ازدواج داشتم، قبول کردم که با یوسف چند جلسه‌ای صحبت کنم و اگر به تفاهم رسیدیم، ازدواج کنیم. بار اولی که یوسف را دیدم، بدجوری پشیمان شدم؛ چون واقعا انتظار یک مرد جوان را داشتم؛ اما دیدم که یوسف سنش زیاد است. او حداقل 45 ساله بود. بعد از دیدار اول به خانه آمدم و تصمیم گرفتم که دیگر به دیدارش نروم. وقتی مادرم از من پرسید که نظرم چیست، به او گفتم که فرد مناسبی برای ازدواج با من نبود و از مادرم خواستم که فراموشش کند.

تو که تصمیم گرفته بودی دیگر با یوسف دیدار نکنی، پس چرا به رابطه‌ات با او ادامه دادی؟

چند روز بعد از اولین دیدار بود که زن همسایه دوباره به خانه ما آمد و گفت که یوسف درخواست کرده باز هم مرا ببیند؛ اما من دیگر نمی‌خواستم به این رابطه ادامه دهم. تازه درسم را در رشته مدیریت تمام کرده بودم و دنبال کار می‌گشتم. فکر ازدواج را از سرم بیرون کرده بودم. من پیش از یوسف هم یک شکست در زندگی‌ام داشتم و پسر مورد علاقه‌ام مرا ترک کرده بود، به همین خاطر هم تصمیم گرفتم دیگر مشغول کار شوم و به ازدواج فکر نکنم؛ اما یوسف مرتب پیغام می‌فرستاد که می‌خواهد مرا ببیند.

از این کارش کلافه شده بودم تا این که یک روز تلفن خانه به صدا درآمد. گوشی را که برداشتم متوجه شدم یوسف پشت خط است. او به من گفت که می‌خواهد باز هم مرا ببیند. من گفتم که نمی‌خواهم این رابطه ادامه داشته باشد؛ اما یوسف آنقدر اصرار کرد که مجبور شدم قبول کنم.

چطور شد که نظرت تغییر پیدا کرد و تصمیم گرفتی با یوسف ازدواج کنی؟

زمانی که برای دیدار مجدد او می‌رفتم، پیش خودم گفتم این بار با اخم و عصبانیت با او رفتار می‌کنم تا دیگر به سراغم نیاید؛ اما در آن دیدار همه چیز تغییر کرد. یوسف به من گفت: می‌دانم تو جوانی و من 15 سال از تو بزرگتر هستم؛ اما دل به تو بسته‌ام و فکر می‌کنم زن زندگی‌ام را پیدا کردم و می‌خواهم با تو ازدواج کنم.

حرف‌های یوسف آنقدر عاشقانه بود که مرا به یاد عشق قدیمی‌ام می‌انداخت و ناگهان ضربان قلبم از این حرف‌ها تند شد و دگرگون شدم. تصمیم گرفتم به زندگی با یوسف فکر کنم.

در مورد این که یوسف چه جور آدمی است و چه موقعیتی در کانادا دارد هم تحقیق کرده بودید؟

یوسف مردی ثروتمند در کشور کانادا بود که فوق لیسانس تزئینات داخلی ساختمان داشت و به خاطر شغلش درآمد زیادی داشت و به من قول داده بود که زندگی خوبی برایم بسازد. بالاخره من قبول کردم اجازه دهم یوسف مرا از پدرم خواستگاری کند. زمانی که یوسف به خانه ما آمد، توانست نظر پدر و مادرم را هم به خود جلب کند و به این ترتیب بود که آنها هم رضایت خود را اعلام کردند. قرار بر این بود که من هم به کانادا بروم و در آنجا زندگی کنیم؛ اما اگر من نتوانستم غربت را تحمل کنم، با هم به ایران برگردیم و زندگیمان را در ایران ادامه دهیم. 10 روز بعد ما به عقد هم درآمدیم و فردای مراسم عقد به کانادا سفر کردیم و به خانه یوسف رفتیم.

از شرایط زندگی‌ات راضی بودی؟

در آن مدت 2 هفته که با یوسف زندگی کردم، همه چیز خوب بود. همان طور که شوهرم گفته بود، او خانه تقریبا بزرگی در کانادا داشت و ماشینی هم داشت که بیشتر من با آن رانندگی می‌کردم و همه امکانات در اختیارم بود؛ اما چیزی که 2 هفته خوشبختی را به کامم تلخ کرد، دروغ بزرگی بود که یوسف به من گفته بود و درواقع با کاری که کرد، همه اعتمادم را نسبت به شوهرم از دست دادم.

یوسف چه کرد که تو تصمیم گرفتی همه چیز را رها کنی و به ایران بازگردی؟

2 هفته از ازدواجمان گذشته بود. من در رویای خودم احساس می‌کردم خوشبخت‌ترین زن دنیا هستم و با توجه به موقعیتی که به دست آوردم، می‌توانم از این هم خوشبخت‌تر شوم تا این که صبح روز حادثه، یوسف از خواب بیدار شد تا برای رفتن به سر کار آماده شود. او هر روز قبل از رفتن به سر کار ابتدا حمام می‌کرد و بعد از خانه خارج می‌شد. چون یوسف صبح زود از خانه بیرون می‌رفت، من خواب بودم. ساعت 5 صبح بود که با صدای دوش حمام از خواب بیدار شدم و برای خوردن آب تختخوابم را ترک کردم. در آشپزخانه بودم که یکباره یوسف از حمام درآمد و ما هر دو مبهوت همدیگر را نگاه کردیم. یوسف شوکه شده بود و نمی‌دانست که باید چطور دروغ بزرگی را که به من گفته، درست کند.

مگر یوسف را چطور دیده بودید که هر دو متعجب به هم نگاه می‌کردید؟

من او را در حالی که هیچ مویی روی سرش نداشت، دیدم. تا پیش از این یوسف کلی مو داشت و یکی از زیبایی‌های ظاهری‌اش که تا حد زیادی هم سنش را مخفی می‌کرد همین موها بود. اما من به یکباره دیدم که او هیچ مویی در سر ندارد و یک کلاه‌گیس بزرگ در دستش است. یوسف در واقع کچل بودنش را از من پنهان کرده بود و برای این که بتواند این پنهانکاری بزرگ را همچنان مخفی نگاه دارد، هر روز صبح زود به حمام می‌رفت و فقط در آنجا بود که کلاه گیس را از سرش بیرون می‌آورد و قبل از این که من بیدار شوم، دوباره آن را به سرش می‌گذاشت. این دروغ بزرگ آنقدر مرا شوکه کرده بود که احساس می‌کردم حتی یک لحظه هم نمی‌توانم از این به بعد یوسف را تحمل کنم.

در مورد این که چرا به تو دروغ گفته، صحبتی با یوسف نکردی؟

یوسف از کار خودش دفاع می‌کرد و به من می‌گفت که نباید او را به خاطر ظاهرش بخواهم و باید ایرادات او را بپذیرم. او طوری موضوع را جلوه می‌داد که انگار کچلی او مساله مهمی نیست و این منم که قدرت مقابله با مشکل را ندارم.

تو پذیرفته بودی که با یوسف زندگی کنی و می‌دانستی که تفاوت سنی زیادی با هم دارید و یوسف ایراداتی دارد. پس چرا او را ترک کردی؟

واقعیت این است که من عاشق یوسف نبودم و می‌خواستم که یک زندگی مرفه از طریق یوسف و با امکاناتی که او دارد، داشته باشم. البته این که او مو نداشت برای من مساله مهمی نبود. آنچه مرا آزار می‌داد، دروغ‌هایی بود که یوسف به من گفته بود. بعد از این دروغ بزرگ دیگر احساس کردم نمی‌توانم به او اتکا کنم و تصمیم گرفتم که او را ترک کنم.

واکنش یوسف نسبت به این مساله چه بود؟

یوسف به من گفت که اگر این کار را بکنم، او ضربه بزرگی خواهد خورد و از من خواست که او را ببخشم. اما من واقعا نمی‌توانستم این کار را بکنم. یوسف ضربه بزرگی به من زده بود و آنقدر نسبت به او بی‌اعتماد شده بودم که دیگر نمی‌توانستم حتی یک لحظه هم در کنار او باشم. به همین خاطر هم تصمیم گرفتم او را برای همیشه ترک کنم. البته بعد از آمدن به ایران بود که فهمیدم من به زندگی در کانادا تعلق نداشتم و در کشور خودم راحت‌تر و در آسایش بیشتری می‌توانم زندگی کنم. به همین خاطر هم تقاضای طلاق کردم و دیگر نمی‌خواهم به کانادا و زندگی با یوسف برگردم.

مریم عفتی

نظر کارشناس

عاطفه کشاورزی
فریبا دختر جوانی است که به مانند بسیاری از جوانان دیگر، رویای رفتن به خارج از ایران و رسیدن به زندگی ایده‌آل او را هم فراگرفته و البته روی سیاه خود را هم نشان داده است. نباید گفت که شوهر او به دلیل دروغی که در مورد موهایش به همسرش گفته است، تنها فرد گناهکار در این زندگی است. چرا که خود فریبا هم به دلیل تصمیمات اشتباهی که گرفته است، در شکست زندگی‌اش بسیار مقصر است. آن طور که از گفته‌های این زن جوان مشخص است، او قبل از ازدواج با شوهرش با پسر جوانی رابطه داشته است که این رابطه عاشقانه بدون خواسته فریبا و از طرف پسر به پایان رسیده و در واقع فریبا در آن زمان گرفتار یک بحران عاطفی بوده است و برای این که بتواند آن بحران را پشت سر بگذارد، به سراغ مردی رفته که در همان دیدار اول متوجه شده که به درد همدیگر نمی‌خورند و نمی‌توانند به دلیل اختلاف سنی زیاد با هم به خوشبختی برسند؛ اما به خاطر صدمه روحی که در آن زمان خورده بود، نتوانسته این مشکل را بدرستی حل کند و تسلیم خواسته یوسف شده است.

در واقع او با این ازدواج که ظاهری بسیار جذاب هم داشته است، می‌خواسته به اطرافیان و پسری که او را ترک کرده است، ثابت کند توانایی درست کردن یک زندگی بهتر از قبل را برای خودش دارد. بنابراین قدم در راهی گذاشته است که متاسفانه 2 هفته بعد در آن راه به بن‌بست رسیده است.

بسیاری از دخترانی که با ایرانیان مقیم خارج از کشور ازدواج می‌کنند به دلیل دوری مسافت و مسائل دیگر نمی‌توانند بدرستی در مورد شخص مورد نظر تحقیق کنند و او را بشناسند. آنها فقط ظاهر افراد را می‌بینند. مثلا این که فرد مورد نظر خیلی خوب برای آنها پول خرج می‌کند و سعی دارد امکانات رفاهی کامل را در ایران برای آنها آماده کند. اما همین افراد در مورد این که چرا این اتفاق می‌افتد، فکر نمی‌کنند. در بسیاری از موارد این گونه پول خرج کردن ایرانیان مقیم خارج در ایران به خاطر تفاوت در ارزش پول و ارزان بودن کالاها در ایران است و نه دست و دلبازی و پولدار بودن طرف مقابل. فریبا هم دچار چنین مشکلی شده است. او رفتار یوسف را در ایران دیده است و چون دسترسی به محل زندگی و تحقیق در مورد او را نداشته است، به ناچار به او اعتماد کرده و با توجه به مشکلات دیگری که داشته است، تن به این ازدواج داده است.

بسیاری از ایرانیانی که در خارج از ایران زندگی می‌کنند و برای ازدواج به کشورشان بازمی‌گردند، تنها انگیزه‌شان ازدواج با دختر ایرانی و داشتن فرزندانی که به طور خالص ایرانی باشد نیست. آنها هم با توجه به این که می‌توانند ناکامی‌ها و ایرادات خود را پنهان کنند و با فردی مورد نظر خود ازدواج کنند، به ایران بازمی‌گردند. بنابراین در این گونه ازدواج‌ها خانواده‌ها باید کمال دقت و توجه را داشته باشند و همه چیز را سطحی و آسان در نظر نگیرند و آگاه باشند که چه خطراتی فرزندشان را تهدید می‌کند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها