مروری بر سریال تلویزیونی صنوبر

پیش از این بینندگان مجموعه تلویزیونی با سریال صنوبر آشنا شده و با آن خاطره های بسیار دارند.از آنجایی که داستان این سریال مرتبط با دورانی خاص (14تا 18سالگی) از زندگی حضرت امام خمینی (ره) می باشد
کد خبر: ۲۴۷۰۸
، به دلیل مقارنت با سالگرد رحلت حضرتشان ، خاطرات تعدادی از عوامل این سریال در ذیل تقدیم می شود.
حسین محجوب بازیگر نقش میرزا
محل فیلمبرداری فیلم مجموعه «صنوبر» حوالی اصفهان بود و ما در شهر کوهپایه سکونت داشتیم ؛ شهری در نزدیکی اصفهان که همیشه «آرام و خلوت» بود. ان شاءالله همیشه هم همین طور بماند. پیش از صنوبر تجربه همکاری با مجتبی راعی را نداشتم . البته زمینه ای برای همکاری در فیلم «تولد یک پروانه» پیش آمده بود که بنا به دلایلی میسر نشد، اما از حدود 3سال و نیم پیش دوستی و رفاقتی میان ما بود؛ به طوری که نوشته هایم را می بردم او می خواند و درباره آنها نظر می داد. درباره حضورم در صنوبر نیز از همان زمان صحبتهایی شده بود، اما زمانی که این مساله جدی شد. حدود هشت ماه به کلاس بدنسازی رفتم تا از نظر فیزیکی با نقش تناسب پیدا کنم . میرزا، زمانی وارد فیلم می شود که شغل آهنگری دارد و حالا عمه امام و امام نزد او آمده اند تا از وی کمک بگیرند. میرزا مدتی نظامی بوده است ، سابقه پهلوانی هم دارد و در دوره ای با دیدن رواج هرج و مرج در مملکت و غارت کشور توسط نیروهای دولتی به این نتیجه می رسد که «وقتی همه می دزدند ، چرا من ندزدم؛» به همین دلیل با فردی به نام «زلقی» آشنا می شود و این دو مدتها با هم راهزنی می کنند، اما زخمی شدن میرزا در ماجرایی و پس از آن معالجه او توسط پدر امام ، مسیر زندگی او را تغییر می دهد. او از راهزنی دست برمی دارد، آدم دیگری می شود و شغل آهنگری پیشه می کند و زندگی بی سر و صدایی را در پیش می گیرد و در نهایت نیز، زمانی که بنا به ضرورت وارد میدان می شود، به قتل می رسد. شخصیت میرزا بسیار جذاب بود، رابطه او با زلقی بخش جالب توجه شخصیت او بود این دو در گذشته با هم بودند، اما از جایی به بعد نان و آب را از هم جدا می کنند و این مساله هیچ وقت برای زلقی باور کردنی نیست . او همیشه فکر می کند میرزا را جادو و جنبل کرده اند. چیزخورش کرده اند و به این وسیله این رفیق شفیق را از او جدا کرده اند. در فیلم به نظر می رسد آنچه میرزا را از پا می اندازد. تیری است که به طرف او شلیک می شود، اما همیشه احساسم این بود آنچه او را از پا می اندازد، عشقی است که در سر او افتاده و به او می گوید: میرزا، اینجا دیگر جای ماندن نیست . این قسمت را خیلی دوست دارم . مرگ میرزا سکانس جذابی است ، همین طور رویارویی او با زلقی . اما امروز که خاطراتم را از این فیلم مرور می کنم ، می بینم نمی توانم از میان پنج ماه حضور در سر صحنه این فیلم ، صحنه سخت یا آسانی را انتخاب کنم . در این کارگاه ساده ترین پلانها سخت ترین قسمت کار بود و گاهی سخت ترین پلانها، آسان ترین بخش کار بود. این ویژگی کار ماست و همین ویژگی هاست که کل آن کار را به بخشی از خاطرات متعدد ما تبدیل می کند.
محمود جعفری ، بازیگر نقش «آقاجواد» شوهر عمه امام خمینی (ره)
خاطراتم از این سریال با حضور عاشقانه «مجتبی راعی» گره می خورد. او به عنوان کارگردان ، فضای سالم و با نشاطی را در طول مدت فیلمبرداری ایجاد کرد. از سوی دیگر دلبستگی من به این فیلم خارج از حال و هوای معنوی حاکم بر کلیت فیلم و گروه سازنده ، به نقش برمی گردد که کارگردان خارج از کلیشه های موجود در این کار به من واگذار کرد. آقا جواد از لحاظ شخصیتی روشنفکری محافظه کار بود که در طول داستان به تحول می رسید. از همان ابتدا وقتی از میان کاندیداها برای ایفای این نقش ، قرعه به نام من افتاد، از کارگردان خواستم تا به من اعتماد کند و به این ترتیب خیالم راحت شد و به همین دلیل توانستم با اعتماد به نفس بیشتری ، این نقش را ایفا کنم . البته مجتبی راعی این امکان را برای همه عوامل فراهم کرد تا شایستگی های خود را به نمایش بگذارند؛ از «محسن موسوی» طراح چهره پردازی مجموعه تا بهزاد کزازی ، طراح صحنه و همکاران دیگر که به حق آنچه در توان داشتند برای فیلمی که مقطعی از زندگی امام خمینی (ره) را در تاریخ معاصر به تصویر می کشید، بدون شعار و تظاهر به نمایش بگذارند. یکی از خاطرات جالب من از این کار، مربوط به روزی است که محمود پاک نیت همکار عزیزم به علت بدی آب و هوا، هنگام فیلمبرداری صدایش گرفت و پس از آن هر چقدر لبهایش تکان خورد، صدایی از او درنیامد. فیلمبرداری تعطیل شد و پاک نیت را به اصفهان بردند، اما در روز بعد هم قرص و آمپول و شربتی که دکتر به او داده بود هم ، مشکل او را حل نکرد. در همین زمان «باقر صحرارودی» پیرمرد دوست داشتنی گروه که پدرانه هوای همه را داشت ، رفت انجیر و شیر خرید و معجونی درست کرد و قاشق قاشق از آن را به خورد محمود پاک نیت داد تا سرانجام صدای او مثل روز اول شد و کار ادامه یافت .
حسن نجاریان دستیار اول کارگردان
بیست روز مانده به آغاز فیلم برداری «صنوبر» به گروه کارگردانی ملحق شدم . با توجه به قرار گرفتن محل فیلم برداری در شهر اصفهان و نیز فضای تاریخی کار، برای بسیاری از صحنه ها احتیاج به هنرور داشتیم . در میان دو سه هزار نفری که از میان اهالی آن منطقه و مناطق اطراف تست دادند در نهایت ، حدود سیصد نفر انتخاب شدند که به عنوان هنرور در روزهای مورد نیاز، گاه با طی 200کیلومتر راه رفت و برگشت از مناطقی مانند شهرضا سرلوکیشن می آمدند و می رفتند. شاید در هیچ جا از این افراد تشکر نشود، اما همکاران من در این حرفه می دادند که انتخاب این بخش از عوامل و نیز همکاری درست آن ها، تا چه حد می تواند در خلق فضای بومی و حال و هوای مناسب فیلم موثر باشد. در طول مدت تولید، هر بار مشکلی پیش می آمد، به شیوه ای عجیب حل می شد که گاه درک این مساله برای ما هم مشکل بود. یکی از مهم ترین مسائلی که به همین شیوه حل شد، یافتن خانمی برای حضور در یکی از سکانس های کلیدی بود. در فصل مربوط به خاک سپاری مادر روح الدین در قبرستان ، زنی باید نوحه می خواند. با توجه به حساسیت مردم منطقه یافتن خانمی که بتواند این کار را بکند، بسیار مشکل بود. در موارد مشابه قبلی ، به سختی موفق به جلب اعتماد اهالی برای حضور هنروران زن شده بودیم ، هر چند اغلب پس از اعتماد به ما، همکاری خوبی می کردند. اما این بار مشکل یافتن زنی بود که بتواند نوحه هم بخواند. پس از جست وجوی فراوان با خبر شدیم زنی در یکی از روستاهای منطقه زندگی می کند که هم صدای خوبی دارد و هم نوحه و مرثیه خوانی بلد است . با ترس و لرز بسیار راهی روستای او شدیم . در تمام طول راه به راه حلی فکر می کردیم تا آن خانم را راضی به همکاری کنیم ، اما پس از رسیدن به در خانه اش دیدیم که لباس پوشیده و منتظر است . وقتی موضوع را با او در میان گذاشتیم گفت که آماده است . وقتی تعجب ما را دید، گفت : دیشب امام به خواب من آمده بود. گفت : فردا مجلسی هست که باید بروی در آن جا نوحه بخوانی . من هم قبول کردم .
بهزاد کزازی طراح صحنه و لباس
بخش طراحی آثاری مانند صنوبر، پیچیدگی های خاصی دارد که گاهی این مسائل به شیوه ای عجیب حل و فصل می شود. مدتی قبل از آغاز فیلم برداری ، به برخی وسایل قدیمی خاص احتیاج داشتیم جست وجوهای زیادی انجام شد و طبق معمول به انبار شهرک سینمایی حاتمی هم سر زدیم اما وسایل مورد نیاز را پیدا نکردیم . دست آخر رفتیم کوهپایه و در شرایطی که عده ای مشغول جست وجو برای یافتن این وسایل بودند فیلم برداری بخش های دیگر آغاز شد. در همان روزها آقایی به نام عشقی به محل سکونت ما مراجعه کرد. از اهالی محل بود. گفت مقداری وسایل قدیمی دارد که احساس می کند به درد کار ما می خورد. وقتی از این وسایل بازدید کردیم دیدیم تناسب بسیار زیادی با وسایل مورد نیاز ما دارد. با او قراردادی بسته شد و وسایلش را اجاره کردیم و در صحنه هایی هم که ازاین وسایل استفاده شد، نتیجه کار بسیار خوب بود، البته تا آن جا که اطلاع دارم هنوز با او تسویه حساب نشده و اجاره وسایلش پرداخت نشده است . بخش دیگر کار ما، مربوط به ساخت وسازهایی بود که در این منطقه باید انجام می شد. در همان منطقه با معمار ارزشمندی با نام اوستا اسد روبه رو شدیم که در طول کار هر بار به او نگاه می کردیم ، خستگی از تن ما درمی آمد. اوستا از بازمانده های نسل قدیم بود. ترمیم معماری خانه روح الدین ، همه زحمت او بود و در جای دیگری هم طاقی دوازده متری را بدون نیاز به ستون به همان شکل قدیمی بازسازی کرد، البته هنوز هم با او تسویه حساب نشده است . پس از پایان فیلم برداری همه حس می کردیم با دست پر برگشته ایم . هر کس دنبال هر چه بود آن را به دست آورد. یک نفر اطلاعاتش را تکمیل کرد، دیگری اطلاعات و مهارت های جدیدی به دست آورد، آن یکی خانه خرید و...

رضا استادی
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها