در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اما در عین حال بین داستان نوشتن و سفر کردن هم رابطه نزدیک وجود دارد. چون سفر کردن یعنی زندگی کردن بیشتر. همه ما آدمها در دنیایی زندگی میکنیم که اگر اندکی تخیل در آن وارد کنیم داستانیتر میشوند. درست است که داستان نوشتن با استفاده از تخیل پیش میرود، اما آیا مگر میشود همه چیز تخیلی باشد؟ مگر میشود داستان شما در میان ایل قشقایی بگذرد و شما این ایل را نشناسید؟ یا داستان تا در لب رود ارس اتفاق بیفتد و شما ایل جلالی و کردهای کرمانج آنجا را نشناسید؟
پس تو جزو نویسندههایی هستی که تا یک چیزی را تجربه نکنند، در موردش چیزی نمینویسند؟
نه به این قطعیت که میگویی. فعلا هم فقط داستانهایی را منتشر کردهام که در زادگاهم اتفاق میافتند که البته نود درصدشان با یک جمله یا یک کلمه یا یک صدا یا یک تصویر، شکل گرفتهاند در میلکی که برایش ساختهام و در واقع میلک زادگاهم را قربانی میلک داستانیام کردهام.
شاید دیگر دوستانم بر این باور نباشند، اما گمان من این است که ذهن یک نویسنده، ذهن محدودی است که باید با خواندن، دیدن و تجربه کردن پرش کرد و بعد بگذارم ته نشین شود و روزی با یک قطعه موسیقی یا استکان چاییای که از دستم میافتد یا تصادفی که توی خیابان میکنم یا صابونی که توی حمام توی چشمم میرود، تخیلام جاری شود و آن بخش ناخودآگاهیام بیاید روی کاغذ. در واقع هرگز درباره چیزی تا به حال نوشتهای نداشتهام.
پس میلک هم بخشی از ناخودآگاه توست؟
شده. زمانی آدم با موضوعی، آدمی و یک مکانی، احساسی برخورد میکند. دچار یک جور حس نوستالژیک میشود. بعد این حس درگیرش میکند. بعد چکارش باید بکنی؟ اگر همان را بنویسی که میشود یک قطعه ادبی. ناچاری اندکی علمیتر باهاش برخورد کنی. چارهای نداری کمی دربارهاش بیشتر بدانی.
اول ابتدایی بودم که پدرم آمد شهر. یک سالی هم ماندیم بعد مادرم آمد و بعد من و خواهرم. آن وقت سالی یکبار و آن هم در شهریور و وقت فندق چین به میلک میرفتیم. دنیایی که هشت، نه سال در آن زندگی کردم و بیرون از آن را ندیدم. حتی عاشق ستونهای امامزاده و سنگ چینهای باغستانها و جاده خاکی و سربالایی و سرپایینیها و پشتبامها و صدای مردم بودم. بعد اینها ماند میلک و ما رفتیم قزوین که وقت تمام شدن شهریور و اول مهر، عزایمان میگرفت که برگردیم به مدرسه و شهر.
اما اینها را هیچ وقت ننوشتم. نوشتم؟ چیزی در کتابهایم در این باره نخواندهاید تا به حال. اما میلک، محل وقوع حوادثی است که درگیرم کرده و بعد سالها روی این روستا و روستاهای اطراف و الموت تحقیق کردم و همانطور که میدانی اغلب شهرهای ایران را گشتهام و از نزدیک دیدهام.
وقتی زمان میگذرد و بیشتر و بیشتر میبینی و میشناسی، آنی که دوست داری همان میشود، مثل آن گل شازده کوچولو که در سیارهاش جا گذاشته بود؛ مثل میلک من همه جا هست اما میلک کودکیهای من گم شده است و دنبال آن میگردم شاید و شاید هم دنبال راهی میگردم برای محو نشدن حتی اکنونش.
ولی درگیری تو با میلک بیشتر از این حرف هاست. نه تنها فضای میلک، بلکه زبان دیلمی، که مردم میلک هم از گویشوران این زبان هستند، نمود پر رنگی در برخی از داستانهای تو دارد، در مجموعه اولت همین نثر لذت خواندن برخی از داستانها را از آدم میگرفت. هرچند به دلیل ناشناخته بودن این زبان، در بعضی از داستانها هم به ایجاد یک فضای وهمآمیز کمک میکرد. در مجموعه دومت اما به نظر میرسد از زبان دیلمی (الموتی) و استفاده از آن به شکل افراطی گذشتهای. اصلا چرا این نوع زبان را برای روایت داستانهایت انتخاب کردی و بعد کنار گذاشتیش؟
نوشتن داستان در واقع یک نوع بازی جدی بوده برایم که در آن سعی کردم شکلهای مختلف را امتحان کنم. زمانی از گویش محاوره قزوینی استفاده کردم که داستان بلند «راحت راحت» را اینطور نوشتم (این داستان هنوز منتشر نشده.) بعد همان سالها که اصرار داشتم از لهجه محاوره قزوینی استفاده کنم، جایی از «احمد شاملو» خواندم نویسنده باید زبان را جوری تراش بدهد که ترک با لهجه ترکیاش بخواند و اصفهانی با لهجه اصفهانی و داش مشدی با لهجه داش مشدی و زن خانهدار با لهجه خودش. از خیر محاورهنویسی گذشتم. بعد شروع کردم مثل آدمیزاد بنویسم. شد داستانهایی که در مجلات منتشر کردم؛ بسیار شسته رفته و مثلا مقید به فاعل و مفعول و فعل فارسی معاصر و نه حتی فارسی کلاسیک. اما دیدم نمیچسبد. وقتی دارم مینویسم این زبان من نیست. آن وقت خودم را رها کردم، فکر کردم من دارم داستان مینویسم بگذار لحن خودم هم در داستانها دیده بشود. قرار نیست تا ابد فاعل و مفعول و فعل پشت سر هم بیایند و بعد هم من که برای روزنامه گزارش نمینویسم یا خبر ترجمه نمیکنم یا مقاله نمینویسم که این قید و بندها را رعایت کنم، من داستان مینویسم و در واقع همانطور که قصههای قدیمی، لحن راویانش را داشتند و هر قصه با لحن قصهگو همراه میشد، داستانهای من هم با لحن من داستاننویس همراه بشوند.
آمدم اندکی در فضای داستانهای «قدم بخیر مادربزرگ من بود.» اوایل اتفاقا زبان خیلی فارسی بود. دیدم این جوری نمیشود. گفتم از لحن و زبان خود الموتیها هم استفاده کنم. شد یکی دو تا داستان به قول تو سخت خوان مجموعه داستان اولم؛ مثل مرگی ناره و میلکی مار و کفتال پری. دیدم این حرفی رو که تو میزنی خیلیها میزنند. دنبال راه دررو بودم و رسیدم به داستانهای رعنا و خیرالله خیرالله. در واقع راوی به کمک روایتش دارد زبان شخصیتها را به فارسی برمیگرداند.
تا رسیدم به مجموعه «اژدهاکشان.» خود داستان «اژدهاکشان» فارسی فارسی است اما در اغلب داستانها سعی کردم کلماتی را از زبان دیلمی استفاده کنم که بشود در همان جمله یا داستان، معنایش را فهمید؛ این که چقدر توانستهام موفق بشوم، نمیدانم.
و حالا هم در مجموعه سومم که دارد آماده چاپ میشود و آخرین ویرایشها را رویش انجام میدهم، اگر هم از زبان دیلمی استفاده کردم در واقع نوعی بازی فرمی و زبانی است و باقی داستانها سرراست و به قول منتقدان زبان مجموعههای قبلیام، فارسیتر شده است.
این وسط هم کسانی بودند که گفتند اتفاقا کاش همان افراط در زبان «قدم بخیر...» را ادامه میدادی که وهمآلودتر میکند داستانها را. کسانی هم بودند که گفتند «اژدهاکشان» خوش خوانتر شده چون زبانش را امروزی تر کردی. باید بمانم ببینم با سومین مجموعهام چه برخوردی میشود.
رضا امیدوار
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: