مولا‌نا، قداست بخش عرفان در شعر فارسی

هر که این آتش ندارد نیست باد

عرفان که با حکیم سنایی غزنوی به شعر فارسی راه یافت؛ با فریدالدین عطار نیشابوری به جریانی قوی و مطرح و چشمگیر تبدیل شد و با مولانا جلال‌الدین بلخی چنان عمق و گسترشی یافت که به جریان تحت‌الشعاع قراردهنده سایر جریان‌ها در شعر فارسی تبدیل شد. مولانا از ابعاد گوناگونی در جریان شعر فارسی چهره‌ای متفاوت و منحصر به فرد است، مولانا فرزند سلطان‌العلما بهاءالدین ولد یکی از مشایخ بلندپایه روزگار بود که از زادگاهش بلخ به آسیای صغیر کوچ کرد و در قونیه اقامت گزید. مولانا که از بزرگترین عالمان دینی روزگار خویش و از بزرگمردان شریعت بود با آشنا شدن با شمس‌الدین محمد تبریزی که جریان این آشنایی بی‌نیاز از توضیح است تبدیل به وجودی سراپا شور و جذبه شد.
کد خبر: ۲۲۶۶۰۸

و بدین‌گونه عالمی بی‌همانند چون مولانا با آن پشتوانه غنی و گرانقدر از علوم و معارف دینی و فقهی قدم در راه سیر و سلوک عرفانی نهاد و این فرصتی مغتنم بود برای ادبیات و شعر عرفانی فارسی عظمت و مرتبه بلند علمی مولانا در علوم و معارف دینی از طرفی و شدت شور و جذبه‌های عرفانی او موجب شد تا مولانا در نقطه اوج تفکر و معنویت شعر فارسی قرار گیرد، در میان شاعران بزرگ زبان فارسی چه قبل و چه بعد از مولانا هیچ کس نتوانسته است در برخورداری از پشتوانه‌های فرهنگی و معرفتی به ساحت او نزدیک شود.

عطار روح بود و سنایی دو چشم او/ ما از پی سنایی و عطار آمدیم

مولانا هم خودش تصریح کرده است که در ادامه سنایی و عطار و خاقانی حرکت می‌کند و هم در شعرش رد پای حداقل این سه شاعر پدیدار است. به گونه‌ای که برخی از غزلهای آنان را البته با تفاوت‌هایی اندک در بعضی ابیات تکرار کرده است که در دیوان شمس می‌توان آنها را سراغ گرفت.

اما شعر مولانا با شعر هیچ شاعر دیگری چه قبل و چه پس از او قابل مقایسه نیست. جمال‌شناسی شعر مولانا ویژه خود اوست. مولانا بشدت از کلیشه‌ها و قالبهای رایج گریزان است چنان‌که خود می‌گوید:

قافیه اندیشم و دلدار من/ گویدم مندیش جز دیدار من

شعر مولانا خصوصا در حوزه خیال و تصویرآفرینی‌ سازی متفاوت می‌زند و متکی بر غرایب و نوادر است و به همین خاطر بهره‌مندی او از تجارب پیشینیان و ارتباط او با سنت شعری قبل از خود نتوانسته است دایره خیال او را محدود کند چراکه مولانا با سنت ارتباط دارد اما صرفا به آن متکی نیست. بلکه نقطه اصلی اتکای مولانا به زندگی و حالات عرفانی خویش است. حالات عرفانی که حاصل جمع شدن بی‌نظیر مجموعه‌ای از علوم و معارف اسلامی و پشتوانه‌های عظیم فرهنگی با شور و جذبه و وجدی آتشین است که هستی مولانا را به آتشی سوزان بدل کرده است:

آتش است این بانگ نای و نیست باد/ هر که این آتش ندارد نیست باد

ما ز بالاییم و بالا می‌رویم/ ما ز دریاییم و دریا می‌رویم

ما از آنجا و از اینجا نیستیم/ ما ز بی‌جاییم و بی‌جا می‌رویم

«لا‌اله» اندر پی «الاالله» است/ همچو «لا» ما هم به «الا» می‌رویم

کشتی نوحیم در طوفان نوح/ لاجرم بی‌دست و بی‌پا می‌رویم

همچو موج از خود برآوردیم سر/ باز هم در خود تماشا می‌رویم

راه حق تنگ است چون سم‌الخیاط/ ما مثال رشته یکتا می‌رویم

هین! ز همراهان و منزل یاد کن/ پس بدان که هر دمی ما می‌رویم

خوانده‌ای «انا‌ الیه راجعون/» تا بدانی که کجاها می‌رویم

شعر مولانا لبریز است از تلمیحات قرآنی و اشاره‌هایی که به احادیث، روایات، حکایات و داستان‌های کهن دارد و از شاعری متفکر و دانشمند چون مولانا که پشتوانه‌ای عظیم از علوم و معارف اسلامی دارد جز این هم انتظاری نیست.

اما نکته اینجاست که وجود این همه تلمیح و بهره‌مندی از این پشتوانه گرانسنگ فرهنگی منجر به ورود تصنع به ساحت شعر مولانا نشده است و هیچ تکلفی از آن نوع که در آثار مثلا انوری و خاقانی بروز کرده است و شائبه فضل‌فروشی را به رخ مخاطب می‌کشد در آثار مولانا دیده نمی‌شود.

یار مرا، غار مرا، عشق جگر خوار مرا/ یار تویی، غار تویی، خواجه!‌ نگه‌دار مرا

نوح تویی، روح تویی، فاتح و مفتوح تویی/ سینه مشروح تویی، بر در اسرار مرا

نور تویی، سور تویی، دولت منصور تویی/ مرغ که طور تویی، خسته به منقار مرا

قطره تویی، بحر تویی، لطف تویی، قهر تویی/ قندتویی، زهر تویی، بیش میازار مرا

حجره خورشید تویی، خانه ناهید تویی/  روضه امید تویی، راه ده ای یار!‌ مرا

روز تویی، روزه تویی، حاصل دریوزه تویی/ آب تویی، کوزه تویی، آب ده این بار مرا

دانه تویی، دام تویی، باده تویی، جام تویی/ پخته تویی، خام تویی،‌ خام بمگذار مرا

این اگر کم تندی، راه دلم کم زندی/ راه شدی تا نبدی این همه گفتار مرا

موسیقی در کلام مولانا جایگاه ویژه‌ای دارد و به شکلهای مختلف مولانا در پرشور ساختن کلام خویش از امکانات آن بهره جسته است. گاه انتخاب وزنهای خیزابی و دوری چون غزل فوق محمل به کارگیری موسیقی در شعر مولانا می‌شود و گاه موسیقی کناری و استفاده از ردیف و قافیه‌های پرطنین و گوش‌نواز و بدیع وظیفه سرشاری موسیقی را در کلام مولانا به عهده می‌گیرند.

و باز نکته قابل‌‌توجه این‌ که بهره‌مندی فوق‌العاده از موسیقی و دیگر هنرمندی‌های صوری منجر به این نمی‌شود که کمترین نشانه‌ای از هنرنمایی در کلام مولانا خودش را به رخ مخاطب بکشد. مولانا از تمامی این ابزار برای تاثیرگذاری بیشتر کلامش استفاده می‌کند و هیچگاه اهمیتی فراتر از این پیدا نکرده‌اند به همین خاطر آن‌گاه از این امکانات استفاده می‌کند که در خدمت مفاهیم بلند شعرش قرار گیرند و کارکردی معنایی داشته باشند. در شعر:}

داد جاروی به دستم آن نگار/ گفت کز دریا بر انگیزان غبار

مولانا با چشم خودش به هستی نگاه می‌کند و چنین است که ناگهان در شعر او با تصاویری برخورد می‌کنیم که نشانی از آنها در سنت چند صد ساله شعر پیش از او نمی‌بینیم، غبار برانگیختن از دریا با جاروب و باز بر آوردن جاروب از آتش و سجده کردن بی‌ساجد و همچنین تصویری که از بریده شدن سر و روییدن دوباره آن در این شعر به دست داده است ضمن این‌که بدیع و کاملا بی‌سابقه و سرشار از خلاقیت است، پذیرفتنی است و حاصل تخیلات و وهم نیست.

تصویرهای شعر مولانا هم از نظر عناصر سازنده و هم به لحاظ صورتهای خیال بسیار متنوع و گسترده هستند و خبری در آنها از عمل به شیوه‌های معمول و چشم‌داشتن به کلیشه‌های معمول و تصویرهای ساخته شده توسط شاعران قبل نیست.

در شعر مولانا دیواری بین واژه‌های شاعرانه و غیرشاعرانه کشیده نشده است. در جهان‌بینی شعری مولانا تمامی هستی و تمامی اشیاء و واژگان می‌توانند وارد شعر شوند و نقش شاعرانه خویش را ایفا کنند. باید توجه داشت که این مرزبندی تا قبل از او بشدت شایع شده بود و رعایت می‌شد.

به این ترتیب مولانا برای ساختن تصویر عناصر و مصالح فراوانی در اختیار دارد که شاعران قبل از او کمتر مجال فکر کردن و نظر انداختن به آنها را داشته‌اند و تصور نمی‌کرده‌اند که این عناصر هم قابلیت ورود به ساحت شعر را دارند. علاوه بر استفاده مولانا از عناصر تازه، شیوه تصویرگری او نیز بدیع و نوآیین است و مغایر با شیوه‌های استفاده شده توسط شاعران قبل که نمونه‌های آن در غزل فوق؛ داد جاروبی به دستم آن نگار وجود دارد و چند مورد آن نیز برشمرده شد.

مرده بدم، زنده شدم، گریه بدم، خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

دیده سیر است مرا، جان دلیر است مرا

زهره شیر است مرا، زهره تابنده شدم

گفت که: دیوانه نه‌ای، لایق این خانه نه‌ای

رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم

وجه بارز و مشخصه دیگر شعر و کلام مولانا که باز هم مبتنی بر همان خلاقیت و تخیل بلند و فرهیخته اوست،‌ نوآوری‌های بی‌بدیل و جریان‌ساز در عرصه زبان و خصوصا در ترکیب‌سازی است، مولانا در ساختن ترکیب‌های تازه آزادی عمل کامل به خلاقیت‌های خویش می‌دهد که حاصل آن خلق ترکیب‌هایی است که محال است با احتیاط‌های معمول شاعری توفیق دست یافتن به آنها را کسب کند. در غزل فوق ترکیب‌هایی چون  «زیرککی،‌ آینده، باشنده، خداونده، چرخ بخم، خاک دژم، خندنده» از این دست هستند  شور و جذبه مولانا در هنگام سرودن به حدی بوده است که مجالی به مصلحت‌اندیشی‌های هنری به او نمی‌داده است و البته چون هنر و موازین آن به شکل کمال یافته آن ملکه ذهن و ضمیر این روح بلند و آسمانی بوده است هر آنچه در آن لحظه‌های ناخودآگاه بر زبان می‌آورده در اوج خلاقیت و در عین حال منطبق بر پایه‌های زیبایی‌شناسانه شعر و زبان فارسی بوده است.

مصطفی محدثی خراسانی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها