عبور از سال‌های پر از شک و تردید

در چشم‌های شیطان خیره نشو

سال آینده بیستمین سال فروپاشی کمونیسم در کشورهای اروپایی است. با این حال به نظر می‌رسد نسل جوان کشورهایی که سابقا در این کشورها زندگی می‌کردند، بدون هیچ دغدغه‌ای برای کوچک‌ترین تلاشی در جهت به دست آوردن اطلاعات بیشتر درباره همه فشارهایی که پدرها و پدربزرگ‌هایشان متحمل شدند، روزگار می‌گذرانند. فقط گاه‌گداری انعکاس خبری در جهان ممکن است همه این بی‌تفاوتی را اندکی متزلزل کند. یکی از این خبرها، همکاری میلان کوندرا نویسنده نامدار چک با رژیم سرکوبگر کشورش بود.
کد خبر: ۲۲۵۴۳۷

این خبر که مثل سقوط یک سنگ بزرگ و سیاه در آب راکدی صدا کرد،‌ با سماجت دو طرف متهم‌کننده و ردکننده این اتهام سرانجام به سکوت انجامید. البته این وسط اعتراض‌هایی هم به‌پا شد و چهره‌های شاخصی چون «یاسمینا رضا» بشدت به دفاع از کوندرا پرداختند. او خشمگین و برافروخته اصالت این صورت جلسه پلیس را زیر سوال برد و آن را روشی برای زیر سوال بردن زندگی یک انسان در عرض چند ثانیه نامید. او گفت علت حمله به کوندرا این است که در امپراتوری سر و صدا و‌ های‌و‌هوی، انسان خاموشی گزیده را تاب نمی‌آورند.

بعد هم چند نفر از بزرگان دنیای ادبیات که برنده جایزه نوبل شده بودند با صادر کردن بیانیه‌ای این عمل را محکوم کردند. نویسنده‌هایی که بیانیه حمایت از کوندرا را امضا کردند شامل کارلوس فوئنتس، نادین گوردیمر، اورهان پاموک، کوئتزی، گابریل گارسیا مارکز، فیلیپ راث، جین دانیل، خوان گویتیسولو، پی‌یر‌مرتنس، یورگه سمپران بودند.

این در حالی است که میلان کوندرا به عنوان یکی از نویسندگان تاثیرگذار زنده دنیا، سال‌ها با کمونیسم مبارزه کرده و حتی تحت فشار آنها از سال 75 تاکنون در کشور فرانسه زندگی می‌کند و به زبان فرانسوی می‌نویسد.

یکی دیگر از این خبرها، که خیلی به عالم ادبیات مربوط نیست خبر همکاری لخ والسا با رژیم کمونیستی کشورش بود. لخ والسا که رهبر سندیکای کارگران لهستان بود، سال‌ها با همان رژیم مبارزه کرده بود و سرانجام هم رئیس‌جمهور کشوری شد که خودش به برچیده‌شدن بساط دیکتاتوری‌اش کمک بسیار کرده بود. لخ والسا که چند صباحی است بی‌سر و صدا شده بود، سال گذشته با انتشار کتاب خاطراتش دوباره مطرح شد و بلافاصله خبر انتشار کتابی منتشر شد که در آن اسنادی مبنی بر این همکاری ارائه می‌شد. هر چند لخ والسا نویسندگان کتاب را تهدید به شکایت کرد و پس از انتشار کتاب هم این کار را انجام داد، اما این کار چیزی از سنگینی خبری که منتشر شده بود، کم نکرد و اثر مسموم خود را بر افکار عمومی باقی گذاشت.

میرچا الیاده هم با چنین اتهاماتی محاصره شده بود. او که در اوایل قرن بیستم  در بخارست رومانی به دنیا آمد، تحصیلات متنوعی در رومانی و هندوستان در زمینه مطالعه فلسفه، ادیان و فرهنگ هند، بویژه یوگا و زبان سانسکریت کرد و مقالات بسیاری در زمینه تاریخ و تطبیق ادیان و فولکور و نیز چند داستان قابل توجه نوشت.
او در 1940 وابسته فرهنگی در لندن و یک سال بعد به لیسبون منتقل شد. پس از جنگ جهانی دوم هم به پاریس رفت و به تدریس در سوربن و پس از آن در اغلب دانشگاه‌های اروپا پرداخت و بعد برای تدریس در بخش تاریخ ادیان به آمریکا رفت.

الیاده از 1970 به بعد دکترای افتخاری از دانشگاه‌ها و مراکز معتبر علمی متعددی را دریافت کرد و در دهه آخر عمرش، به طرح‌ریزی و نظارت بر تالیف و تدوین دایره``‌المعارف دین مشغول بود تا این‌که پس از تکمیل تدوین این دایره‌‌المعارف و درست یک ماه پس از نگارش پیشگفتار خود بر آن درگذشت. 

آنها که نان را به نرخ روز می‌خورند

«فردریش نیچه» می‌گوید اگر مدت طولانی به چشمان شیطان خیره شوی، این خطر وجود دارد تا خودت هم به یک شیطان بدل شوی. و اروپای شرقی سال‌هاست که دارد به نوعی مبارزه می‌کند؛ از مبارزات سفت و سخت بلشویکی گرفته تا دیدگاه‌های بدون انعطاف ضدکمونیستی که انگار می‌خواهد بر همه گذشته خودش خط بطلان بکشد و در این میان همیشه فرصت‌طلبانی وجود دارند که به راحتی می‌توانند نان را به نرخ روز بخورند.

در سال 1945 وقتی ارتش سرخ رومانی را به تصرف خود درآورد، حزب کمونیست فقط هزار عضو داشت و در سال 1989 این تعداد به 4 میلیون نفر رسیده بود، اما یک روز پس از اعدام چائوشسکو دیکتاتور سابق این کشور، ناگهان بیشتر این جمعیت میلیونی به ضد کمونیست‌هایی بدل شدند که خود را قربانی رژیم پیش می‌نامیدند.

در میان رهبران جدید این کشورها آدم‌های سیاسی  فرهنگی وجود داشتند که معتقد بودند باید گذشته را فراموش کرد. یکی از این آدم‌ها که مدتی هم رئیس‌جمهور کشور چک اسلواکی پیشین بود، (پیش از این که این کشور به دو کشور چک‌و‌اسلواکی تجزیه شود) واسلاو هاول است که خود نویسنده و نمایشنامه‌نویس است.

مبارزه با نهال جدید زندگی 

با این حال آنهایی که سال‌ها با آن رژیم‌های سرکوبگر کار کرده بودند، دوست داشتند از خانه‌های امنشان یک جورهایی زندگی جدیدی را که داشت سر بر می‌کشید آلوده کنند. به نظر می‌رسد آنها قاطعانه قصد دارند تا برای مانع شدن در برابر ایجاد حساسیت‌های جدید برای بنای زندگی جدید، با پراکندن چنین سمومی زندگی را‌به تباهی بکشند و از همه مهم‌تر با مسموم کردن ذهن جوان‌ها آنها را نسبت به همه چیز بی‌تفاوت کنند.

همان طور که همسر «انور خوجه» دیکتاتور آلبانی در سال‌های سیاه آن در یکی از آخرین گفتگوهایش سعی کرد تا توپ را به زمین رقیب بزند و برای تبرئه خودش و همسرش از نویسندگانی چون «اسماعیل کاداره» به عنوان همراه حکومت نام ببرد، اما نمی‌توان فراموش کرد که روشن‌ترین سند برای قضاوت کردن درباره «کاداره» همان آثار اوست که برای اولین بار از قدرت سیاه «انور خوجه» در تیرانا پرده برداشت. 

یک پرونده مشکوک رو می‌شود

اما در مورد کوندرا قضیه کمی متفاوت است. او در روزهایی که «دوبچک» به عنوان رهبر مستقل چک‌و‌اسلواکی و با فاصله از شوروی وارد صحنه شد، همراه هزاران طرفدار او تا آنجا پیش رفت که با ایستادن در برابر تانک‌های متجاوز شوروی رویداد فراموش نشدنی بهار پراگ را رقم زد و سرانجام نیز وادار به ترک کشور شد. از همین رو او سال‌ها بعد که خارج از زادگاهش به نوشتن دردهای هموطنانش پرداخت لقب پرمسوولیت «راوی رنج‌های بشری» را دریافت کرد.

کوندرا که از سال 1975 به پاریس نقل مکان کرده گفت این اتفاق هرگز رخ نداده است. اگر واقعا چنین مدارکی وجود داشت آیا پلیس نباید از آن به عنوان تهدیدی برای وادار به سکوت کردن کوندرا در همه آن سال‌هایی که او داشت علیه آنها می‌نوشت، استفاده می‌کرد؟

میلان کوندرا که به این برچسب جاسوسی اعتراض کرد، گفت درست است که در دوره جوانی کمونیستی پر شور بود، اما هرگز با پلیس مخفی حکومت کمونیستی رابطه‌ای نداشت. جالب این است که این مساله آنقدر برای کوندرا مهم بود که برای دفاع از خودش، برای اولین بار پس از 25 سال، با رسانه‌ها گفتگو کرد.

با این حال محققان انجمن مطالعات رژیم‌های استبدادگر که این اتهام را در هفته‌نامه پرتیراژ «ریسپکت» به کوندرا وارد کردند، نه حرف خود را پس گرفتند و نه توضیح بیشتری در این باره دادند.

کوندرا در گفتگو با رسانه‌ها گفت از شنیدن ادعاهای انجمن مطالعاتی کاملا حیرت‌زده شده و این ادعاها را دروغی نامید که برای ترور شخصیت او مطرح شده است. او گفت بشدت به کشف تصادفی مدرکی که نام او در آن آمده، مشکوک است. 

در کشورهای کمونیستی سابق هر فرد موضوع یک پرونده بود و تحقیقات کاملی درباره گذشته افراد رواج داشت. روش کار هم این بود که هر فرد به صورت یک کد مطرح می‌شد و به همین دلیل هم خیلی راحت نمی‌توان بر مبنای یافتن چنین مدارکی حکم به درست بودن آن داد. 

دو جاسوس واقعی

جان لوکاره نویسنده رمان «باغبان وفادار» در مصاحبه‌ای به بهانه انتشار رمانش از راز زندگی خصوصی‌اش به عنوان یک جاسوس پرده برداشت. این نویسنده 77 ساله انگلیسی رمانی را با نام «مردی که همه دنبالش بودند» در دست انتشار داشت که در آن به روایت یک قصه در همان فضاهای وهم انگیز و پرخطر و تهدید زندگی جاسوسان از زاویه و نگاهی جدید پرداخته است. او در مصاحبه‌ای با ذکر تغییرات جهان و سیستم‌های امنیتی از پس وقایعی چون پایان جنگ سرد و حادثه یازدهم سپتامبر به روایت قصه زندگی خود پرداخت و از روزهایی گفت که در دهه 60 میلادی به عنوان یک جاسوس اینتلیجنس سرویس در آلمان فعالیت می کرد. لوکاره از قدیم به نگارش رمان‌های جذاب و بحث برانگیز روی این خط محتوایی مشهور بود و در سالیان نه چندان دور با نگارش رمان‌هایی چون «جاسوسی که از سردسیر آمد» و «درخواست مرگ» که فیلم‌های مطرحی نیز براساس آنها ساخته شد به شهرتی جهانی رسید.

از دیگر بریتانیایی‌هایی که به جاسوسی برای سرویس‌های امنیتی انگلیس متهم شده‌اند «گراهام گرین» است که به عنوان یکی از چهره‌های مشهور ادبی و سیاسی قرن بیستم شناخته شده و تقریبا از ابتدا تا انتهای این قرن پرکرشمه در سراسر جهان به گشت و گذار مشغول بود. او در عین حال که از دوستان نزدیک فیدل کاسترو بود، با وینستون چرچیل هم چای می‌نوشید و در عین حال بسیاری از این تجربیات را در قالب داستانی‌های پلیسی و جاسوسی منتشر می‌کرد.

وقتی ورقی حیرت‌انگیز رو شود

اما یکی دیگر از حیرت انگیزترین ورق‌ها 2 سال پیش با فیلمی مستند رو شد که هانس رودیگرمینوف ساخته بود. او که نویسنده فیلم مستندی درباره هدایت امنیتی رسانه‌ها، فرهنگ و افکار عمومی است، می‌گوید: سازمان سیا در واقع پیش از همه خواهان جذب روشنفکران و هنرمندان چپ، از جمله نویسنده بزرگی مانند هاینریش بل بود. برای «سیا» مهم این بود که حتی از دیدگاه نقادانه اجتماعی چنین افرادی که آنها را بین مردم قابل اعتماد می‌سازد، به نفع خودش بهره‌برداری کند. «بل» درست در حکم یک قطعه الماس در کلکسیون سازمان سیا بود. هرچند «سیا» همین یک قطعه الماس را نداشت.

رودیگرمینوف می‌گوید از آغاز سال‌های شصت، گزارش‌های هاینریش بل از سفرهایش به شوروی و لهستان به دفتر مرکز فرهنگی سازمان سیا در کلن می‌رسید. این مرکز در محل انتشارات «کیپن‌هویر و ویچ» استقرار داشت و محل جمع شدن گروهی از روزنامه‌نگارهای سرشناس و بانفوذ بود.

بل در این انجمن به عنوان نویسنده‌ای جدا از دولت که نمی‌توان به او رشوه پرداخت، معروف بود. اما او در عمل در خدمت اهداف دولت آمریکا و شرکای آن در آلمان درآمد و در مرکز فرهنگی سازمان سیا در شهر کلن از چنان اهمیتی برخوردار شد که ریاست آن را به عهده او نهادند.

«گونتر گراس» معتقد است که «هاینریش بل» قطعا از همه این ماجراها بی‌خبر بود. اما گراس که با خانم «کارولا اشترن» همکاری می‌کرد نمی‌دانست که او از جاسوسان قدیمی آمریکا بود. بعدها گونترگراس، هاینریش‌بل و خانم کارولا اشترن به صورت مشترک مجله ادبی «ال 76» را با زیرتیتر «برای سوسیالیسم دمکراتیک» منتشر می‌کردند وهاینریش‌ بل سال‌ها به عنوان کسی که از قدرت قانع‌سازی مردم برخوردار بود، در خدمت این «خط» قرار داشت.
این فیلمساز مستند می‌گوید برای تزریق پول به این گروه‌ها تا بتوانند کار کنند، از شخص سوم استفاده می‌کردند مثلا از طریق پرداخت به «کلوپ پن» این کار را انجام می‌دادند. سازمان سیا پول را به حساب کلوپ واریز می‌کرد و به این ترتیب نویسنده‌ای می‌توانست در نشست‌های بین‌المللی که به نظر سیا از لحاظ سیاسی مهم بود، شرکت کند. به این ترتیب جبهه آمریکایی‌ها در جنگ تبلیغاتی تقویت می‌شد.

گونتر گراس نویسنده آلمانی درباره نقش نویسندگان و هنرمندان چنین می‌گوید: «نویسنده وجدان یک ملت نیست. وظیفه او برملا کردن خطاهای یک ملت است. مسکن و مرهمی بر مسوولیت‌های یک ملت بودن، امری ابلهانه و نپذیرفتنی ست. این گناه است که نویسنده به بهانه «وجدان ملت» بودن، کاری کند که آن ملت در نزد وجدان خود از مسوولیت‌هایی که داشته و خطاهایی که مرتکب شده، آسوده خاطر باشد.»

جستجو در گذشته‌ها؛ آری یا خیر؟

آیا باید با آنها که می‌گویند ما نباید علاقه‌ای به گذشته تاریک نویسنده‌ها داشته باشیم موافق بود؟ نه. قطعا نه. چرا نه؟ ما باید علاقه‌مند باشیم نه به عنوان مدعی‌العموم بلکه برای این که اطلاعات بیشتری از دوره‌های سیاه بشری و ضعف‌های انسانی و آسیب‌پذیری آنها به دست بیاوریم. حتی می‌توانیم به توانایی‌های روح هنری برای مقابله با اشتباه‌های گذشته پی ببریم و با توانایی انسان برای رفع گذشته بی‌ارزش آشنا شویم.

فراموش نکنیم هنوز هم هر مورخی که می‌خواهد از دادگاه‌های استالین حرف بزند، حتما اشاره‌ای به رمان «ظلمت در نیمروز» می‌کند که نویسنده آن کسی نیست جز «آرتور کستلر» که رابطه‌ای نزدیک با سیا داشت و راهنمایی‌های او در فعالیت‌های سیا در میان روشنفکران بسیار موثر بود.

با این حال این فعالیت‌ها چیزی از بار داستان‌های افشاگرانه او کم نمی‌کند.

شاید هم این راه حل آسان‌تر باشد که «فیلیپ بوند» مورخ و منتقد مطرح می‌کند. او می‌گوید: «چرا فکر نمی‌کنیم که این حربه‌ای بود برای ساکت کردن و در عین حال پیش بردن کار. آرتور کستلر به چیزی که می‌نوشت اعتقاد داشت، حالا اگر در این مسیر سازمانی هم به پشتیبانی از او برخاسته بود، چه اشکالی دارد؟ مگر کستلر با یک تن رو‌در‌‌رو بود. او علیه قدرتی سخن می‌گفت که همه چیز را در اختیار داشت.»

شاید حرف اینیاتسیو سیلونه در کتاب «خروج اضطراری» در تعریف آزادی بتواند حسن ختامی بر این مبحث باشد وقتی می‌نویسد: آزادی یعنی توانایی برای تردید کردن، توانایی برای خطا کردن و توانایی برای تجربه و جستجو کردن و توان نه گفتن به هر مقام ادبی، هنری، فلسفی، مذهبی، اجتماعی و سیاسی.

رسوایی بدون نیاز به پرونده

یکی دیگر از این ماجراهای خیلی پرسر و صدا را گونتر گراس راه انداخت، اما این بار پای هیچ کس در میان نبود و هیچ پرونده‌ای هم یافت نشده بود. در سال 2006 گونتر گراس برنده جایزه نوبل، فاش کرد که 60 سال پیش در زمانی که نوجوان بود، به عنوان عضوی از اس.اس فعالیت می‌کرد. مقابله گراس با تبلیغات گسترده آمریکا برای حمله به عراق که با راه انداختن برنامه‌های مختلف، دعوت از نویسندگان، هنرمندان و سیاستمدارها، سعی در عقب نشاندن آمریکا داشت یا حمایت از یاشار کمال نویسنده ترکیه در آلمان برای مبارزه با دیکتاتوری دولت ترکیه، نمونه‌ای از فعالیت‌های او در این زمینه‌هاست. گونتر گراس اما درباره تفکرات دوره جوانی در کتابش «کندن پوست پیاز» رک و بی‌پرده می‌گوید: از این که وارد ارتش آلمان شده بودم، احساس غرور می‌کردم. قصدم این بود که وارد نیروی دریایی شوم و در زیر دریایی خدمت کنم که چون امکانش نبود، سر از این نیروی ویژه در آوردم. با این حال، یک نفر را هم مجروح نکرده بودم. هرچند که بعد‌ها با مفاهیم دیگری آشنا شدم و شرم به‌جا مانده از آن را، هم چنان با خود کشیده‌ام.»گراس اما خودش درباره این کتاب و اعتراف دیرهنگامش که موجب تلاطم در جهان روشنفکری شد و حتی عده‌ای را واداشت تا از آکادمی نوبل بخواهند جایزه او را پس بگیرد، گفت: «من این حق را دارم که بعضی مسائل را برای خودم نگه دارم یا دست‌کم آنها را وقتی بیرونی کنم که آمادگی بیانشان را دارم.»

رویا دیانت

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها