در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
الف. پیشفرضهای وحدت حوزه و دانشگاه
رابطه حوزه و دانشگاه از یک نگاه، همان رابطه بین دین و علم است. وحدت این دو نهاد را نباید به معنای «یکسان شدن» مد نظر داشت، بلکه باید پیشنهاد هماهنگی حوزه و دانشگاه را در یک سازمان و شبکه ارائه کرد. هماهنگی حوزه و دانشگاه در مرحله برنامهریزی است که غیر از یک انقلاب سیاسی است. در مرحلهای که میخواهیم عدالت جدیدی پایهگذاری میشود، هماهنگی که باید در جهت رسیدن به برنامه باشد. این هماهنگی، از دستیابی به یک فلسفه شدن که غیر از فلسفه چیستی و چرایی است آغاز میشود که باید به فلسفه تاریخ ختم شود و از آنجا قوانین تکامل تاریخ اخذ گردد و سپس طبق فلسفه توسعه، استراتژی توسعه به دست آید. اگر از اینجا آغاز کنیم میتوانیم رویکرد جدیدی به فلسفه فیزیک، فلسفه ریاضی و فلسفه زیست داشته و آنها را در قالب اسلامی تعریف کنیم و سپس با ارائه روشهای جدید در تحقیقات کتابخانهای، تحقیقات نظری و تحقیقات میدانی، به تحقیقات جدید در علوم کاربردی برسیم.
آنگاه اگر لازم باشد، برای اداره اسلامی جامعه به یک سازمان فرهنگی احتیاج است تا در جهت دستیابی به معادلات جدید، به پژوهش و تحقیق در بخشهای نظری و کاربردی بپردازد. پارهای از این پژوهشها برعهده آکادمیها، بخشی بر عهده حوزه و بخشی دیگر بر دوش دانشگاه است. در واقع، فلسفه روش و حتی فلسفه فیزیک و فلسفه ریاضی و فلسفه حیات که کیفیت شدن ماده و نسبیت ریاضی آن را تعریف میکنند، مربوط به آکادمیهاست. استنباط احکام التزامی در سطوح خرد، کلان و توسعه، در زمینه توصیف و تکلیف و ارزش، مختص حوزههاست که طبعاً محتاج تکامل منطق حوزه در استنباط و توسعه معرفت دینی بر پایه تعبد میباشد. بعد از آن که این مراحل طی شد، بر پایه پیشفرضهای جدید، امکان تحقیقات نظری و تحقیقات کتابخانهای و میدانی تازه برای رسیدن به معادلههای جدید میسر میشود که این امر، رسالت دانشگاهها به شمار میرود.
بنابر آنچه گفته شد یک سازمان به وجود میآید که نیازی به انحلال هیچکدام از دو مجموعه حوزه و دانشگاه نیست، همچنین هیچکدام در دیگری حل و ادغام نمیشود، بلکه سازمان جامعتری داریم که در آن، هر کدام از این نهادها جایگاه خود را دارند. همانگونه که هماهنگی بین علوم کاربردی و پایه نظری به مفهوم کاربردی شدن علوم پایه و نظری شدن علوم کاربردی نیست، بلکه به معنای هماهنگی بین آنهاست تا به صورت یک شبکه اطلاع که ناظر به امر اداره باشد در بیایند. در حقیقت میخواهیم بین دین و علم گره بزنیم؛ تا نه خِرَد مستقل از وحی و نه وحی مستقل از خرد برنامهریزی کند، بلکه به دنبال آن هستیم که بین وحی وخِرَد و کاوشهای نظری و تجربی از یکسو و راهبردهای وحیانی از سوی دیگر، هماهنگی ایجاد کنیم. آن هماهنگی، نهادی فراتر از دانشگاه کنونی و مجموعهای فراتر از حوزه کهن را میطلبد که در نتیجه آن در راهبردهای علمی و اجتماعی، وحدت رویه حاصل میگردد. اساساً معنای هماهنگی و وحدت حوزه و دانشگاه معنایی جز این ندارد.
ب. لزوم تعامل علم و دین
این نکته را هم باید مورد بحث قرار داد که ما اجزای جامعه بزرگتری هستیم و فرآیند تحول جامعه ما، نقش محوری را در نحوه عملکرد ما در حوزههای مختلف بر جای میگذارد. از این نگاه، روند انقلاب اسلامی در نحوه هماهنگی دو مجموعه حوزه و دانشگاه نقش اساسی دارد.
میتوان گفت انقلاب سه مرحله دارد؛ مرحله اول، مرحله پیروزی با شعارهای سیاسی عقیدتی است. بلافاصله بعد از پیروزی سیاسی، الگوی گزینش نیروی انسانی عوض میشود و اصلاح جزئی در ساختار اجتماعی پدید میآید، ولی برای اداره جامعه و ایجاد توازن سیاسی و اقتصادی، بر همان دانشهای کهن اجتماعی تکیه میشود. لکن در گام بعد، بین «آرمانها» و «راهکارها» تعارض پدید میآید و در نتیجه اهداف کلی انقلاب به تعدیل کشیده میشود. این مرحله، مرحله چالش نظری است که انقلاب مجبور است به دفاع از مبانی خود برخیزد. اگر انقلاب این مرحله را طی کند و به پیروزی فرهنگی برسد به ناچار راهکارهای جدید فرهنگی ایجاد میکند تا عینیت را براساس آرمانهای خود بسازد.
اساسیترین بحث در مرحله پیروزی فرهنگی بحث «حکومت دینی» است. اگر ما در این برهه، منکر حکومت دینی شویم، آنگاه موضوعی به نام وحدت حوزه و دانشگاه باقی نمیماند؛ یعنی یا مجبور هستیم نظریه کهن تقسیم وظایف را بپذیریم تا دین و سیاست جدای از هم، هر کدام کار خود را انجام دهند یا اینکه دین را پدیدهای خواهیم پنداشت که دورهاش گذشته است و همه حرفها را بشر باید بزند! این امر در مرحله تحول علمی در غرب نیز اتفاق افتاده و عرصه را بر دین تنگ کرده و حتی حوزه حداقل را نیز از دین گرفته است.
اگر ما بتوانیم مرحله چالش نظری را بگذرانیم و نظریه انقلاب را تثبیت کنیم، آن وقت این پرسش پیش میآید که راهکارهای عینی شما چیست و توازن سیاسی را چگونه تعریف میکنید؟ چه تفاوتی بین عدالت سیاسی شما با نظام سرمایهداری و یا نظام سوسیالیستی وجود دارد؟ نظام توازن اقتصادی و یا عدالت فرهنگی، بر پایه رهیافت شما چگونه است؟ نظام توزیع اطلاع، قدرت و ثروت را در جمهوری اسلامی چگونه تبیین میکنید؟
اگر معتقدیم که دین در همه ساحتها حرف دارد و نیز اگر معادلات عینی اداره و نظامات کاربردی جامعه، همان نظام سرمایهداری و سوسیالیستی بوده و در نتیجه، محصول خاصی را به بار میآورد در ادامه انقلاب خود ناچار باید رویکرد جدیدی به علم داشته باشیم؛ ما باید از یک طرف بپذیریم که علم، منحصر به آن علمی که تاکنون بوده، نیست، بلکه «جهت» بر علم حاکم است. سپس دنبال انقلاب فرهنگی و ایجاد معادله جدیدی باشیم که بتواند نظام توازن را براساس فرهنگ اسلامی تعریف نماید، بالاخره اینکه فهم جدیدتر و متکاملتر از دین بطلبیم؛ یعنی درک قبلی که ناظر به حوزه احکام خرد دینی است و پایه نظامات کلان اجتماعی و راهبردهای توسعه را طرحریزی نکرده است را تکامل ببخشیم. بنابراین معرفتهای گذشته ما از دین نمیتوانند نگاه دین از زاویه احکام تکلیفی و توصیفی و ارزشی به مسأله توسعه و نظامات کلان و خرد را تشریح نمایند.
در واقع، نظام حوزه باید تکامل یابد و در روش معرفتشناسی نه صرفاً در استنباط جدید از منابع به افقهای نوینی گام بگذارد. دانشگاه نیز باید رویکرد جدیدی داشته باشد و دچار تغییر و تحول گردد. اگر چنین نشود و اگر اجازه دهیم فلسفه شدن مادی پیش رود، نتیجه این خواهد شد که نسبتها و تنظیمهای عینی جامعه بر اساس حسگرایی و مطلقگرایی حسی صورت گیرد و استقلال آن و توسعه دامنه خرد به همه عرصهها برسد. این فرآیند به همانجا میرسد که جامعه غربی رسیده و عرصه را بر دین تنگ کرده است. به تعبیری «تقدسزدایی» و از بین رفتن روح قدسی جامعه غربی، ناشی از «مطلقگرایی حسی» بوده است. بنابراین در این شرایط، موضوع هماهنگی حوزه و دانشگاه از بین میرود.
به نظر میرسد تا تلقی ما از نسبت دین و علم اصلاح نشود، هرگز نمیتوان از وحدت حوزه و دانشگاه سخن گفت؛ زیرا رسالت دانشگاهها پرورش عالمانی است که علم اداره جامعه را با تمام گستردگی؛ اعم از علوم پایه و کاربردی آموختهاند. از آن طرف، حوزه اگر معتقد به دین حداکثری باشد تا بتواند اداره جامعه را به عهده بگیرد ناچار خواهد بود که رابطه دین و اداره را تمام کند. پس از یک سو، علم مدعی اداره جامعه است و از یک سو قرار است دین با اداره عینی جامعه رابطه برقرار کند. آنگاه این سؤال پیش میآید که چه نسبتی باید بین دین و علم برقرار شود و آیا حوزه و دانشگاه دو نهاد مستقل هستند؟ پاسخ این است که اگر استقلال آنها را به صورت مطلق در نظر بگیریم، هماهنگی واقع نخواهد شد؛ یعنی دو مجموعه که از هم استقلال دارند، ممکن است با هم کاری نداشته باشند و احیاناً احترام سیاسی به هم بگذارند، ولی هماهنگی در راهبردهای علمی هرگز اتفاق نخواهد افتاد!
هماهنگی علم و دین و حوزه و دانشگاه بیش از استقلال، باید یک عامل هماهنگ کننده داشته باشد و آن، وحدت در مقصد است. اگر مقصد، آن چنان نبود که بتواند بین این دو نهاد، هماهنگی پدید آورد آن دو نهاد هماهنگ نخواهند شد. استقلال بدون عامل هماهنگ کننده، به سیستم واحد ختم نمیشود. به عبارتی، سیستم واحد یک مبنا میخواهد و گرنه به «یک» سیستم تبدیل نمیشود. به گمان ما بشر دارای ذوق و خرد و زیباشناسی که حاصل آن فلسفه و هنر و امثال اینهاست میباشد اما یک گرایش برتر در انسان وجود دارد که همان گرایش به قرب حضرت حق است؛ این گرایش میتواند سرچشمه همه آنها باشد. اساساً دین آمده است که این امر را سامان بخشد. به زعم ما در عین اینکه همه این سرمایههای وجودی محترم هستند، عامل هماهنگ کننده بین اینها وحی میباشد. وحی، همسنگ ذوق و خرد و زیباشناسی نیست؛ گرچه باید پذیرفت که مخاطب انبیاء، انسان و سرمایههای وجودی اوست. انبیاء برای حیوان مبعوث نشدهاند! ولی در عین حال، متغیر اصلی و محور هماهنگی که میخواهد سامان جامعه را به وحدت برساند، وحی است، نه هنر، یا فلسفه و عقل. اگر جامعه به این مرز برسد که محور هماهنگی در تمامی شؤون را وحی بداند، آنگاه همه معارف بشری حول وحی شکل خواهند گرفت. پارهای از این شکلگیری، کار حوزه و پارهای دیگر رسالت دانشگاه خواهد بود که البته محور واحد که هماهنگ کننده روشها و محصولات است بر هر دو حاکم میباشد.
ج. محوریت وحی در نظام معرفتی
پس حوزه و دانشگاه باید هماهنگ شوند و محور هماهنگی، حل نیازهای اجتماعی است. اگر قرار است رهبری تکامل اجتماعی مطرح شود، دو جهت برای تکامل فرض میشود. به بیان دیگر، خطی وجود دارد که این دو جهت، در دو سر آن قرار دارد و میخواهد همه شؤون حیات را در جهت تقرب و ابتهاج به قرب، یا در جهت مادیت هماهنگ نماید. البته طیف وسط که التقاط این دو است نیز وجود دارد.
اینجاست که بلافاصله مسأله دین مطرح میشود. برخلاف آنچه گفته شده که رابطه بین دانش و ارزش منقطع است در واقعیت عینی جامعه، علم، حلقه پیوند فرهنگ فلسفی جامعه و اخلاق اجتماعی است. از یک سو نیازمندیهای فعال اجتماعی است که اهداف تحقیقات را مشخص میکند و از سوی دیگر پیشفرضهای فرهنگ اجتماعی است که تئوری را میسازد. بنابراین علم، واسطه بین فرهنگ و اخلاق است. بحث ما این نیست که دین مربوط به حوزه است؛ ما چون میخواهیم دین را در همه جا ساری کنیم. دین باید محور هماهنگی باشد. جامعه ما جامعه دینداران است و همه میخواهند دینی بیندیشند و دینی زندگی کنند. وقتی عرصههای مختلف تعریف میکنیم، حس بشر و عقل بشر و قلب بشر را که هر کدام منشأ پیدایش اموری هستند در نظر میگیریم اما دین همسنگ عقل و حس و مکاشفه بشر نیست بلکه هماهنگی آنها را در جهت صحیح بر عهده دارد.
ما نمیگوییم که انسان عقل ندارد و عقل، حجت باطنی او نیست بلکه مراد این است که چه نسبتی بین حجت ظاهر و باطن برقرار است؟ از این منظر میتوانیم بگوییم که اساساً علم دینی داریم یا نداریم؟ اگر گفته شود حوزههای وجودی و معرفتی انسان مستقلاند، علم، مستقل از دین عمل کرده و دین صددرصد مستقل از علم خواهد گشت. در این صورت، هماهنگی حوزه و دانشگاه و دین و علم بیمعنا میشود. بلکه باید از «مجموعههای از هم جدا» سخن بگوییم. اگر در پی هماهنگی هستیم، در واقع میخواهیم یک سیستم ارائه دهیم که دارای مبنای واحد و متغیر اصلی است که سایر متغیرها حول آن جمع میشوند. آن متغیر، دین است که باید رهبری همه شؤون حیات بشر را بر عهده بگیرد.
این بحث از یک زاویه همان بحث دین حداقلی و دین حداکثری است. ما معتقدیم دین اسلام، حداکثری است و علم میتواند دینی و غیردینی داشته باشد. تمامی علوم پایه و محض از ریاضیات تا فیزیک نظری و فلسفه حیات، تا چه رسد به علوم کاربردی، به اسلامی و غیراسلامی تقسیم میشوند. البته معنای اسلامی بودن آن نیست که در متون دینی «معادله» یافت میشود! معنی دین حداکثری هم این نیست که ما باید معادله «سرعت» یا سایر معادلات را از روایات و آیات پیدا کنیم! بلکه معنایش این است که «فلسفه روش» و سپس «روشها»، در هماهنگی با دین تولید شود. ما چنانچه حوزههایی تعریف کنیم که از نظر روش، از نظر موضوع و از نظر مقصد کاملاً جدا هستند، اگر با هم گفتگو هم بکنند، گفتگو در مورد مسائل از هم گسسته خواهد بود و نتیجهاش این خواهد بود که فرد دانشگاهی، علوم حوزوی و یا فرد حوزوی، علوم دانشگاهی را بخواند! این همان است که در قرون وسطی اتفاق افتاد و کلیسا به دانشگاه روی آورد و بسیاری از کشیشهایی را که در آن مرحله میبینیم، از متخصصین هستند. پس اینکه دو مجموعه، بدون محور هماهنگی در یک انسان جمع شوند، مشکل جامعه ما را حل نمیکند.
به باور ما اگر دین نتواند مجموعه گسترده علم را رهبری کند، جامعه را نیز نمیتواند رهبری کند. اینکه ما بگوییم دین، مکتب دارد و «سیستم»، کار علم است نتیجهاش این خواهد بود که سیستم، مکتب خاصی را هم به دنبال خودش بیاورد! یعنی معادله پولی «کینز»، لوازم خودش را تحمیل میکند و با مبنا قراردادن ربا، جایی برای دین باقی نمیگذارد.
لازم است مجموعه جامعه تلاش کنند تا به علومی که بر مبنای دین است برسند. بخشی از این امر، کار دانشگاهها و آکادمیهاست. بخشی هم وظیفه حوزه است. در این میان هیچکدام نباید دین را در انحصار خود بگیرند؛ چرا که دین آمده است تا همه را هدایت کند. بخشی از دین، فهم منابع مستقیم است که تخصص خاص خود را طلب میکند و بخشی دیگر، جاری کردن آنها در عینیت است که به تخصص و فن دیگری احتیاج دارد. در این صورت، در عین اینکه همه علوم محترمند هیچکدام عرصه را بر دیگری تنگ نمیکنند مشروط به این که یک مبنا داشته باشند و این مبنا آنها را هماهنگ نماید؛ چرا که اگر دو مبنا وجود داشته باشد، هر کدام، عرصه را بر دیگری تنگ خواهد کرد.
به گمان ما مطلقگرایی حسی که حاصل عصیان علیه مذهب تحمیلی و دوران گذشته در رنسانس است، به یک علم سکولار تبدیل شده که این علم حتماً عرصه را در امر اداره بر دین تنگ میکند و ما ناچار میشویم در فهم علمی تحول ایجاد کنیم، کما اینکه باید به ایجاد تکامل در فهم دینی بپردازیم. باید پذیرفت آنچه را که ما در دست داریم، برابر با دین نیست، بلکه ما «معرفت دینی» داریم و معرفت دینی خطاپذیر است؛ منتهی باید آنرا بر پایه «تعبد به وحی» و «قاعدهمندی» سامان ببخشیم؛ یعنی تعبد را به قاعده تبدیل کنیم و از خرد مؤمن بگذرانیم. آنگاه لازم است که این معرفت را به «تفاهم اجتماعی» برسانیم. به بیان دیگر، معرفت دینی باید از خرد جامعه ایمانی بگذرد تا حجیت فراهم آید. این روش، مبنای استنباط است که البته تکاملپذیر است و آزمون و خطا دارد.
از سوی دیگر باید متوجه بود که تکامل سازمان دانشگاه و نیز تکامل روش تحقیقات میتواند منشا تحقیقات جدید شود. اگر حوزه و دانشگاه با یک روش که مبتنی بر یک فلسفه و یک مبنا باشد، پیش بروند، امکان توسعه معرفت بر محور هماهنگی وجود دارد اما چنانچه فلسفه و روش حوزه و دانشگاه به یک مبنا باز نگردد و مبنای واحد برای هماهنگی نداشته باشد، روشهای متباین به نتایج و عملهای متباین خواهد رسید و راهکارهایشان در عمل با هم درگیر خواهند شد. بنابراین هم تکامل سازمان و هم تکامل برنامه لازم است. براین اساس، ما محتاج تعقل در فلسفه روش و روش خود هستیم.
د. عقلانیت آموزههای دینی
این نکته را هم باید اشاره کرد که دین توجیه عقلانی دارد و میتواند این توجیه عقلانی را به اثبات برساند. اگر دین نتواند عقلانیت خود را در حوزه نظام سیاسی، نظام فرهنگی و نظام اقتصادی اثبات کند، برای عقلا قابل پذیرش نخواهد بود. البته دین خود رهبری اثبات عقلانیت خویش را به عهده میگیرد و طبیعتاً رسالت کسی که خود را عالم دینی میداند، این خواهد بود که به این پرسش پاسخ دهد. معرفت دینی باید بتواند برای نظام فرهنگی و سیاسی و اقتصادی اسلام، توجیه عقلانی ارائه دهد. دین به منزله تعبد در مقابل تعقل نیست، بلکه دین، عقلانیت خود را اثبات میکند. اینکه دین بگوید «تو فکر نکن، من با عقل تو سر و کار ندارم و فقط هر چه میگویم قبول کن»! منطقی نیست. دین بر خلاف آنچه تصور میرود، «لیقوم الناس بالقسط» است. خدا مردم را روی پای خود میایستادند. به نظر میرسد فرق انبیا با اقطاب صوفیه یا برخی بینشهای عرفانی هندی و امریکایی همین است.
دین نمیگوید که «چشمتان را ببندید»! بلکه دین میگوید «من میخواهم به شما بصیرت بدهم و نگاهتان را عوض نمایم و حجابهایتان را بردارم و شما را با خود راه ببرم تا شما هم ببینید.» خلاصه اینکه دین حتی تعبد را هم با عقلانیت بشر اثبات میکند. دین خرد انسان را به کار میگیرد و به نقطه مطلوب میرساند، لذا حضور دین در عرصههای علمی و عینی ضروری، ممکن و اجتنابناپذیر است.
و. «انحصار در طبقه» یا «انحصار در ضابطه»
نکته دیگر در بحث وحدت حوزه و دانشگاه، ضرورت فرقگذاری بین «انحصار در طبقه» و «انحصار در ضابطه» است. باید توجه کرد که اطلاعات در هر حوزهای، گاهی در سطح اطلاعات عمومی جامعه میآید که همگان آن را میفهمند، ولی مادامی که در سطح ادبیات تخصصی است، تخصص ویژه خود را مطالبه میکند. این امر به معنی انحصار در طبقه نیست، بلکه به معنی انحصار در ضابطه است. مثلاً سطح تخصصی از ریاضیات خواجه نصیر طوسی، امروز جزو ادبیات عمومی جامعه شده است و مثلثات که در 6 قرن قبل، از آنِ خواجه نصیرها بوده اکنون در دبیرستان مورد مطالعه قرار میگیرد!
تکامل معرفت دینی هم همین گونه است. ممکن است معرفت دینی تکامل یابد و پارهای از آن معارف که از آنِ متخصصان بوده، بتدریج، عمومی گردد، اما تا زمانی که فهم دین در مرز مسائل تخصصی قرار دارد، در انحصار تخصص است و نه در انحصار طبقه. طبابت هم همینگونه است؛ پارهای از آموزههای طب قدیم، امروز جزو فرهنگ عمومی و اطلاعات عمومی شده است ولی طب در آنجا که تخصصی میشود در انحصار تخصص است که مثلاً برای کار پزشکی باید از «نظام پزشکی» مجوز گرفت! این به معنای انحصار طبابت در طبقه نیست، بلکه به معنی انحصار طبابت در ضابطه است که البته شرط معقولی است. در فهم دین هم تا آنجا که فهم عمومی در کار است حتماً همه میفهمند و احتیاج به تخصص و تقلید هم ندارد. ولی آنجایی که تخصصی میشود، به هر اندازه که تخصصی شود باید به اهل فن رجوع شود. اگر به سطحی رسد که محتاج به یک استنباط فنی باشد طبیعی است که انسان باید به استنباط فنی آن رجوع کند. معنای این امر آن نیست که این استنباط در انحصار این طبقه است. همچنان که طبابت در انحصار طبقه نیست و وقتی طبیبی، 10 سال زحمت کشیده، رجوع به او به معنای انحصار طبابت در طبقه نیست بلکه به معنی انحصار به ضابطه است، در فهم دین نیز رجوع به متخصص حتماً معقول است؛ چه مربوط به مبانی کلامی باشد چه فقه و چه غیر آن باشد؛ البته استنباط متعبدانه باید از خرد اجتماعی بگذرد.
سید محمّدمهدی میرباقری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: