در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
همانطور که حرف میزند سعی میکند خودش را جمع و جور کند، انگار میخواهد مچاله شود و همین رفتارش گویای پشیمانی و شرمندگیاش است، هرچند اولین بار نیست که دستگیر شده؛ اما میگوید نخستین بار است که به خاطر سرقت به زندان افتاده است: «یک سابقه کیفری دارم، اما آن دفعه عمدی نبود. با ماشین تصادف کردم و یک عابر کشته شد. به جرم قتل غیرعمد به زندان افتادم. شرایط زندان خیلی برایم سخت بود و هیچ وقت فکر نمی کردم کاری کنم که دوباره به حبس بیفتم.»
دوران سخت و تلخ زندان اما برای سیروس تجربه نشد و او با انجام دزدیهای سریالی کاری کرد که دوباره ناچار به تحمل آن شرایط دشوار شود. خودش میگوید: «بیکار بودم و بیپول. کاری از دستم برنمیآمد. نمیتوانستم حتی خرج خوراک و پوشاکم را تامین کنم به همین خاطر بود که به فکر دزدی افتادم.»
شگردی که سیروس برای دستبرد به خانهها انتخاب کرد همان شیوهای است که بسیاری از دزدان از آن استفاده میکنند. او درباره شیوه سرقتها میگوید: «بین ساعت یک تا 7 بعدازظهر در خیابانها پرسه میزدم. چون شرق تهران و خیابان تهرانپارس و اطراف آن را بیشتر میشناختم، معمولا به این محله میرفتم. از بیرون آپارتمانها را نگاه میکردم و وقتی احساس میکردم خانهای خالی است زنگ در را میزدم و چند لحظهای منتظر میماندم اگر کسی جواب میداد یک اسم دروغ میگفتم و بعد بابت اشتباه زنگ زدن عذرخواهی میکردم و میرفتم، اما اگر کسی در خانه نبود از دیوار و لوله گاز بالا میرفتم و خودم را به آن آپارتمان میرساندم و کارم را شروع میکردم.»
زمانی دزدان خانه، هنگام دستبرد تمام وسایل منزل را به یغما میبردند، اما بتدریج سارقان ترجیح دادند فقط سراغ وسایل باارزش و کم حجم بروند.
سیروس هم همین راه را انتخاب کرده بود: «من خودرو نداشتم. با پای پیاده به سرقت میرفتم و نمیتوانستم وسایلی را که سنگین و بزرگ بودند بردارم و به همین دلیل فقط دنبال پول نقد و طلا و جواهر میگشتم و البته بعضی خانهها که فرشهای کوچک نفیس داشتند برایم بهتر بود چون این فرشها را راحت میتوان حمل کرد و فروشش هم برایم آسان بود.»
تاکنون پروندههای جنایی زیادی داشتهایم که سارقان هنگام دستبرد به منازل با صاحبخانه روبهرو شده و قتل انجام دادهاند. وقتی از سیروس میپرسم آیا فکر نمیکرد ممکن است چنین اتفاقی برای او هم رخ بدهد، سرش را پایین میاندازد پای راستش را با ریتمی تند و منظم به زمین میکوبد و میگوید: «من نمیخواستم به کسی آسیبی برسانم فقط به خانههایی میرفتم که کسی آنجا نبود البته برای اطمینان یک قمه هم همراه داشتم که هیچوقت از آن استفاده نکردم.»
جملهاش که تمام میشود، چشمهایش را تنگ میکند و به فکر فرو میرود و بعد حرفش را اینطور تصحیح میکند: «یک بار موقع فرار با صاحبخانه روبهرو شدم و قمه را بیرون کشیدم خیلی ترسیده بودم اما حواسم بود ضربهای نزنم. فقط میخواستم صاحبخانه را بترسانم که راه فرارم را باز کنم و اینطور از آن خانه بیرون رفتم تا جایی که میتوانستم دویدم، آنقدر که از نفس افتادم»
سیروس همانطور که انگشتش را لای موهایش فرو کرد و از یادآوری آن روز دوباره دچار احساس ترس شده با صدای من دوباره به خودش میآید: بزرگترین و کوچکترین دزدی که انجام دادی چه بود؟
متهم جواب میدهد:«بعضی وقتها در خانه چیزی برای سرقت وجود نداشت. یک بار فقط دوعروسک بچه برداشتم.
یک دفعه هم یادم است فقط یک جفت کتانی دست دوم گیرم آمد اما یک بار هم به خانهای رفتم و هر چه گشتم چیزی پیدا نکردم همانطور که میگشتم چشمم به سوئیچ یک خودرو افتاد آن را برداشتم و به پارکینگ رفتم سوار پژو پرشیا شدم و فرار کردم.»
معمولا مجرمان در دفعات اول ارتکاب جرم از دستگیری میترسند اما به تدریج این هراس از بین میرود و جرم برایشان به عادت تبدیل میشود. سیروس در اینباره میگوید:«من هم چند روز اول میترسیدم اما کمکم برایم عادی شد. پولی که از راه دزدی به دست میآوردم طمعام را بیشتر کرده و باعث شده بود بیشتر وسوسه بشوم در واقع دیگر به دستگیری و مجازات فکر نمیکردم البته یک بار نزدیک بود به دام بیفتم که توانستم فرار کنم.»
متهم درباره روزی که در چند قدمی ماموران قرار گرفت، بیشتر توضیح میدهد و میگوید: «سوار پژو پرشیای مسروقه بودم که یکدفعه ماموران گشت مرا دیدند و چون شماره پلاک خودرو به عنوان اتومبیل دزدی اعلام شده بود مرا تعقیب کردند خیلی ترسیده بودم. تمام حواسم به این بود که از بین ماشینها راهی باز کنم به سرعت از آنجا دور شدم. این تعقیب و گریز چند دقیقهای طول کشید تا اینکه از خودرو پیاده شدم و فرار کردم و توانستم خودم را نجات بدهم. بعد از آن ترس از دستگیری تا چند روزی با من بود تا اینکه موضوع را فراموش کردم و دوباره به کار سابقم برگشتم.»
هر چند سیروس توانست یک بار از دست پلیس بگریزد اما او هم همچون مجرمان دیگر هرگز نمیتوانست برای همیشه خودش را از دید قانون پنهان کند. خودش میگوید: «همه دزدها بالاخره روزی دستگیر میشوند این اتفاق در مورد من هم افتاد. ظاهرا وقتی برای دزدی به یک خانه رفته بودم، همسایهشان دوربین مداربسته داشت و تصویر مرا ضبط کرد بعد از آن چون قبلا یک بار سابقه زندان داشتم توانستند اسم و مشخصاتم را پیدا و مرا دستگیر کنند و بالاخره آن اتفاق که میترسیدم رخ داد.»
حالا صدایش میگیرد و سرش را پایین میاندازد. حدود یک دقیقه سکوت میکند و بعد انگار چیزی در ذهنش جرقه زده باشد، میگوید: «از من میپرسند مدارک و اسنادی که از خانههای مردم دزدیدهام را چه کردهام حقیقتش این است که از آن مدارک هیچ سوء استفادهای نکردم. آنها را در خانه مخفی کرده بودم که به منزل خودم هم دزد زد و همه آن اسناد را سرقت کرد. من واقعا نمیدانم آن مدارک الان کجا و در دست چه کسی است.»
وقتی از سیروس درباره مجازاتش میپرسم میگوید: «فعلا که در دادسرا هستم اما میدانم به زندان محکوم میشوم و هر چه که دزیدهام باید پس بدهم البته سعی میکنم رضایت شاکیها را بگیرم و زودتر آزاد شوم.»
ماجرای این پرونده هم به پایان میرسد و به عنوان آخرین سوال درباره برنامه سیروس برای بعد از آزادی میپرسم: «نمیدانم! میروم دنبال یک شغل درست و حسابی خلاصه کاری میکنم که دیگر پایم به زندان باز نشود.»
داوود ابوالحسنی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: