جای شعر در زندگی نو امروزی‌

داروی آشفتگی انسان معاصر

اگر از یافته‌های ذهن انسان سراغی از تعریف شعر بگیریم، قریب به یقین پاسخی که شانیت معرفی شعر را داشته باشد، نمی‌یابیم و نهایتا با چند جمله مواجه می‌شویم که یا اهل فن ارائه کنند که مثلا شعر کلامی است موزون، مقفی و مخیل و اهل مطالعه امروزی‌تر: شعر سخنی است مخیل و مصور با زبانی غیرمتعارف و کمی عام‌تر، شعر وزن دارد، قافیه دارد و شعر نو اینها را ندارد! در حالی که عموم مردم در سطح جهان به شعر حداقل علاقه دارند. این نارسایی در تعریف شعر، دلیلی بر بیگانگی افراد با شعر نیست، بلکه دلالت بر تعریف‌ناپذیری شعر دارد، همان‌گونه که عشق، غم،‌تعالی، نقاشی و موسیقی را نمی‌توان تعریف کرد و نباید هم تعریف مطلقی ارائه کرد. بر همین اساس است که صاحب‌نظران گفته‌اند: تعریف شعر در چند کلمه گناهی است نابخشودنی! و هم در پی این دیدگاه است که به جای معرفی چارچوب شعر، به فرآیند آن توجه شده است. آی. ای. ریچاردز از پیروان «الیوت» شعر را دارویی برای رفع ناخوشی‌های معنوی انسان می‌داند و یا رابرت فراست شعر را مامنی کوچک برای رهایی از آشفتگی می‌داند و همین دیدگاه را پیش‌تر از او متیو آرنولد، شاعر انگلیسی داشته و شعر را نجات‌دهنده انسان از آشفتگی‌های درونی و فکری و اجتماعی قلمداد کرده است.
کد خبر: ۱۹۴۷۷۵

آرنولد به تواضع و فروتنی شعر اشاره می‌کرد و اعتقاد داشت که شعر زندگی را عمیق‌تر می‌کاود، با جلوه‌های بسیار متنوع زندگی همدل‌تر است و از هر چیز دیگر در جهان خودخواهی کمتری دارد و اشاره او بر این صفات در شعر غیرقابل انکار است، بویژه اثرگذاری شعر در تواضع آن است که در مقایسه با علوم دیگر که در نتیجه خودنمایی و خودفریفتگی انسان‌ها را از خود می‌راند. برخلاف شعر که انسان خوش و ناخوش به عنوان رفیقی دانا و دستگیر همه جا کنارش آرام می‌گیرد. روح شعر بی‌آن‌که در بزند، در فکر و زندگی مردم سکونت می‌کند و این از صمیمیت اوست و شاعران، روشنفکران بی‌ادعای جامعه‌اند که آنچه را همه نمی‌بینند و نمی‌شنوند، حس نمی‌کنند و نمی‌گویند، می‌بینند، می‌شنوند، لمس می‌کنند و به زبان و بیانی دیگرگونه اما دوست‌داشتنی می‌گویند و بحران و پریشانی درون مخاطب را تخلیه می‌کنند و همینجاست که مخاطب ناخواسته بر زبان می‌آورد: جانا سخن از زبان ما می‌گویی. کدام هنر و علم است که این‌گونه در نقطه‌نقطه زندگی انسان حضور دائم داشته باشد و التیام زخم و دردهای او باشد و از هر چیزی که لازمه بودن و نفس کشیدن اوست، سخن بگوید و آن‌ هم سخنی تاثیرگذار و آرام‌بخش! و سرلوحه زندگی و جریان بودنش قرار گیرد. نمونه‌‌های فراوان که حتی با زمزمه آنها زندگی را در ریل خویش به پیش می‌برد. مثلا: «شنیده‌ام که بهشت آن کسی تواند یافت / که آرزو برساند به آرزومندی» (ابوشکور بلخی)‌

ای که پنجاه رفت و در خوابی
مگر این پنج روز دریابی (سعدی)‌
یوسف گم‌گشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور (حافظ)‌

اظهار عجز پیش ستمگر زابلهی است‌

اشک کباب موجب طغیان آتش است (صائب)‌
آی آدم‌ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر در آب / دارد می‌سپارد جان (نیما)‌
آب را گل نکنیم، در فرودست انگار / کفتری می‌‌خورد آب (سهراب)‌ و...

و بسیارند شعرهایی که با آن نفس می‌کشیم اما به منزلت و اعتبار آنها نه‌تنها نمی‌اندیشیم، بلکه گاهی با بی‌حرمتی و بی‌تفاوتی بر شعر می‌تازیم که حالا بدون شعر که نخواهیم مرد!‌

اتفاقا شعر با زبان و اندیشه‌ای که در خود دارد، منجی انسان است از مرگ معنویت و انسانیت و خفگی او در مرداب آشفتگی و پریشانی! اگر بزرگی می‌گوید: شعر عبادتگاهی است برای انسان‌های آشفته و از خود گریخته، بر همین اساس است.

انسان عصر حاضر و شعر

از دیر باز که هنوز انسان‌ها قربانی اندیشه‌های خود نشده بودند، شاید کارکرد شعر این‌قدر حس نمی‌شد که امروز می‌شود. در عصر حاضر که دنیایی مخوف برای قتل‌عام صفات انسانی گرداگرد ما را گرفته و دنیایی که در آن پیروزی  علم مدرن همراه با افزون‌طلبی و حرص سرمایه‌داری رفته‌رفته به نابودی اندیشه‌های انسانی و معنوی برخاسته است، باید دنبال نجات‌دهنده‌ای بود که متواضعانه و دوستمدارانه به تعمیر و برپایی دوباره این کاخ ویران‌شده برخیزد!
نجات‌دهنده‌ای که غبار غلیظ کالاشدگی و خداگریزی و خودفراموشی را از وجود مردم کنار بزند. همه این پدیده‌های معاصر دلالت بر آشفتگی و پریشانی درونی انسان‌‌ها دارند که زبانی و اندیشه‌ای را می‌طلبند که اولا، دعوتگر حقیقی باشند، ثانیا، حاوی ارزش‌هایی باشند که انسان زیان دیده به آنها حداقل زمانی پایبند بوده باشد، ثالثا، زبان آن برانگیزاننده و تاثیرگذار باشد و رابعا، آینه زنده زندگی آنها باشند.

اما کدام شعر؟!

گونه‌گونی سلیقه‌ها و ذوق‌ها در جهان، گوناگونی توقعات را در پی دارد. قومی با شعرهای موزون، قومی با غیرموزون! عده‌ای با شعرهای اخلاقی و بسیاری با اجتماعی و عرفانی سرخوش‌اند. اگر خیام در انگلستان با ترجمه موفق فیتز جرالد مورد اقبال واقع می‌شود، اگر بوستان و گلستان سعدی به چند زبان زنده دنیا ترجمه می‌شود و حافظ  و مولانا، در تاقچه‌های خانه و دل جهانیان جای می‌گیرد و در مقابل اگر ما مردم ایران از تراوش‌های فکری و قلمی گوته، نرودا، الیوت و لورکا لذت می‌بریم، همه این دادوستدهای ذهنی و ذوقی و فکری در پی مولفه‌ای اتفاق می‌افتد که باید دنبال آن گشت تا «کدام شعر؟» ما پاسخ داده شود. در تاریخ ادبیات خودمان، فقط عده‌ای خواص  آن هم به ضرورت نیاز تحقیقی و واحد درسی و یا از سر تکلیف  شعرهای شاعرانی چون خاقانی، مسعود سعد، ناصرخسرو، انوری و امثالهم را می‌‌خوانند و معمولا کسی به سمت آنها نمی‌رود.

عوامل بازدارنده احساس نیاز به مطالعه این سروده‌ها چه می‌تواند باشد؟ آیا صرفا زمان دلیل آن است؟ اگر چنین بود،‌ ما شعر «بوی جوی مولیان»‌ پدر شعر فارسی را هرگز نمی‌‌خواندیم یا خسرو و شیرین نظامی و مثنوی و غزلیات مولانا و سعدی و حافظ را به فراموشی می‌سپردیم، اما هر روز احساس نیاز به آنها افزونی می‌یابد و شعر بسیاری از شاعران امروز که بظاهر در کشور ما نفس می‌کشند را جز خود شاعر و عده‌ای مرید به سرمنزل مقصود نارسیده کسی می‌خواند و حتی کسی حوصله ورق زدن آنها را ندارد!

به طور اجمال می‌‌توان به ارزش‌هایی اشاره کرد که باعث می‌شود برخی شاعران همیشه دوست و کنار مخاطبان خود باشند. یکی این که نگاه شاعر به انسان و دردهای بزرگ و همیشگی او؛ درد فلسفی، عرفانی، اجتماعی و انسانی که مسلما مستلزم شاعری است که خود بزرگ باشد،‌ فکر و نگاه و شخصیت بزرگی داشته باشد. یک شاعر کوتاه فکر‌، محدود نگاه با شخصیتی خرد و بینش محدود هرگز نمی‌تواند جایگاه یک معلم بزرگ را میان مردم به دست آورد. مولانا را در مثنوی با زبانش نمی‌شناسیم. فکر بلند و عظمت نگاه اوست که جهان را به سمت خود کشانده است.

موضوع دیگر پویایی و تازگی شعر است؛ چنانچه برخی شعرها دارای 2 بعد اصلی ماندگاری‌اند؛ الف: برد طولی و ب: برد عرضی هم در نوردنده زمان‌اند و هم گذرنده از مکان‌های زیاد. اگر شعری از یک انجمن فراتر نمی‌رود و یا در دوره‌ای متوقف می‌شود، زیربنای این توقف نارسایی و نقصی است که هم در اندیشه، هم زبان و هم شکل وجود دارد. اندیشه و زبان تفکیک‌ناپذیرند. هیچ اندیشه‌ای بی‌زبان جاری نمی‌شود، همان گونه که هیچ زبانی بی‌اندیشه اتفاق نمی‌افتد، اما آنچه در درجه اول اهمیت است، حرف است. انسان تا حرفی (اندیشه‌ای)‌ برای گفتن (زبان)‌ نداشته باشد، چیزی نمی‌گوید. منظور ما این نیست که زبان اول است یا اندیشه؟ بلکه این نکته مهم است که زبان پدیدارکننده دنیای عینی و مخفی بشر است و این زبان همواره دستخوش تغییر است و بعضا فراموشی؛ شاعر زیرک که در پی تداوم بخشیدن و ماندگاری شعرش است، مسلما اندیشه و زبانش نباید مقطعی و مختص زمان خودش باشد، بلکه مفاهیم و زبان جاری و ساری در تاریخ لازمه کار اوست که این هنری است نه در چنته هر شاعری!

زبان پویا در شعر، زبان شعر است با مولفه‌های تجربه شده، نه صرفا شعر زبان! مردم دنبال زبانی‌اند که شاعرانه باشد و اندیشمندانه، نه دنبال شعری که فقط ابزار و آلات زبانی تحویل مخاطب دهد و مسلما در فرصتی کوتاه اعتبار و تازگی‌اش رنگ ببازد. مخاطب به طور اعم نه دنبال شعر زبان است، نه شعر صرفا معنی. چیزی که موجب لذت و تفکر می‌شود خواسته مخاطب است و آن شعر زبان و معناست.

برخی سروده‌ها آینه امروزند که البته از ویژگی‌ مهم شعر محسوب می‌شود، هر شاعر در وهله اول متعهد به بیان خواسته‌ها و توقعات انسان است و درست‌تر، انسان عصر خودش، اما نه خواسته‌های کوچک و فرودین آن هم با شکل و قالب بیانی که از روی تعریف‌ها سروده باشد و پیشتر از شنیدن آن، به فراموشی سپرده شود.

در مجموع، شعری که در عصر پریشان ما نجات‌دهنده انسان آشفته می‌تواند باشد، نه شعر لفظ و زبان و فرم است که به تعبیر طاهره صفارزاده: «اینها همه سایه‌اند و سایه‌ها پیرواند.» و نه شعری بی‌محتوا و پوک، بلکه شعرهایی‌اند با اندیشه بزرگ، زبانی هنری، محتوایی مرتبط با زندگی و فکر مردم و دنیایی که به تعبیر الیوت این گسست احساسات را دوباره به درون ناآرام انسان‌ها پیوند بزند و طبق نظریه طرفداران نقد نو، شعرهایی که در زندگی مردم تجربه‌ شده‌اند (اجتماعی، فرهنگی، عاطفی، اخلاقی و دینی)‌، تاثیرگذارترند، حتی در نوع شکل و قالب و بیان.

دکتر محمدعلی آبان

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها