سالهای سال بود که به افتخارآفرینیاش در عرصه ورزش عادت کرده بودیم، دوستش داشتیم نه به خاطر جدال مردانهاش با آهن و پولاد و رقبایی که هر روز قویتر میشدند، به خاطر خودش دوستش داشتیم، صفای وجودش و شیرینی چهرهاش حتی زیربار وزنههایی که هیچ یک از رقبایش طی این سالها توان بالا بردن آن را نداشتند.
برای ما سخت است که امسال رقابت سنگین وزنهای دنیا را در المپیک ببینیم و دلمان نلرزد برای حضور حسین رضازاده و رقابت جانانهاش با رقیبان، برای ما سخت است که چهره خندان و سر تکان دادن او را در آن لحظههای سنگین و طاقتفرسا نبینیم و بعد صدای سلیم موذن را نشنویم که بدجوری خوش مینشیند روی لحظاتی که حسین فریاد میزند «یا ابوالفضل».
برای ما سخت است، اما چارهای نیست، باید بپذیریم که یک خط پایان لعنتی همیشه منتظر قهرمانها و افتخارآفرینها هست؛ خط پایانی که همه باید از آن بگذرند و دنیای رقابت و شهرت را رها کنند و بروند دنبال کارشان، اما همه این طور نیستند، که اگر بودند، نام تختی حالا نباید روی هیچ لبی نقش میبست، نباید هیچ کس با شنیدن «جهان پهلوان» سیمای تختی را در ذهنش ترسیم میکرد. برای خیلیها خط پایان قهرمانی نقطه شروع پهلوانی و ماندگاری است.
حسین رضازاده یکی از این آدمهاست؛ آدمی که برای دوست داشتنش خیلی نباید سراغ دلیل برویم، ما او را دوست داریم: همین و تمام.
«از همه چیز گذشتهام، زن، بچه، زندگی و تفریح. شبها از درد عضله خوابم نمیبرد، برخی اوقات نیمه شب به خاطر درد کتف از خواب میپرم، همه این سختیها را تحمل میکنم تا این که بتوانم پاسخگوی توقع بحق مردم در المپیک باشم.» (جامجم)
این حرفهای حسین رضازاده است،کسی که سالهاست، این زجر را میکشد تا ما در لحظه پرواز وزنه روی دستهایش به وجد بیاییم. او حالا به توصیه پزشکان به چین نمیرود، اما قدم در راهی میگذارد که میتواند او را تا حافظه جمعی نسلهای آینده ایران هم ببرد و ماندگارش کند. برای ما خداحافظی رضازاده با المپیک پکن سخت است، اما هنوز هم دوستش داریم، او هنوز هم نابغه ورزشی ماست.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم