نگهبان
نه این آسمان نیلی یکدست زیباست،
نه ماه رقصان،
و نه این ستارهها
که آواز روشنشان را
به تماشا نشستهاند.
دشمنان خوابند و فرسنگها
از اینجا دور
لباس رزم شب،
گلوله باران ستاره است.
لباس روح من اما
از چدن،
آهن!
من نگهبان پارهای اشیای غمگینم
در
دیوار
تفنگم
و مشتی آدم تاریک!
***
آه ای بطالت همیشه و هنوز
دریغ ناگزیر!
سینه ستبر و سنگی تو را
کدام آتش
- آتش/ آتش
به خاک تیره میکشد؟!
فرهاد صفریان
خواب سیاه
خمیازههای تو
مرا خواب میبرد
شاعر همیشه خوابهایش سیاه است
و سیاههایش خواب
بیدار شو! / بیدار شو!
- پلیسها دم در با تو کار دارند!
- دیشب
کسی
در خوابهای شما به قتل رسیده است!
علی حاجیانزاده
غزل، غزل...
غزل، غزل تو نشستی درون این دفتر
و ماجرا فقط این بود... انتظار از سر
نوشتمت و تو تکرار میشدی، این شد
که سرنوشت غزلهای من شدی دیگر
نوشتمت که چطور آمدی و رفتی، من
غریبهای که در این شهر بی در و پیکر
به هر که میرسد از انتظار میگوید...
ولی نمیکند انگار هیچ کس باور
که رفتهای و به دریا رسیدهای اما
اسیر رخوت مرداب مانده نیلوفر!
رها شدن شده رویای هر شبم... حالا
چه فرق میکند آخر طناب یا خنجر؟!...
ببین که عاقبتم بی تو هیچ خواهد شد
بیا که باز نباشند چشم هامان تر
که باورم شود اینبار دست هامان نیز
رسیدهاند به هم، آه...گوش شیطان کر
بیا و باز به تکرار شعر من برگرد
غزل غزل بنشین روی بهت این دفتر
مریم شفیعی
یک پنجره مبهوت
من آمدهام فاتح دنیای تو باشم
تا گام نخستین به بلندای تو باشم
تو قله برفی و نفسگیرتر از مرگ
میخواهم از این دامنه همپای تو باشم
با من... که تو آغوش اگر واکنی امروز
مصلوب شوم بر تو، مسیحای تو باشم
با شاعر در بند جنون تو گرفتار
میسوزم و میسازم اگر جای تو باشم
خورشیدی و من عادت هر روزهام این است
یک پنجره مبهوت تماشای تو باشم
مهدی فرجی
خرمشهر
یک سیم خاردار
همسن یک غنچه
و یک قطره
همپای یک تشنه
تنها و تنها من بهانه بودم
برای کاشی شکسته مادر
قطره خونی بین سیم و سیمان.
امیر فراز
برمیگردی، برمیگردم
میان این همه تُنگ
به سطل آشغال فکر کن، ماهی!
وقتی کابوسهایت
درست از آب درمیآیند...
وقتی درختها از اتاق عمل بیرون نیامدند
و مرگ لباس سبزش را روی زمین پرت میکرد،
ما دیگر از کدام شاخه سفره میچیدیم...؟
دیگر بالی در آسمان تعطیل، باز نمیشود؛
و این تخممرغها، خوابِ رنگی ِ پروازی دست جمعیاند
بگو رنگم از آتش بپرد
یا از بام؟!
یا میان ِ این همه چوب،
درخت به حال کداممان خواهد سوخت؟
***
به حال و روز ِ بعد فکر کن
و تقویم را از میان بُر بزن
به هر فصلی که میخواهی
بگذار تا تشت روی دریا تمرکز کرده،
دلش را با این همه ماهی خالی کنیم و بخندیم
تا با لباس نو،
تو را در عکسهایت بیندازم
بخند!
و خانه را از در و دیوار، بتکان
بعد به آرزوهای در ترافیک مانده زنگ بزن
بگو شب دیر میآیی...
***
باید آنقدر حالمان را به هم بزنیم
که آینده از در باز شود و برگردد
باید آنقدر از حال بروی
که برگردی
برمیگردم!
و جز نگاه
پارههای جیبم را نیز به در میدوزم
میخواهم با چشم باز بمیرم،
ماهی!
همین!
علی اسداللهی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم