«تخممرغ دزد، شتر دزد میشود»، این شاید یکی از معروفترین ضربالمثلهای ما باشد که از کودکی شنیده و باورش کردهایم. هر چند بسیاری از جرمشناسان این نظریه را قطعی و حتمی نمیدانند، اما تاکنون شاهد نمونههای بسیاری بودهایم که مصداق همین ضربالمثل هستند. «محسن م» جوان سابقهداری است که این بار هم به اتهام دزدی دستگیر شده، گفتگو با این متهم را که از تخممرغ دزدی شروع کرده و به شتردزدی رسیده، بخوانید.
کد خبر: ۱۷۸۵۶۳
خودت را معرفی کن، متاهل هستی یا مجرد، میزان تحصیلات و ...
29 سال دارم. متاهل هستم یک فرزند پسر هم دارم. تحصیلاتم در حد دیپلم است. البته با هزار بدبختی درسم را تمام کردم. زیاد اهل درس و مشق نبودم و بیشتر هوش و حواسم پی ولگردی و این جور چیزها بود.
چه طور شد که به سرقت رو آوردی؟
بیکاری. از نوجوانی دنبال هیچ فن و حرفهای نرفتم. وضع مالی پدرم هم خوب نبود البته من ازهمان نوجوانی دزدی را شروع کردم.
در دوران نوجوانی که خرج و مخارجت برعهده خانواده بود چرا آن موقع دزدی میکردی؟
دو نکته وجود داشت اول این که آن دوران خیلی دلم میخواست یک دوچرخه داشته باشم. همه دوستانم دوچرخه داشتند ولی پدرم برای من نمیخرید. میگفت پول ندارد. در این حسرت میسوختم و پیش بقیه بچهها احساس خجالت میکردم تا این که یک روز دوچرخهای را دیدم که در خیابان کنار یک مغازه رها شده بود. وسوسه شدم، سوار آن شدم و فرار کردم؛ البته آن موقع معنی کارم را نمیدانستم، میفهمیدم کاری که میکردم دزدی است، اما متوجه میزان زشتی آن نبودم.
دوچرخه را چه کردی، آیا خانوادهات از موضوع با خبر شدند؟
چند روز اول میترسیدم دوچرخه را به خانه ببرم برای همین آن را در خانه یکی از دوستانم به نام رضا میگذاشتم ولی بالاخره تصمیم گرفتم آن را به خانه خودمان ببرم، مادرم درباره این که دوچرخه را از کجا آوردهام پرس و جو کرد و من هم گفتم یکی از بچهها آن را به من داده است. پدرم هم اصلا به این مسائل کاری نداشت. او از صبح تا شب سر کار بود و شبها آنقدر خسته بود که سراغی از ما نمیگرفت؛ البته باید خیلی مراقب میبودیم که یک وقت عصبانیاش نکنیم چون آن وقت بود که عصبانی شود و ما را به باد کتک بگیرد.
چه طور شد که دزدی را ادامه دادی؟
در مدتی که دبیرستان میرفتم با چند نفر از بچهها که خلافکار و به اصطلاح لات بودند صمیمی شدم و بیشتر وقتم را با آنها میگذراندم. اخلاق و رفتارم کاملا شبیه به آنها شده بود و هر کاری میکردم که بتوانم دوستیام را با این گروه حفظ کنم. این طور شد که دیگر بقیه مردم برایم اهمیت نداشتند این که دیگران را اذیت کنم برایم یک افتخار محسوب میشد و از طرفی دنبال راهی بودم تا پول بیشتری به دست بیاورم و با دوستانم به خوشگذرانی بروم. این طور شد که دزدیهایم ادامه پیدا کرد البته اولش دوباره اتفاقی بود.
این بار هم دوچرخه دزدیدی؟ با اموال مسروقه چه میکردی؟
دوباره یک دوچرخه بدون صاحب در خیابان پیدا کردم و آن را برداشتم. بعد موضوع را به یکی از بچهها که اسمش اسماعیل بود اطلاع دادم او هم گفت کسی را میشناسد که حاضر است دوچرخه را بخرد. آن را فروختم و با پولش به تفریح رفتم. این کار خیلی به اصطلاح به دهانم مزه کرد. پول مفت به دست آورده و حسابی خوش گذرانده بودم به همین خاطر هم این کار را ادامه دادم.
شگردت برای دزدی چه بود؟
در کوچه پس کوچههای محلمان پرسه میزدم. همین که میدیدم در خانهای باز است سرک میکشیدم و با دیدن دوچرخه سریع آن را برمیداشتم و فرار میکردم.
چه زمانی دستگیر شدی؟
تازه امتحانهای سال چهارم دبیرستان تمام شده بود که یک روز موقع دزدیدن یک دوچرخه، صاحبش مرا دید. داد و فریاد راه انداخت و دستگیر شدم. از آنجا که در آن محل تعداد زیادی دوچرخه سرقت شده بود از من بازجویی کردند و مجبور شدم به جرم خودم اعتراف کنم.
بعد از این که به زندان افتادی واکنش خانوادهات چه بود؟
آنها خیلی از دست من عصبانی بودند، اما بالاخره کاری نمیشد کرد و باید حبس میکشیدم. بعد از آن که آزاد شدم پدرم گفت هر چه زودتر باید برایم زن بگیرند تا سربه راه شوم و دست از کارهای گذشتهام بردارم. بعد از دوران سربازی حدود یک سال و نیم طول کشید تا با منیژه ازدواج کردم.
همسرت از گذشته تو خبر داشت؟
میدانست زندان رفتهام، اما به او گفته بودم از سر نادانی یک اشتباه کردم و دیگر هرگز سراغ کار خلاف نمیروم. او از خانواده نسبتا فقیری بود و 4 خواهر داشت. پدرزنم بیشتر به فکر این بود که دخترهایش را با کمترین هزینه به خانه شوهر بفرستد.
بعد از ازدواج سراغ شغل مناسب نرفتی؟
چارهای جز این نداشتم. چند ماهی دنبال کار گشتم و بالاخره در یک کارگاه مشغول شدم، اما بعد از مدتی از آنجا بیرون آمدم، کارش را نمیپسندیدم. به این ترتیب بود که دربهدر شدم هرچند ماه یک جا کار میکردم. تعمیرگاه، رستوران، تراشکاری و ... اما چون هیچکدام از این حرفهها را بلد نبودم باید اول پادویی و کارآموزی میکردم و همین مساله باعث میشد از شغلم رضایت نداشته باشم.
چه طور شد که دوباره به سمت دزدی کشیده شدی؟
بعد از تولد پسرم بشدت دچار مشکل مالی شدم. بیکار بودم و نمیدانستم باید چه کنم. این طور شد که به فکر دزدی افتادم، اما دیگر نمیخواستم دزدیهای کوچک انجام بدهم. یک سرقت بزرگ برایم کافی بود تا مدتی از آن گرفتاریها خلاص شوم؛ این طور شد که به فکر ماشیندزدی افتادم. همین که یک اتومبیل مدل بالا را کنار خیابان پارک شده دیدم به طرفش رفتم سعی کردم در آن را باز کنم و سوارش شوم، اما موفق به این کار نشدم به همین خاطر با آجر شیشه سمت راننده را شکستم تا حداقل رادیوپخش آن را سرقت کنم که همان موقع صاحب ماشین سررسید و من دستگیر شدم.
همسرت از موضوع مطلع است؟
شرمندهاش هستم، نمیدانم باید چه جوابی به او بدهم. منیژه میداند که مرا دستگیر کردهاند. دیگر نمیتوانم به چشمهایش نگاه کنم.
چه توصیهای برای دیگران داری تا به سرنوشت تو گرفتار نشوند.
خانواده خیلی مهم است اگر پدرم به من بیشتر توجه داشت و بیشتر در کارها و دوستان و رفت و آمدهایم دقت میکرد، شاید اجازه نمیداد به این راه کشیده شوم. از طرفی پدر و مادرها باید تا حد امکان خواستههای بچههایشان را برآورده کنند. من اگر حسرت دوچرخه نداشتم هرگز دزدی نمیکردم. بعد از همه اینها خود جوانها باید درس بخوانند و فن و حرفهای یاد بگیرند تا بتوانند برای خودشان کار پیدا کنند.