در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
«ساده» یکی از عجیبترین و پرمعنا و تاویلترین وصفها برای انسان است، منابع مهم حدیثی مثل کافی و... بیشترین اهالی بهشت را انسانهای ساده میشمارند (سادهدل، دلپاک)! مردی که با چنین خصوصیتی در یادنامه فرزندش وصف شده یکی از اولیای خدا را میهمان میکند و به پاس همین کار خداوند او را صاحب فرزندی میکند که از نوادر ایام ما و اوتاد زمان معاصر است.
کسی که در طول دوران جنینی و از بطن مادر، سیرورتش را به سوی حضرت حق و سلوک ملکوتیاش را آغاز کرد.
سال 1262 ه .ش خیابان مولوی تهران کوچه سیاهها با میلادش به تپش درآمد و منظومه خورشیدیمان تابناکتر شد.
بنا به رسم زمانه، ترکیب دو اسمی «رجب علی» برایش انتخاب گردید. باطن روشن این جوان که بعدها به جناب شیخ مشهور و نامی شد، او را بر آن داشت تا به اختیار از خلوت کردن با دخترکی بیپروا چشم بپوشد و از همان جا مرحله «یقظه» را تجربه کرده، ملکوت به روحش سرازیر شود و عروج برایش تجربهای آشنا و همیشگی، جناب شیخ به خاطر خدا از خودش و خواست خودش چشم میپوشد و خداوند چشم دلش را باز میکند. ایمانش را بارور و روحش را آفتابیتر.
شیخ، معنا و تجلی ایمان و اسلام ناب محمدی(ص) بود. تصوف را باور نداشت و به «عبودیت» با وسیله و گفتار و کردارهای اهل بیت(ع) اعتقاد داشت و استناد میکرد. حتی معیار مکاشفهها، واردات روحی و حالات قلبی را همانا سیره ائمه(ع) برمیشمرد، نه تکیه بر هر آنچه که پیش آید و یا به قولی «خود راه بگویدت که چون باید رفت»! شیخ معتقد بود کسانی که با تمسک به غیر از معارف و «صراط مستقیم» اهل بیت (ع) پیامبر (ص) حرکت میکنند شاید به توانها یا مقاماتی دست یابند [چونان ابلیس]، اما به معارف حقیقی راهی ندارند و درها به رویشان بسته است.
با این که ایشان سواد رسمی و دانشگاهی نداشته، اما به محضر بزرگانی چون آیات عظام شاهآبادی، آیتالحق قاضی (استاد علامه طباطبایی و امامخمینیره)، میرزا محمدتقی بافقی و... رسیده است.
مثلا در جلسهای که شیخ محمدتقی بافقی در صحن مطهر آقا سیدالکریم حضرت عبدالعظیم الحسنی(ره) داشتهاند، آن بزرگوار ضمن توجهی وخاص به مجلس خطاب به جناب شیخ میفرمایند: «تو به جایی میرسی!».
جناب شیخ با امتحان یوسفی (که صحبتش شد) و نمره قبولی توانست راه را به آنی بپیماید. اگرچه خدا از رگ گردن به ما نزدیکتر است و همه هستی، اوست اما این ما هستیم که حجابیم و راه در خود ما و خود ماست وگرنه خدا دوری یا بعد ندارد، بنابراین شیخ به آنی حجابهایش فروریخت و به نور حق به نوع و شیوه متصل شد که گفت: «روزی از چهارراه مولوی به سمت چهارراه گلوبندک میرفتم؛ از مسیر خیابان سیروس و فقط یک چهره آدم دیدم.» به عبارتی جناب شیخ به روح هستی و ذات و کنه آن وصل شده بود و همه چیز را چنان که هست میدید و حقیقت هر چیز را درمییافت، فراتر از حجابها و ظواهر.
نقل است که گفته است: «شبی دیدم حجاب دارم و راهیابی به محبوب ممکن نیست! توجه کردم که علت در کجاست پس از توسل دریافتم، این حال در نتیجه احساس محبتی است که عصر گذشته به خاطر تماشای چهره دلنشین فرزندم داشتهام... پس به من گفتند: باید او را ( فرزندت را) برای خدا بخواهی. استغفار کردم».
آیتالله کوهستانی ، درباره جناب شیخ خیاط عقیده داشتند: «او هر چه داشت از توحید داشت، او غرق در توحید بود».
و کلام یکی از شاگردانش که: «اول و آخر کلامش خدا بود چون عاشق خدا و اهل بیت بود. هر چه میگفت از آنها بود. هنر او محبت خدا و کار برای خدا بود».
دیگری از شاگردانش اذعان دارد: «در نتیجه محبت به خدا و اهل بیت (ع) به تمام عوالم راه داشت».
حاج مقدس از وعاظ «مقدس» تهران بود. با اشاره به حدیثی یکی از شاگردان شیخ از او میپرسد: «آیا شما ملکوت زمین و آسمانها را میبینید؟» ایشان میگوید: «نخیر، اما جناب شیخ رجبعلی خیاط میبیند».
از عبدالکریم حامد نقل است که: «شیخ در 60سالگی از چنان حالی برخوردار بود که وقتی به هر آنچه که توجه میکرد آن را درمییافت و میفهمید».
فرموده جناب شیخ: «رفقا خدا به من کرامت فرموده و من قالب برزخی اشخاص را میبینم».
و دکتر ثباتی: «روزی با جناب شیخ و همراهان به قصد کوه بیبی شهربانو (شهر ری) در ایستگاه منتظر اتوبوس بودیم. اتوبوس اول که آمد، فرمودند قسمت نیست سوار این اتوبوس شویم. سپس اتوبوس دوم و سوم که جناب شیخ فرمودند قسمتمان همین اتوبوس سوم است، اتفاقا وقتی مردم به اتوبوس سوم هجوم آوردند، راننده، هر چه نتوانست آن را روشن کند و مسافران پیاده شدند.
شیخ گفت: سوار شویم. راننده گفت آقا ماشین خراب است، اما شیخ گفت: خیر درست است حرکت کن. راننده پشت فرمان نشست و استارت زد.
ماشین روشن شد و بقیه هم سوار شدند، راننده میخواست از ما 3 نفر کرایه نگیرد، قبول نکردیم ولی با قطعیت گفت، اما از آن یک نفر (شیخ) کرایه نمیخواهم».
و کسی دیگر: توفیق آستانبوسی امام رافت و مهربانی حضرت علی بن موسیالرضا (ع) با جناب شیخ دست داد.
کنار پنجره فولاد جوانی، سوز و گدازی داشت و آقا (ع) را به مادرشان سوگند میداد. جناب شیخ فرمودند برو به او بگو: کارش درست شده برود. جوان شنید سپاسگزاری کرد و رفت از ایشان پرسیدیم قضیه چه بود و جناب شیخ گفت: این جوان عاشق دختری است اما خانوادهاش رضایت نمیدهند، آمده و متوسل شده بود که حضرت رضا (ع) فرمودند: «درست شده برود.»
بیشترین سخنان شیخ در حد مقدورات جمعآوری شده و در کتاب کیمیای محبت با مدارک و مستندات قرآنی، روایی و... عرضه شده، در آنجا به نقل از او آمده: «رفقا! این حرفهایی که من به شما میزنم آخرین کلاس درس عرفان است.» در همین ارتباط سخنی از دوستانشان بشنوید: «درسهای شیخ مس را به طلا تبدیل میکرد.»
مرشد چلویی پیش شیخ میرود و از کسادی بازارش گلایه میکند که: «زمانی سه، چهار دیگ چلو فروش داشتیم، یکباره اما... کارها از سکه افتاد و حتی روزی یک دیگ هم فروش نداریم و...» جناب شیخ پس از تاملی گفت: «تقصیر خودت است که مشتریها را رد میکنی.» مرشد گفت: «من حتی از بچهها هم پذیرایی میکنم و به آنها نصف کباب میدهم.» شیخ جواب داد: «آن سید چه کسی بود [یادت هست؟] که 3 روز در مغازه غذای نسیه خورده بود بار آخر او را هل دادی و از در مغازه بیرون کردی». مرشد سراسیمه از نزد شیخ بیرون آمد و شتابان در پی آن سید راه افتاد پیدایش کرد و پوزش خواست سپس بر در مغازهاش تابلویی نصب کرد به این مضمون: «نسیه داده میشود حتی به شما، وجه دستی هم به اندازه مقدور پرداخت میکنیم!».
حکم اعدام چند نفر ازجمله جوانی صادر میشود بستگانش پیش جناب شیخ میروند، ایشان میگوید: «گرفتار مادرش است. نزد او رفتند مادرش گفت هر چه دعا میکنم بینتیجه است بستگانش گفتند: شیخ گفته که از او دلگیر هستید. مادر گفت: بله پسرم تازه ازدواج کرده بود. روزی پسرم سینی و ظرف غذا را که جمع کرده بودم به عروسم دادم تا به آشپزخانه ببرد از دستش گرفت و به من پس داد و گفت: برایتان کنیز نیاوردم که!... و سرانجام مادر راضی شد و دعا کرد روز بعد اعلام کردند: «اشتباهی شده و آن جوان به همین اشارت آزاد شد».
جناب شیخ به حضرت آیتالله شاهآبادی [استاد عرفان و اخلاق امام خمینی (ره) و از آیات روشنفکر و فوقالعاده و سیاستمدار و آگاه به مسائل بینالملل] علاقه وافری داشتند.
در میدان تجریش یکی از همراهان به حضرت آیتالله رو کرده میپرسد: «شما درست میگویید یا ایشان (یعنی جناب شیخ)؟ حضرت آیتالله فرمود: «من درس میگویم و میآموزند اما ایشان انسان میسازد و تحویل میدهد.» از سویی تواضع عالمانه و خالصانه و از دیگر سو تاثیر کلام و نفس همراه با قدرت سازندگی و تصرف شیخ در قلوب و نفوس در این عالم تابان و درخشان است.
جناب شیخ معمولا (شبهای جمعه بعد از اقامه فریضه ها به زمزمه مناجات خمس عشر میپرداختند عیدها و شهادتهای اهل بیت (ع) مجلس داشتند، ایام محرم، صفر و رمضان نیز منزلشان ملکوت موعظه و درس گفتار و مناجاتهای ماثوره بود این برنامهها مکرر میشد اما تعالی روح «رفقا» و خصوصا خود جناب شیخ آشکارا بود «محبت، قرب و سیر به سوی خدا» محور همه نشستهای روحانی آن جناب و دوستانش بود.
شیخ عقیده داشت هدف و حکمت آفرینش، همانا خلافت الهی آدمی و نمایندگی خداست و انسان تا به مقام خلیفهاللهی نرسد، آدم نیست: «قاشق برای غذا خوردن است و... آدم هم برای انسان شدن خوب است. » همیشه «معرف خدا باش نه معرف خودت».
سمت سبز تقرب
آیتالله میرزا علی قاضی مهمترین ضرورت راه سلوک را وجود استاد خبیر و کامل برمیشمردند و کسی که به استادی این چنین رسد بنا به عقیده آن عارف کامل، نصف راه را طی کرده. بنا به شواهد زندگی جناب شیخ ایشان آنچنان کمالات و حالاتی داشتهاند که میتوانستهاند برای هر کس نسخه مناسب احوالات، واردات و مشکلات سلوکیاش را بپیچند.
به گفته یکی از شاگردانش ایشان متخصص رشته توحید بود و تلاش داشت هر آن چه را که دست یازیده، به دیگران منتقل کند و شاگردان و سالکان را به مرحله «توحید شهودی» برساند.
از فرمایشات ایشان است که: «اساس خودسازی، «توحید» است، سالک باید سیر و سلوکش را از توحید بیاغازد... همه چیز جز ذات مقدس حق، فانی است. با درس حقیقت توحید است که آدمی با همه وجود متوجه آفریدگار خواهد شد. انسان، درخت توحید است و میوه این درخت، ظهور صفات خدایی است و تا به این ثمر دهی نرسی، کامل نیستی! سعی کنید صفات الهی در شما زنده شود. او رحیم است. شما هم رحیم باشید... چیزی که به درد انسان میخورد. همین صفات خدایی است هیچ چیز دیگر حتی «اسم اعظم» کارساز نیست».
محبت بهخدا آخرین منزل بندگیست. محبت ورای عشقست عشق عارضیست و محبت: ذاتی... میزان ارزش اعمال، میزان محبت عامل به (بنده به) خداوند متعال است.
در حالی که تو به خداوند محتاج هستی، حضرتش عاشق توست! ... اصلیترین منبع محبت خداوند، معرفت است، امکان ندارد انسان، خدا را بشناسد و عاشقش نشود (امام حسن (ع): من عرفالله احبه) ... آفت محبت خدا محبت دنیاست اینها میآیند پیش من فقط سراغ «این پیرزنه!» [دنیا] را میگیرند، هیچکس نمیآید بگوید که من با خدا قهر شدهام [حجاب اندر حجاب شدهام] مرا با خدا آشتی بده
کسی که دنیا را از راه حرام بخواهد باطنش سگ است، آنکه آخرت را بخواهد خنثی! است و آنکه خدا را بخواهد «مرد» است.
دل هرچه را بخواهد همان را نشان میدهد سعی کنید دل شما خدا را نشان دهد.
کسی خوابی میبیند... نزد شیخ میرسد ایشان به غزلی از حافظ مترنم بودهاند. «سپس عرض کردم (میدانستم شعر خواندن جنابش بیجهت نیست) چیزی شده؟ مطلبی هست؟ فرمود چه کار کردهای که شکلات به قیافه زن درآمده؟ گفتم: خوابی دیدم که در خاطرم مانده. فرمودند: همان است استغفار کن!» چهره نظر یکی دیگر از ارادتمندان را نیز بخود جلب میکند ... «شیخ میگوید: فلانی چه در تو میبینم؟ به ذکر خفی متوسل شدم که: یا ستارالعیوب. شیخ متبسم شده گفت: چه کارکردی که آنچه میدیدم محو شد؟!».
شبی دو فرشته با دو جمله راه فنا [فیالله] را به من آموختند: اول، از پیش خود هیچ مگو. دیگر، غیر از خدا هیچ مخواه!».
ای انسان چرا غیر خدا را میخواهی، مگر از غیر خدا چه دیدهای. اگر او نخواهد هیچ چیزی موثر نیست... و بازگشت تو، به اوست.
مشهور است کسانی نزد ایشان میآمدهاند که: «بسیار ریاضت کشیدهایم و نتیجهای نگرفتهایم و درخواست طلب رهنمون و راهکار میکردهاند و شیخ میفرموده: شما برای نتیجه کار کردهاید این مکتب که مکتب نتیجه نیست بلکه مکتب محبت و خداخواهی است.
راه باز شدن دل از زبان ایشان همانا مواظبت از دل و راه ندادن غیر خدا در دل است آنگاه دیگران آنچه را که نمیبینند، شما میبینید و شما میشنوید آنچه را که دیگران نمیشنوند... اگر کسی برای خدا کار کند چشم دلش بینا میشود.
کوشش کن قلب تو برای خدا باشد وقتی قلب تو برای خدا شد، خداهم آنجاست وقتی هم که خدا آنجا بود هر آنچه که مربوط به خداست آنجا متجلی و حاضر است اراده کنی مکه و مدینه همه نزد تو هستند ... پس...
همه چیز خوب است اما برای خدا.
شیخ مکرر توصیه میکردند: «همه کارها باید برای خدا باشد حتی خوردن و خوابیدن ... هرگاه این استکان چای را بهقصد خدا بخوری، دل تو، به نور الهی منور میشود ولی اگر برای حظنفس، فقط همان حظ گیرت میآید.
اینجا (خانه شیخ) که میآیید برای خدا بیایید اگر بهخاطر من (رجبعلی خیاط) بیایید ضرر میکنید.
از فرزند شیخ: روزی در «بیبی شهربانو» شهرری با مرتاضی برخورد کردیم. پدرم به او گفت: نتیجه ریاضتهایت چه بود؟ مرتاض سنگی از زمین برداشت تبدیل به گلابی شد، سپس تعارف کرد به پدرم که: بفرمایید میل کنید! جناب شیخ با «نگاهی دیگر» به او، گفت: «این کار را برای من کردی حالا بگو ببینم برای خدا چه کردهای؟ مرتاض حالش منقلب شد و بسیارگریست.
یکی از علمای معاصر که استاد اخلاق و عرفان است از جناب شیخ (بهنقل خودش) درباره خودش میپرسد که چگونهام؟ جنابش میفرمایند: آقای حاج...! دلت میخواهد خوب شوی ولی برای خودت، سعی کن بخواهی که برای خدا خوب شوی!
تو برای خدا باش، خداوند و ملائکهاش برای توست... اگر تو برای خدا قیام کنی تمام خلقت، دلیل راه توست چون کمالشان فنا شدن در توست آنها برآنند آنچه در فطرت و در خردشان دارند به تو تحویل دهند تا به کمال واقعی برسند، انسان که برای خدا قیام کند و کار کند همه عوالم وجود سرراهش صف میکشند تا آنچه در خود دارند به او عرضه کنند و راهنمایش باشند.
تا انسان،کمال خود را درنظر دارد، به حقیقت نمیرسد، توان انسان باید در راه خدا صرف شود ودر اینصورت است که خداوند متعال، انسان را برای خود تربیت میکند.
خدمت به خلق
با معرفی شیخ، مدتها خدمت آیتالله کوهستانی به «نکا» میرفتم روزی که مقصودم همان مقصد بود جناب شیخ را دیدم و گفتند: کجا میروی؟ عرض کردم. ایشان افزود: شیوه حضرت آیتالله زاهدی است بیا تا برویم من شیوه عاشقی خدا را یادت بدهم. بعد دست مرا گرفت و در خیابانی / کوچهای / در منزلی را زد . «دخمهای» نمایان شد تعدادی بچه و فقیر و بیچاره در آنجا و ... شیخ فرمود: رسیدگی به اینها انسان را عاشق خدا میکند. درس تو این است. تا آن زمان نزد آیتالله درس شما زاهدی بود و از این پس عاشقی است واین برنامه تا ده سال با حضور و نظر شیخ استمرار یافت از ایشان آدرس و از من تهیه آذوقه و مایحتاج و... .
از شیخ است که: با خداوند انسی داشتم پس اصرار کردم «سر خلقت» چیست؟ به من فهماندند که سر خلقت «احسان به خلق» است. اگر میخواهی به حقیقت توحید برسی به خلق خدا احسان کن بار توحید، خطرناک و سنگین است هر کس توان برداشتن و تحملاش را ندارد این احسان به خلق است که تحمل این چنین باری را آسان میکند.
روی شهریور 1340 غبار پاییزان نشسته بود. 22شهریور در حالی که بهاران جاویدان روح یکی از برجستگان، فرزانگان و بلند پروازترین سیمرغهای قله البرز معنویت بود.
وفات شیخ خودش حکایتی است ... دیدم که پدرم (جناب شیخ) لحظاتی قبل وضو گرفته وارد اتاق شده بود رو به قبله نشسته بود به ناگاه بلند شد نشست و با گلخندی آنچنان! فرمود: آقاجان خوش آمدید، دست داد پس دراز کشید و خندهای که بر لبش شکفته شده بود جاودان ماند.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: