چقدر نسبت به تاریخ دغدغه دارید؟
تاریخ یک واقعیت است به طور معمول هم به صورت دغدغه بیان نمیشود. آدمی باید دغدغه آینده را داشته باشد. تاریخ آن چیزی است که اتفاق افتاده، دغدغه داشتن آن سودی ندارد!
میرزا علیاصغر قریب به حرفه بنکداری اشتغال داشت. در آن مقطع این قشر آدمها چه جایگاهی در جامعه داشتند؟
بنکداران اصولا جزو آدمهای خیر و مردمدار جامعه به حساب میآمدند. در آن مقطع که جامعه کوچک و جمع و جور بود، مردمداری در مناسبات اجتماعی حرف نخست را میزد. بنکداران نیز با توجه به همین خصلت مردمداری، خود را در جامعه مطرح کرده و به کسب روزی میپرداختند.
میرزا با توجه به طبقه و خاستگاه اجتماعی خود، نسبت به بنکدارهای دیگر هوشمندانهتر عمل میکرد، این آگاهی میرزا از کجا نشات میگرفت؟
در هر حال میرزا میان آن جماعت یک مقدار استثناست و به نوعی مدرن فکر میکند. البته دوستان و آشنایانی که او با آنها مراوده دارد در این شناخت و آگاهی بیتاثیر نیست. در مقطعی این شخصیت با میرزا حسن رشدیه و دیگران ارتباط دارد و خودش را جزو طبقه مذهبی و روشنفکر میداند. نگاهی این شکلی نیز به پسرش دارد تا او بتواند نسبت به همسالان خود در مرتبه بالاتری قرار بگیرد.
چانهزنی و یکی به دو شما با مرحوم حسین پناهی بسیار جذاب درآمده بود، این بده بستان چگونه به مرحله باورپذیری رسید؟
به هر روی آقای عیاری در نوشتن دیالوگها زحمت کشیدند، ولی نفس دیالوگها در بداهه قوام پیدا کرد. دیالوگ را مینویسند که یکی بخواند ولی هنرپیشهای که دیالوگ را میخواند میتواند به گونهای بگوید که انگار دیالوگ نمیخواند بلکه دارد خودش را ارائه میدهد. در این سریال خیلی جاها شما دیالوگخوانی نمیبینید.
پس در این کار، بداهه نقش پررنگی داشته است؟
حالا میشود نامش را هم بداهه نگذاریم، نفسش بداهه بوده است. به هر حال حد و حدودش را کارگردان مشخص میکرد، اما همین حدود را میبینید که یک پیچ و خمها و حروف اضافهای دارد که همینها کار را شیرین کرده است. در واقع دیالوگها نمکین شده است.
با توجه به این که عیاری کارگردان سختگیر و مشکل پسندی است، این گشادهدستی در بداههپردازی برای شما تا کجاها پیش میرفت؟
البته ایشان به بنده لطف داشت و در این بخش به حقیر احترام زیادی گذاشت. قدری به من اجازه میدادند که نسبت به دیگران راحتتر در دیالوگگویی پیشروی کنم و آنچه که دل تنگم میخواهد بگویم، منتها حدودش را معلوم میکرد.
فیلمنامه هم گویا همان داخل صحنه سر و شکل میگرفته؟
بله، کاملا داغ داغ به دست ما میرسید.
این شیوه کار کردن چه محاسن و چه سختیهایی برای هنرپیشه دارد؟
برای من محاسنش بیشتر بود چون در اصل من عادت به فیلمنامهخوانی ندارم. در مقاطعی برخی اوقات 20 قسمت فیلمنامه به دستم میرسید برای خودم خواندن این حجم فیلمنامه خیلی سخت است. به هر حال چون داستان را تراوش شده از ذهن یک آدم میدانم. خیلی لذت نمیبرم که دریابم که فلانی چه نوشته است. حالا زمانی ممکن است این شخص نگارنده مولوی باشد که مثنوی را خلق کرده، این برای من خواندنی است. چون 7 قرن قدمت دارد و این ماندگاری علتی دارد که من در خواندن آن دنبال همین علت میگردم. در ارتباط با رمان برای یک مرتبه هم حوصله خواندن آن را ندارم. ولی در مورد روزگار قریب خوشحال بودم که فیلمنامه سرصحنه شکل میگرفت چون به طور کامل نمیدانستم در داستان قرار است چه رخدادهایی پررنگتر شود و از طرفی با توجه به طولانی شدن زمان تصویربرداری و وقفههایی که بین کار میافتد ذهنم دیگر یاری نمیکرد بین این رخدادها ارتباط موضوعی بیابم. البته لزومی هم نداشت که بدانم مسیر داستان به کجا ختم میشود. به هر حال به کار کیانوش عیاری ایمان داشتم که حواسش به کار است. برخی مواقع دوستانه به ایشان متذکر میشدم که حواسش است که چه میکند؟! عیاری چشم خود را میبست، بعد از چند لحظه چشمان خود را باز میکرد و خیلی عاقل اندر سفیه به بنده مینگریست و میگفت: «خیالت راحت، کار علمی است!» بعد دوباره عیاری چشمهایش را میبست چند بار سرش را بالا و پایین میبرد.
بخشهایی که قریب و پدرش به روستا میروند، همه لهجه دارند جز میرزا و محمد، راجع به این تفاوت لهجه چه دیدگاهی وجود داشت؟
همین حالا هم به روستاهای اطراف تهران بروید، میبینید که لهجه دارند خانمی به نام حیدری که اراکی اصیل بودند به عنوان مترجم سر صحنه به هنرپیشهها کمک میکردند. البته میرزا و محمد بنا نبود که مانند اهل محل حرف بزنند چون دلیل داشتیم به هر روی آنها در تهران بزرگ شده بودند، برادر میرزا که نقشش را افشین سنگچاپ به عهده داشت و خود مرحوم حسین پناهی و دیگران از لهجه همان جغرافیا تبعیت میکردند.
سوار شدن ماشین دودی، حس نوستالژیک شما را قلقلک میداد؟
کاملا، من بیشتر به اسکلت ماشین دودی نگاه میکردم. زمانی هم که بازی نداشتم داخل لکوموتیو میرفتم، جای زغالسنگ و مخزن آبش را با لذت نگاه میکردم البته همه این قسمتها پوسیده شده بودند. به هر حال همین نگاه کردن از نزدیک سبب میشود یک عالمه خاطره در ذهن آدم شکل گرفته و با حس و حال آن زمان ارتباط برقرار کند.
شما بازیگری هستید که انگار به هیچ کارگردانی نه نمیگویید؟
این جوری است دیگر! هر موقع بیکار باشم، در کارها مشارکت میکنم، در حقیقت تصورم از حضور در فیلم یا سریال بیشتر کسب تجربه است، همیشه از این منظر به کارها مینگرم که چه تجربهای به من اضافه میکند.
کوتاهی و بلندی نقش هم برای شما معیار نیست؟
جدی میگویم خود بازیگری برای من بازیچه است، یعنی متاسف میشوم اگر کسی آرزویش تنها این باشد که بازیگر شود! بازیگری هم مثل بقیه شغلها پلی است برای رسیدن به آن سوی رودخانه.
مانند بعضیها که میگویند بازیگری عشق من است به این مقوله نگاه نمیکنم ولی از فرصتها بهره میبرم و آنها را از دست نمیدهم. با این تصور سر صحنه حاضر میشوم که اینآخرین کارم است، همه کارهایی که انجام دادهام با این حس و حال و تصور به مرحله اجرا رسیده، گویی که باید به کار دیگری بپردازم. این نحوه نگاه خیلی ذهن مرا به خود مشغول کرده است.
برخی اعتقاد دارند که مهران رجبی در اغلب کارها کاراکتر خودش را تکرار میکند؟
بله... من بیشتر مهران رجبی هستم در نقش روحانی، کاندیدای مجلس در فیلم مارمولک، مرد مذهبی و جنوب شهری در سریال زیرزمین و اکنون هم مهران رجبی هستم در ردای میرزا علیاصغر قریب...! من از خودم نمیتوانم جدا شوم. در سریال «یک وجب خاک» نقش منفی داشتم حقیقتش خیلی به من بد گذشت، این موضوع را یکبار هم به آقای مفید تهیهکننده سریال گفتم. این شخصیت منفی با سلولهای ذهنی من اصلا مطابقت نداشت. در سریال «یک وجب خاک» به واقع نقش بازی کردم یعنی به قول امروزیها، هنر ایفاء کردم، ولی در جاهای دیگر، هنری در آن نیست!
پس راغب هستید که با همان رویه سابق خود به کار ادامه دهید؟
به همه کارها به صورت یک تجربه تازه نگاه میکنم. در کار جدیدم که نامش «سه در چهار» است، کاراکتر دیگری را ارائه دادم که سریال پخش شود شما مهران رجبی دیگری خواهید دید که تا به حال مرا در جلد این آدمها ندیده بودید. من نقش یک آدم کاملا پخمه، عقبافتاده، گیج منتها دوست داشتنی را در «سه در چهار» بازی کردهام، البته الان به شما میگویم این سریال پخش شود، حیثیتی از من نخواهد ماند... لحظهشماری میکنم که «سه در چهار» روی آنتن برود تا ببینم چه دسته گلی به آب دادهام!
تجربه کارهای طنز را بیشتر میپسندید؟
علاقهمند هستم ولی رغبتی برای کار در طنزهای 90 شبی ندارم هر چند که جواد رضویان تک مضرابی در قالب پیشنهاد برای 90 شبی سال 87 خود به من دادند. البته بنده و حسن پورشیرازی را برای کاراکترهای اصلی سریال در نظر دارند، منتها من هم خیلی دست به عصا جواب دادم. البته تجربه خوبی با رضویان در قرارگاه مسکونی داشتم منتظرم ببینم چه پیش میآید، به هر حال همه کارها را من یک تجربه میدانم.
مدتی است شما را در کارهای رضا میرکریمی زیارت نمیکنیم، داستان از چه قرار است؟
اتفاقا دیشب با هم تلفنی حرف زدیم. به هر حال برخی از کارها با هم تداخل پیدا میکنند. ما «بیدار شو آرزو» عیاری را کار میکردیم که ایشان خیلی دور، خیلی نزدیک را به جریان انداخت. البته میرکریمی در قباله من نیستند که همیشه با هم کار کنیم ولی هفته آینده قرار است برای پسرش «محمد میرکریمی» برویم خواستگاری!
پس تنور مراودات شما هنوز داغ و پروانهای است؟
بشدت... الان ارتباط ما در حد تیم ملی است.
نقش محضردار «یک مشت پرعقاب» چگونه به شما رسید؟
گذر ما اتفاقی به آن سمت و سو افتاد، لطف دوستان شامل حال ما شد، از ما خواستند آن تک سکانس را بازی کنیم که ما هم آن داغ را بر پیشانی سریال نهادیم.
بازتاب «روزگار قریب» را چگونه میسنجید؟
سریال در هر حال به بخش نیمهروشن فکر و سیاسی جامه نظر دارد. آن جذابیتهای عامی که برخی دوستان در سریالهای عاشقانه دنبالش هستند را در این سریال نخواهند جست، ما هم دنبال چنین اهدافی نبودیم. تصورم این است در «روزگار قریب» ما به مقصد رسیدیم.
وفاداری به اثری ماندگار
طولانی شدن تصویربرداری و وقفههایی که در کار میافتد برای شما چه ثمرات و برکاتی داشت؟
این وقفهها اغلب مشکل ایجاد میکرد. در مقاطعی به من پیشنهاد کار میشد که نمیتوانستم بپذیرم، یک نمونهاش سریال «خانه به دوش» رضا عطاران بود که تا مرحله گریم هم جلو رفتیم، منتها چون ریشم را باید میزدم و نقش بنده هم منفی بود، پاک کردن ریش راکورد روزگار قریب را بهم میزد. «متهم گریخت» را هم به خاطر همین سریال از دست دادم. البته مهم این بود که بیکار نبودم، روزگار قریب هم با تمام فراز و نشیبهایش خودش کار بود و یک کار پر و پیمان که میارزید آن را تحمل کنم.
گریم خاصی هم در این سریال نداشتید؟
برای مقطع جوانی مقداری ریش بنده را سیاه کردند، در زمان 16سالگی محمد چهره خودم است. 22 سالگی محمد، قدری ریشم سفید میشد. زمانی که ناصر هاشمی، نقش محمد را بازی میکرد در آن مقطع پدر قریب 70 ساله است. سکانس مشترکی هم با مهدی هاشمی بازی داشتم که در حجره با او حرف میزدم آنجا 90 ساله هستم.
علی احسانی