آی قصه قصه

کلاغ شکمو و صابون خوش شانس

کد خبر: ۱۵۸۳۵۹

کنار یه دریاچه بزرگ کلی صابون شیطون و رنگارنگ پیش هم بودن و به هم که می‌خوردن کلی کف می‌کردن و حباب‌های خوشگل می‌ساختن.
صابون‌ها با حباب‌هاشون شکل‌های مختلف تو هوا درست می‌کردن و بعد هم خودشونو پرت می‌کردن هوا و حباب‌هارو می‌ترکوندن.

هر صابونی یه حباب داشت و هر حبابی یه رنگ بود. همه صابون‌ها دوست داشتن عمر حباب خودشون از همه بیشتر باشه و هی بیشتر کف می‌کردن ولی زیاد فرقی نمی‌کرد چون هر حبابی بیشتر از چند ثانیه زنده نمی‌موند و توی هوا می‌ترکید.

حباب‌های کوچولو خیلی دوست داشتن بیشتر زنده بمونن ولی چون همیشه گریه می‌کردن زود از بین می‌رفتن.

بالاخره یه روز صابون‌ها یه فکری از سرشون گذشت. اونا اونقدر کف کردن تا حباب‌های چندتایی درست کردن.

این‌طوری حباب‌ها خیلی بیشتر زنده می‌موندن و کلی بچه‌های کوچولو داشتن.

صابون‌ها هم کلی می‌رقصیدن و هی به همدیگه کف پرت می‌کردن و حباب می‌ساختن. خلاصه هر روز بازی صابون‌ها و حباب‌ها ادامه داشت.
تا این که یه روز یه کلاغ شکمو از راه رسید و یکی از صابونارو با خودش برد.

صابون کوچولو هم خیلی غصه خورد ولی حبابی که همراش بود رفت تو چشم کلاغ شکمو و اونو برای چند ثانیه کور کرد. کلاغ شکمو هم که تحملش تموم شده بود منقارشو باز کرد و صابونو پرت کرد پایین. حالا صابون خوش‌شانس می‌دونست با این که عمر حبابش خیلی کمه ولی کلی کار می‌تونه انجام بده و یکیش نجات جون اونه. از اون به بعد صابون خوش‌شانس همیشه همراه حبابش این‌ور و اون‌ور می‌رفت و اونو لحظه‌ای از خودش دور نمی‌کرد.صابون خوش‌شانس و حباب دیگه از کلاغ شکمو نمی‌ترسیدند چون تا وقتی با هم متحد بودند هیچ‌کس حتی کلاغ شکمو نمی‌تونست به اونا آسیبی برسونه پس خوب و خوش به زندگی ادامه دادند.

بهاره سدیری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها