در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اوایل او را سرزنش نمیکردم. به هر حال ما 10 سال اختلاف سن داشتیم و این مشکلاتی که بین ما وجود داشت را به حساب همین 10 سال اختلاف میگذاشتم. او دختر بسیار پرشور و باانرژی بود که دوستان زیادی داشت که لحظهای تنهایش نمیگذاشتند. برعکس او، من تنها چند دوست داشتم که خودم هم بیشتر از چند ساعت نمیتوانستم تحملشان کنم و هیچ حرف مشترکی با آنها نداشتم وقتی با نیکول ازدواج کردم او به من گفت که دوستانش در زندگیاش اهمیت زیادی دارند چون او هیچ وقت خواهر یا برادری نداشته که با آنها همصحبت شود و در نتیجه دوستانی که از بچگی برای خود نگه داشته است را مثل همخونهای خودش دوست دارد. من آنقدر به نیکول علاقهمند شده بودم که او هر چه میگفت میپذیرفتم و برایم اهمیتی نداشت که او چقدر میخواهد برای دوستانش وقت صرف کند. 6 ماه آشنایی من با نیکول کافی بود تا مرا بشدت به او علاقهمند کند و او هم ظاهرا به خاطر علاقهای که به من پیدا کرده بود به تقاضای ازدواج من پاسخ مثبت داد. یک ماه پس از ازدواج ما، او باردار شده و خوشحالی من صدبرابر شد. در طول دوران آشناییمان همیشه فکر میکردم وقتی زندگی مشترک ما ریشهدار شود و مسائل مشترک در زندگیمان به وجود بیاید. نیکول کمی دست از بچهبازیهایش برمیدارد و مرا به عنوان فرد زندگیاش میپذیرد. او آنقدر همه وقتش را با دوستان دخترش که از دوران بچگی با آنها بود میگذراند که گاهی فراموش میکرد که تن به ازدواج داده و باید به فکر زندگی مشترکش باشد. این وضع کمکم مرا خسته کرد و به جایی رساند که دست به کاری زدم که تصورش برای خودم هم غیرممکن است».
جسد بیجان دختر جوانی به نام «نیکول ویلیارد» و کودک 2 ماههاش به همراه 2 تن از دوستان نیکول در منزلی که این دختر ساکن بود پیدا شد. این افراد همگی با شلیک چند گلوله از پای درآمده و جان خود را از دست داده بودند. همسایهها به محض شنیدن صدای چندین گلوله از آپارتمانی که نیکول آن را اجاره کرده بود فورا پلیس را خبر کردند و قبل از این که ماموران به محل برسند قاتل بیرحم توانسته بود از محل بگریزد. صحنه دلخراش قتل 3 دختر جوان و کودک 2 ماهه نیکول آنقدر متاثرکننده بود که حتی افسر قدیمی پروندههای قتل نمیتوانست جلوی اشکهای خود را بگیرد. نیکول در حالی که روی مبل جلوی تلویزیون نشسته بود از ناحیه سر هدف گلوله قرار گرفته بود و دو دوست دخترش هم هر کدام در یک اتاق با شلیک گلوله از پای درآمده بودند. فرزند 2 ماهه نیکول هم در حالی که در صندلی نوزاد نشسته بود بر اثر شدت جراحات وارده از گلوله جان خود را از دست داده و از دنیا رفته بود. در اولین قدم ماموران پلیس شروع به جمعآوری مدارک به جا مانده در محل کردند.
قاتل بیرحم پس از شلیک گلولهها از محل گریخته بود، اما اسلحه را در آپارتمان جا گذاشته بود. پیدا شدن آلت قتل توانست پلیس را خیلی زود به سرنخهای دلخواه برساند. آنها تنها 2 هفته بعد «جیسون اسمیت» 31 ساله همسر سابق نیکول را به اتهام قتلهای بیرحمانه در آپارتمان نیکول دستگیر کردند. او که در طول 2 هفته از ارتکاب قتلها در منزل یکی از دوستانش پنهان شده بود اعتراف کرد که به خاطر جدا شدن ناگهانی نیکول از وی کینه شدیدی به دل گرفته و در نهایت تصمیم گرفته است که او را به قتل برساند.
«من پس از ازدواجمان بارها با نیکول صحبت کردم. وقتی باردار شد به او گفتم که او دیگر نهتنها همسر من است بلکه مادر فرزندی است که در شکم دارد پس بهتر است مسوولیتهای خود را بهتر انجام دهد و کمی در مورد روشهای زندگیش فکر کند. چند ماهی را نیکول کمی رعایت میکرد و کمتر با دوستانش بیرون میرفت و آنها را به خانهمان دعوت نمی کرد. تصور میکردم بالاخره احساس مادر شدن در او سبب شده است که کمی در مورد روش زندگیش فکر کند و دلش را به زندگی مشترکمان بسپارد. اما بیفایده بود. زمانی را که در خانه تنها میماند به جای این که روی رفتارهایش فکر کند مدام شروع به بهانهجویی میکرد. او به من میگفت که پسری خشک و بیروح هستم که سعی میکنم او را از زندگی اجتماعی و دوستانش دور کنم. او تصور میکرد من از روی حسادتی که دارم دلم نمیخواهد که او با دوستانش رفت و آمد داشته باشد.
سعی من بیفایده بود. حتی بارها با پدر نیکول تلفنی صحبت کردم و به او گفتم که دخترش اصلا زیر بار زندگی مشترک و مسوولیتهایش نمیرود. او هم قبول می کردکه دخترش هنوز جوان است و در مورد زندگی تجربه زیادی ندارد.
کمکم کار به جایی رسید که من شبها تا نیمههای شب کار میکردم و وقتی به خانه میآمدم میفهمیدم که او باز هم دوستانش را به خانه دعوت کرده و مهمانی برپا کرده است. او نهتنها رعایت من، بلکه رعایت کودکی را هم که در شکم داشت نمیکرد. کمکم رفتارهایش بیش از پیش به اعصابم فشار میآوردند. کجخلقیها و بیاهمیتیهایی که به من میکرد دیگر برایم قابل قبول نبود. وقتی فرزندمان به دنیا آمد متوجه شدم به خاطر رفتارهای زشت نیکول حتی کوچکترین علاقهای به فرزندمان هم ندارم و این احساس کشندهای برای من بود. با خودم فکر میکردم من که همیشه و همه عمرم عاشق داشتن فرزند و تشکیل خانواده بودم چطور ممکن است این طور بیتفاوت باشم و نتوانم زندگیم را سر و سامان ببخشم. چند هفته بعد از تولد پسرمان نیکول برای اولین بار به طور جدی با من صحبت کرد. او گفت که برای زندگی کردن بامن انگیزه کافی ندارد و همه کارهایی هم که میکرده است به علت عدم علاقهاش به من بوده است. او گفت که هیچ وقت عاشق من نبوده است و فقط تحت تاثیر علاقهای که من به او داشتهام قرار میگرفته است. حرفهایش برایم سنگین بود، نمیتوانستم باور کنم که زنی که برای راحتیاش همه زحمتها را به جان میخریدم در موردم اینطور فکر کند و هدفش از زندگی تنها گذران وقت باشد، او از من خواست تا از هم جدا شویم و برای مدتی او را تنها بگذارم. برایم اهمیت زیادی نداشت. خودم تعجب میکردم که چه طور با درخواست جدایی نیکول که زمانی تنها امید زندگیام بود موافقت کردهام.
انگار او همه عشق و انگیزهام به زندگی را در خود کشته بود. راحتتر از آنچه که تصورش را میکردم او از من جدا شد و پس از اجاره آپارتمانی به همراه پسرمان از خانه رفت. یک هفتهای را در شوک بودم و نمیدانستم چه میگذرد. کمکم حس خشم و تنفر همه وجودم را فرا گرفت. نمیتوانستم بیخیالی او را نسبت به خودم و به زندگیش قبول کنم، این بود که اسلحهای خریداری کردم و به آپارتمان جدیدش رفتم اتفاقا دو دوست قدیمیاش که مطمئن بودم مسبب جدایی ما بودند هم در خانهاش مهمان بودند و من هم آن را از پا در آوردم حرکتی که هنوز خودم آنها را هضم نکردهام حرکتی که تا پایان عمر مایه شرمساری من است. من «مستحق اعدامم».
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: