غریزه مادرانه و دعوت ناگهانی
آنروز، وقتی عقربههای ساعت اعلام غروب کردند، دلم طاقت نیاورد؛ انگار تلویزیون هم با دلم دستبهیکی کرده بود تا ما سربازان کوچک ایران از میدان رزممان محروم نشویم. شبکه سه چندین بار برنامهای که قرار بود در میدان مادر، محله میرداماد تهران برگزار شود را زیرنویس کرد. اتفاقا صبح در صفحه یکی از دوستان هم شرح این تجمع را دیده بودم؛ رویدادی به نام «لبران» برای گرامیداشت چهلمین روز شهادت محمدمهدی یگانه.
عزم راسخ برای حضور
هرقدر به ذهنم فشار آوردم که اسم شهید را کی و کجا شنیدم، حافظهام یاری نکرد و فرصت جستوجو در نت را هم نداشتم. حسی شبیه کسی داشتم که به مراسمی دعوت شده و باید برود؛ درنهایت دوری مسیر، تردید و خستگی هیچکدام نتوانستند بر عزم رفتن غلبه کنند. وقتی به میدان مادر رسیدیم، با دیدن جمعیت حاضر در مراسم با خودم گفتم: دم شهید و خانواده و دوستانش گرم که موجب شدند تا ساعتی در این نقطه مهجور تهران، چشم و گوش اهالی با پرچمها و سرودهای این شبهای تهران انس بگیرد.
لحظه سکوت و وصیتنامه
برنامه شروع شد، اما صدای بلندگو در آن ازدحام چندان مناسب نبود که امکان تمرکز و شنیدن صحبتهای سخنران و مجری وجود داشته باشد. اما وقتی آقای مجری، نجمالدین شریعتی، شروع به خواندن وصیتنامه شهید کرد، همه جمعیت ساکت شدند تا به آن گوش دهند. برنامه تمام شد و من در تمام مسیر برگشت به محمدمهدی یگانه فکر میکردم ... .
جستوجو برای شناخت قهرمان
به خانه که رسیدیم، وقتی سکوت و خواب بر اهالی خانه حکمفرما شد، بهسرعت تلفنهمراهم را برداشتم تا جواب سؤالاتم در مورد شهید را از نت و فضای مجازی بگیرم. سال ۱۴۰۳ مستندی ساخته بودند به نام «تهران تا بیروت». در این مستند آقای کارگردان سراغ محمدمهدی رفته بود. مردی که با تلاش توانسته بود تاجری بزرگ در زمینه صادرات چوب به لبنان و آفریقا باشد. در ابتدای این مستند، کارگردان از فعالیتها و زحمات او برای کمک و دستگیری و امدادرسانی به مردم جنوب لبنان و آوارگان بیپناه لبنان میگوید و نشان میدهد که محمدمهدی چطور خالصانه وقت و اموالش را در مسیر اعتلای جبهه مقاومت لبنان خرج میکند.
تضاد زندگی و شهادت
در مستندی دیگر که اخیرا ساخته شده و بخش کوتاهی از آن در مراسم چهارشنبهشب پخش شد، بیپردهتر با مجموعهای ضدونقیض از توصیف شهید روبهرو شدم! تیتر معرفی مستند این بود: «روایت یک تاجر جهادگر ایرانی، که درنهایت بهترین تجارت را انتخاب کرد و در جنوب لبنان در مبارزه با صهیونیستها به شهادت رسید؛ محمدمهدی، شهیدی که همزمان با تولد ۴۰سالگی در لبنان تشییع و شنبه گذشته، در جنتالزهرای بیروت به خاک سپرده شد.»
ما واژههای «تجارت و جهاد» را معمولا کمتر در کنار هم میبینیم یا اصلا نمیبینیم. چطور میشود از مال دنیا بینیاز و غرق رفاه و مال دنیا بود، همسر و فرزندانی مهربان و دلسوز داشت و به قول امروزیها ماشینهای شاسیبلند خارجی زیر پایت باشد و بعد بهجای خوشگذرانی و زندگی مرفه و مجلل بهسوی جنگ و میدان جهاد پرواز کنی؟!
سؤالات بیپاسخ
آقا محمدمهدی! باورکن عبارت «تاجر جهادگر» در صندوقچه واژگان دنیایی ما نمیگنجد! چرا باید لذت و راحتی زندگی در ایران و تهران را با زندگی در مناطق پرخطر و جنگزده لبنان عوض کنی؟! چرا حالا که قید مال و ثروتت را زدی، باید جانت را هم در این معامله حراج کنی؟! چطور توانستی از پسرک شیرینزبانت دل ببری و به معرکه جهاد بروی؟!
نیتهای پاک در میدان نبرد
در جایی دیگر خواندم محمدمهدی یگانه، مجاهد ایرانی عضو حزبالله لبنان، در جریان نبرد شجاعانه نیروهای مقاومت علیه تجاوزات رژیمصهیونیستی که با شروع جنگ رمضان و شهادت رهبر امت، مجددا با شدت آغاز شد، به شهادت رسید. اینجا بود که با تمام وجود به حالش حسرت خوردم؛ چراکه وقتی در صفوف رزمندگان مقاومت اسلامی به مقابله با حرامیان صهیونیست برخاسته بود، احتمالا با شلیک هر تیری نیت انتقام خون شهیدی را میکرد؛ به نیت رهبر شهیدم، به نیت نوه نوپای رهبرم، به نیت خانواده مظلوم رهبرم، به نیت کودکان کشورم، به نیت شهدای گمنام پدافند و ... .
وداع با آسمان
و اینگونه شد که محمدمهدی، تاجر مجاهد مخلص، آرام و سبکبال در صف رزمندگان جبهههای نبرد بهسوی معرکه نور و ظهور عازم و آسمانی شد ... . در آخرین ساعاتی که در حال تنظیم این متن بودم، یکی از دوستان شهید برایم وصیتنامه او را فرستاد که در ادامه بخشی از آن را تقدیم نگاهتان میکنم.
وصیتنامه شهید یگانه
بسمربالشهداوالصدیقین؛ مشتاق شهادتم. آرزویم این بود تا قبل از ۳۰سالگی شهید شوم که نشد. اکنون که این متن را مینویسم در آستانه ۳۶سالگی قرار دارم و بسیار نگران آیندهام هستم. عمر ما در حال پایان است و فرصتها در حال سپریشدن، ولی دریغ از شهادت. خود میدانم این اعمالم است که سنگینی آن اجازه پرواز را به من نمیدهد.
خدایا، تو خود میدانی که از مرگ نمیترسم ولی گناه دستوپاهایم را بسته و گناه احاطهام کرده است. خدایا در این شب سوم ماه رمضان بیا و ببخش گناهانی را که مانع شهادت من شده است. من نمیدانم چگونه از شر این گناهان خلاص شوم. همیشه فکر میکردم که شهادتم معجزهای است تا اینکه جمله زیبای سیدعباس موسوی نگاهم را به شهادت عوض کرد. چه زیبا فرمود: خدایا، شهادتم را کفاره گناهانم قرار بده. خدایا دیگر فقط امید به میانبر شهادت داریم. خدایا تو خود میدانی که به امید تو و کمک به جبهه اسلام پا در اقتصاد گذاشتهام و در این راه بسیار پرخطر، خطاها کردم.
خدایا برای جهاد اقتصادی آمده بودم ولی خطا کردم. تو به بزرگی خودت ببخش. نمیدانم در این راه آیا حقالناسی بر گردن دارم یا نه. ای خدای کریم، اگر حقالناسی هست، خودت درست کن. مستاصل شدهام. سعی کردهام همه کارهایم را طبق احکام و استفتاء پیش ببرم ولکن بازهم نگرانم از آنکه حقی را ناحق کرده باشم و هماکنون دستم کوتاه است.
آرزویی جز شهادت ندارم و البته شهادت در بالاترین مقامی که به بهترین بندگانت دادی. خدایا! هیچم، نه کرامتی دارم که به آن افتخار کنم و نه شبیه شهدا هستم. ما همه عجزیم در برابر تو و ناچیز، تویی که قادری و ای قادر متعال به ما شهادت در بالاترین درجهها را عطا فرما. و اما ای همسرم! ای از بهترین نعمتهای زندگیم، ای هدیه امامرضا و امامحسین علیهماالسلام، مراقبباش دنیا تو را با خود نبرد. قبلا به شما گفتهام بابت اموالم؛ نیمی از آن سهم امام زمان است که تا ظهورش در دست ولیفقیه و با نظر ایشان جهت خرجکردن سود آن است. اداره آن را به شما میسپارم و کلیه کارهای آن بهعهده سهامداران است و سود حاصل از آن سهم امام زمان است و آن الباقی اموال را در جهت تربیت فرزندان جهت سربازی امام زمان مصرف نما و از اولادم میخواهم این اموال در مسیر اسلام مصرف گردد و مراقب باشید با آن درگیر دنیا نشوید. از خدا میطلبم که خاندان ما را از شهدا قرار دهد. در مورد فرزندان توصیه میکنم از تعصبات خارج از اسلام دوری کنید و در تربیت آنها فقط اسلام را اصل قرار دهید و به شما فرزندان توصیه میکنم از حب دنیا فاصله بگیرید که همه بدبختی از آن است. کربلا رفتید ما را هم دعاکنید و نایبالزیاره باشید. و منالله توفیق - جمعه ۲۷ فروردین ۱۴۰۰/ سوم رمضان ۱۴۴۲/محمدمهدی یگانه، ساعت ۳:۳۰ بامداد