در هفتههای اخیر، برخی برنامههای تلویزیونی دقیقا همین مسیر را انتخاب کردند؛ برنامههایی که بهجای فاصلهگرفتن از میدان، دوربین را به دل آن بردند و از دل ویرانیها روایت امید ساختند. در میان این تولیدات، «سپیدار»، «کارزار» و «من زندهام» سه تجربه قابل توجهاند؛ آثاری که هرکدام از زاویهای متفاوت تلاش کردند واقعیت زندگی مردم در شرایط جنگی را ثبت کنند. وجه مشترک آنها این است که روایت را نه از استودیوهای امن، بلکه از میان خیابانها، بیمارستانها و مکانهایی که آسیب دیدهاند آغاز میکنند.
روایت قهرمانان خاموش شهر در «سپیدار»
«سپیدار» با اجرای المیرا شریفیمقدم شاید یکی از روشنترین نمونههای این رویکرد باشد. این برنامه تنها چندروز پس از آغاز جنگ روی آنتن رفت؛ سرعتی که نشان میداد سازندگان آن به اهمیت «حضور در لحظه» واقفاند اما آنچه سپیدار را از یک گزارش خبری ساده جدا میکند، نوع نگاهش به سوژههاست. این برنامه بهسراغ قهرمانان خاموش شهر میرود؛ کارگر اداره برق، رفتگر، پرستار یا نیروی خدماتی که شاید در قاب معمول رسانهها کمتر دیده میشوند اما در روزهای بحرانی نقش حیاتی دارند. از منظر رسانهای، این انتخاب بسیار هوشمندانه است. در شرایط جنگی، یکی از اهداف اصلی عملیات روانی دشمن، ایجاد این تصور است که زندگی در شهرها متوقف شده و جامعه دچار فروپاشی شده است. وقتی دوربین سپیدار کارگری را نشان میدهد که با پای آسیبدیده همچنان بر دکل برق ایستاده تا چراغ خانهها خاموش نشود، در واقع تصویری از «پایداری شهر» ارائه میدهد. مخاطب در این لحظه فقط یک کارگر را نمیبیند؛ او نمادی از ادامه زندگی را میبیند. همین تصویر ساده میتواند اضطراب جمعی را کاهش دهد و نوعی حس اعتماد اجتماعی ایجاد کند؛ اینکه سیستم زندگی هنوز کار میکند و مردم در کنار هم ایستادهاند. جذابیت دیگر برنامه در شیوه گفتوگوهایش است. پرسشهایی که مطرح میشود، همان پرسشهایی است که ممکن است در ذهن مخاطب شکل بگیرد. وقتی از صاحب یک کافه یا یک کارگر پرسیده میشود چرا کار را تعطیل نکردهاند، پاسخهایی که داده میشود از جنس شعار نیست. بسیاری از آنها بهسادگی میگویند اگر زندگی متوقف شود، دشمن به هدفش رسیده است. همین جمله ساده در واقع نوعی فلسفه اجتماعی از مقاومت را بیان میکند؛ مقاومتی که نهفقط در میدان نبرد، بلکه در حفظ جریان عادی زندگی معنا پیدا میکند.
صحنه یک «کارزار» رسانهای
«کارزار» اما زاویه دیگری از این روایت را انتخاب میکند. این برنامه که به تهیهکنندگی شهرام ناصری و کارگردانی محسن اردستانی از شبکه افق پخش شد، شکل متفاوتی از گفتوگوی میدانی را تجربه کرد. اردستانی بهجای نشستن پشت میز اجرا، پشت فرمان خودرو نشست و با مهمانانش در خیابانهای شهر و در نزدیکی مناطقی که آسیب دیده بودند گفتوگو کرد. دوربینی که روی داشبورد قرار گرفته، فضای برنامه را از یک گفتوگوی رسمی به یک مکالمه صمیمی تبدیل میکند؛ گویی مخاطب خود در همان خودرو نشسته و گفتوگو را از نزدیک میشنود. کارزار در واقع تلاش میکند تصویر گستردهتری از جامعه در زمان بحران ارائه دهد. مهمانان برنامه از طیفهای مختلف میآیند؛ از فعالان رسانهای تا هنرمندان و تحلیلگران. گفتوگوها هم فقط درباره حادثه نیست، بلکه به پرسشهای کلانتری درباره جامعه و آینده میپردازد. نکته مهم اینجاست که در میان همه اختلافنظرها، یک نقطه مشترک شکل میگیرد: حفظ مرزهای کشور و دفاع از امنیت ملی. همین اشتراک نظر، تصویری از نوعی انسجام اجتماعی را به مخاطب منتقل میکند. در خلال گفتوگوها، روایتهایی از همبستگی مردمی هم شنیده میشود؛ از کافههایی که بهصورت رایگان از پرچمداران پذیرایی میکنند تا حرکتهای خودجوشی که برای حفظ نمادهای ملی شکل گرفته است. این روایتها شاید در ظاهر کوچک بهنظر برسند اما در فضای جنگ رسانهای اهمیت زیادی دارند، زیرا نشان میدهند جامعه صرفا تماشاگر نیست و خود نیز در حال کنشگری است.
نبض زندگی در خط آتش «من زندهام»
سومین تجربه جدید تلویزیون، مستند «من زندهام» با روایت مژده لواسانی است؛ برنامهای که مخاطب را به جنوب کشور و به جغرافیایی میبرد که یکی از تلخترین حوادث جنگ در آن رخ داده است. تیم برنامه به مدرسهای در میناب میرود که در نخستین روزهای جنگ هدف حمله قرار گرفت و جان دهها کودک و معلم را گرفت. حضور در چنین مکانی خود بهنوعی یک عمل رسانهای است؛ یعنی ایستادن در نقطهای که دشمن تلاش کرده آن را به نماد ترس تبدیل کند. لواسانی در این سفرنامه تلویزیونی تلاش میکند روایت را از زبان خانوادهها بشنود. پدران و مادرانی که هنوز یادگاریهای فرزندانشان را در دست دارند، از روز حادثه میگویند. این بخش از برنامه بیش از آنکه گزارش جنگ باشد، روایتی از حافظه جمعی است؛ تلاشی برای اینکه این واقعه در تاریخ و ذهن جامعه ثبت شود. در عین حال، برنامه فقط بر سوگ تمرکز نمیکند. تصویر زندگی در ساحل هرمز، گفتوگو با مردم محلی و نمایش آرامش نسبی منطقه نشان میدهد که زندگی در جنوب همچنان ادامه دارد. همین ترکیب سوگ و امید، کارکرد مهمی در روایت رسانهای دارد: بازسازی هویت مکانی. یعنی نشاندادن اینکه حتی اگر جغرافیا آسیب دیده باشد، هویت و روح آن هنوز پابرجاست. اگر این سه برنامه را کنار هم بگذاریم، الگوی مشترکی در آنها دیده میشود: نزدیکشدن به میدان. در شرایط جنگی، مخاطب بیش از هر زمان دیگری به رسانهای اعتماد میکند که در کنار او باشد. وقتی مجری یا مستندساز در همان خیابانی قدم میزند که مردم در آن زندگی میکنند، فاصله میان رسانه و جامعه کمتر میشود. از همین زاویه میتوان گفت تولید برنامه در اماکن آسیبدیده فقط یک تصمیم تولیدی نیست، بلکه یک راهبرد رسانهای است. چنین رویکردی هم میتواند روایتهای نادرست دشمن را خنثی کند و هم سرمایه اجتماعی رسانه را افزایش دهد. مخاطب در این قابها نهفقط ویرانی، بلکه ادامه زندگی رامیبیند؛ همان چیزی که شاید مهمترین پیام در روزهای بحران باشد.