نفسِ مسیحایی در سامرا

شاید هیچ گاه بوی تنباکو این چنین در حافظه تاریخی این سرزمین تلخ نمانده بود. سال ۱۳۰۸ قمری خبر اعطای امتیاز رژی، چون آتش زبانه‌کشان از دارالخلافه به هر گوشه و کنار ایران رسید. ناصرالدین شاه، آن سالخورده پریشان روزگار، با ذوقی کودکانه، انحصار خرید و فروش تنباکو را به یک کمپانی انگلیسی واگذار کرده بود تا اندکی خزانه رو به تهی خود را پر کند. قرار بر این شد که از دهقان ساده تا تاجر بزرگ، همگی زیر یوغ مأمورین خارجی بروند و دیگر کسی نتواند حتی یک نخ از محصول خویش را به فروش رساند.
شاید هیچ گاه بوی تنباکو این چنین در حافظه تاریخی این سرزمین تلخ نمانده بود. سال ۱۳۰۸ قمری خبر اعطای امتیاز رژی، چون آتش زبانه‌کشان از دارالخلافه به هر گوشه و کنار ایران رسید. ناصرالدین شاه، آن سالخورده پریشان روزگار، با ذوقی کودکانه، انحصار خرید و فروش تنباکو را به یک کمپانی انگلیسی واگذار کرده بود تا اندکی خزانه رو به تهی خود را پر کند. قرار بر این شد که از دهقان ساده تا تاجر بزرگ، همگی زیر یوغ مأمورین خارجی بروند و دیگر کسی نتواند حتی یک نخ از محصول خویش را به فروش رساند.
کد خبر: ۱۵۵۲۲۰۸
نویسنده مینو فلاحی - نوجوانه
 
در تهران، بازار انقلابی بود. مشروطه هنوز به بار ننشسته بود اما مردم این بار فریادشان از گلو پاره می‌شد. در مساجد، منبرها از کفر این قرارداد می‌گفتند و در قهوه‌خانه‌ها، قصه‌خوانان از غارت بیت‌المال توسط درباریان و بیگانگان حکایت می‌کردند اما پادشاه قاجار، گوشش به این توفان بدهکار نبود. او به پشتوانه تفنگ‌های انگلیسی و حمایت سفارت کبیر، حکم اجرای امتیاز را صادر کرد.  در این میانه، اما چشمان همه به شهر نجف و سامرا،  دوخته شده بود. جایی که میرزای شیرازی، آن مرجع بزرگ وارسته بود. پیرمردی که هوش و ذکاوت سیاسیش با زهد و عرفانش آمیخته بود. او از همان ابتدا، چهره در هم کشید و فرمود: «این کار، خنجری است بر پیکر‌مسلمانی.» 
روزها گذشت. در شهرهای ایران، مأموران انگلیسی شروع به ضبط انبارهای تنباکو کردند. در شیراز، مشت فروش فقیری را به خاطر چند برگ تنباکو کتک زدند. در اصفهان، تخت حوضی‌ها از بس که قلیان‌ها را زیر پا کوبیدند، خاکستر بر چهره شهر نشست. اعتراضات بالا گرفت و کار به جایی رسید که تلگراف‌ها یکی پس از دیگری از همه ولایات به سوی سامرا سرازیر شد: «آیت‌ا... حکم بفرما که این بحران پایان یابد.»
میرزا در حجره کوچکش نشسته بود. نه دربانی داشت، نه حاجبی. لباس ساده‌ای بر تن داشت. نامه‌ها را یکی یکی می‌خواند. 
صدای پای مردم از عتبات عالیات تا مشهد، در گوشش طنین‌انداز بود. ‌ 
شب دوشنبه، هوا در سامرا شرجی و سنگین بود. میرزا دستور داد چراغ‌های حجره را پر نور کنند. گروهی از مجتهدان و طلاب گرد آمدند. شاگرد خاصش، سید اسماعیل صدر، دوات و قلمی آورد. میرزا اندکی سر بر زانو نهاد و چشم بست. در آن سکوت، انگار زمان ایستاده بود. سپس سر برداشت. چشمانش برق می‌زد. نه به‌عنوان یک معلم یا فقیه، بلکه چون فرماندهی که آخرین سنگر را دیده بود.  قلم را برداشت و بر کاغذی زرد رنگ، خطی خوش و پیوسته نوشت: «الیوم استعمال تنباکو و توتون به هر نحو که باشد، در حکم محاربه با امام زمان علیه‌السلام است.» و امضا کرد: «حسین بن محمّدتقی شیرازی.»
طنینی در اتاق پیچید. طلاب نفس‌هایشان را حبس کردند. حکم امضا شده بود. همان شب، تلگراف آن فتوا به تمام ایران فرستاده شد. نه از طریق دولت، بلکه از طریق بازاریان و روحانیون که مثل شریان‌های حیاتی، کاغذ را دست به دست چرخاندند. 
صبح فردا، بازار تهران در بهت فرو رفت. تا دیشب، عده‌ای خلاف می‌کردند و دود قلیان به آسمان می‌فرستادند اما همین که طلبه‌ای فریاد زد: «فتوا آمد! حرمت است با امام زمان!»، گویی سیلاب تمام قلیان‌ها را خاموش کرد. درباریان که تا دیشب تنباکوی مخصوص پادشاهی می‌کشیدند، دست از کام خود شستند. زنان در اندرونی‌ها، توتون‌های ناصرالدین شاه را زیر پا له کردند. بازار یکپارچه تعطیل شد. کوچک و بزرگ، بازاری و گدا، همگی در مسجد شاه جمع شدند. حاجی میرزا حسن آشتیانی، آن روحانی مبارز تهرانی، بالای منبر رفت و آستین‌هایش را بالا زد و خطاب به نایب السلطنه فریاد زد: «ما از حکم میرزا یک قدم عقب نمی‌نشینیم، هرچه بلا هست بر سر ما باد!»
در دربار، پادشاه با عصبانیت تلگرافی به سفارت فرستاد و از امین‌السلطان خواست تا چاره‌ای بیندیشد. فرستاده مخصوص شاه با عجله خود را به سامرا رساند. کیسه‌های زر و خلعت‌های ابریشمین را پیش پای میرزا ریخت و التماس کرد که «حکم را ‌‌برداری یا دست کم بگویی استثنا دارد.» میرزا نگاهی به آن ثروت انداخت، سری تکان نداد، فقط یک جمله گفت: «برو و به شاه بگو، اگر ذره‌ای به غیرت دینی او باقی مانده، این امتیاز کفرآمیز را فورا لغو کند.»
رفت که دیگر برنگردد. مأمور انگلیسی که در سامرا جاسوس بود، گزارش داد که «پیرمردی ناآرام، دنیایی را برانداخت.» و واقعا هم همین بود. بندرها بسته شد، قلیان‌ها شکسته شد‌. فشار چنان بود که انگلیسی‌ها احساس کردند منافع‌شان در سراسر ایران به خطر افتاده است. کمپانی رژی ورشکسته اعلام شد، چرا که نه خریداری بود و نه فروشنده.  چهل روز پس از آن فتوای تاریخی، غلامعلی خان عزیزالسلطان (ملقب به امین السلطان) با چهره‌ای درهم و قبای چروک، وارد حرمسرای شاهی شد و خبر داد که فرمان لغو امتیاز، زیر مهر مبارک شاه رفته‌است. ‌ 
خبر به سراسر ایران رسید. در تبریز، بازار اردبیل و کرمان، مردم به خیابان ریختند و شادی‌کنان، حکم میرزا را بالای سر ‌بردند. آن پیرمرد در سامرا اما دستور داد چراغ‌ها را خاموش کنند. خسته بود. رو به آسمان کرد و گفت: «خدایا، شکرت که آبروی اسلام را حفظ کردی.» و به این ترتیب، تاریخ جنگ قلم و خون را بار دیگر تکرار کرد‌؛ جایی که یک جمله از یک روحانی آگاه، ورق را برگرداند و ثابت کرد که ملت ایران، هرچند اسلحه ندارد اما اراده دارد و هرچند پول ندارد اما غیرت دارد. از آن روز، قلیان‌ها دوباره روشن شدند اما این بار، بوی غیرت و مقاومت با دودشان در هم آمیخته بود. ماجرای لغو امتیاز تنباکو، نه فقط یک پیروزی سیاسی، که اوج نمایش نفوذ معنوی مرجعی بود که سیاست را خوب درک می‌کرد و دیانت را از هوای نفس پاک می‌دانست و نام میرزای شیرازی برای همیشه در کنار آزادی‌خواهی این مرز و بوم، ماندگار شد. 
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها