خواهران ما در سرزمینِ زعفران، در سرزمینِ کوههایی که عصرها بوی نان و باران میدهند
ما از پشتِ پنجرهای برای شما مینویسیم
که سهمش از جهان
تنها نواری باریک از آسمان است
آسمانی که گاهی از میانِ سیمهای خاردار عبور میکند
و مثل پرندهای زخمی
بر شانهٔ خاموشِ شب مینشیند.
اینجا
دیوارها بلندتر از درختاناند،
و سکوت
چنان در راهروهای زندان راه میرود
که انگار سربازی خسته
پوتینهایش را بر گلوی زمان میکشد.
اما ما هنوز
نامِ شهرهایمان را فراموش نکردهایم.
هنوز «قدس» را
چنان بر زبان میآوریم
که مادران
نامِ فرزندانِ خوابرفتهٔ خود را در تاریکی صدا میزنند.
ما زنانی هستیم
که نامِ خانههایمان را در مشت نگه داشتهایم،
چنانکه باغبان در آخرین عصرِ تابستان
آخرین دانهٔ انار را
از ترسِ زمستان
در مشت پنهان میکند.
خواهران ایرانی،
وطن
چیزی شبیه روسریِ مادر است
وقتی عصر
بر شانههای خستهٔ زمین مینشیند
و باد
آهسته با گیسوانش بازی میکند.
اما اگر روزی
آن روسری از سرِ خاک بیفتد،
زمستان
سالها در گیسوانِ جهان خواهد ماند.
ما این حقیقت را
دیر فهمیدیم؛
روزی که جادهها بوی چکمه گرفتند،
و سربازان
مثل سایههای آهنیِ غروب
از تپهها پایین آمدند
و درختان
ناگهان پیر شدند.
آن روز
گمان میکردیم خانهها ما را نجات خواهند داد،
اما خانه
اگر در قلبِ زنها
نگهبانی از عشق و حافظه نداشته باشد،
چیزی نیست
جز دیواری خسته
که باد
نامش را زودتر از مردم فراموش خواهد کرد.
اکنون
در جیبهای ما کلیدهای زنگزدهای میخوابند
که از خانهها پیرترند،
کلیدهایی که هنوز
در خوابِ درها میچرخند
و هر شب
صدای آرامِ حیاطی دور را به یاد میآورند؛
حیاطی که در آن
مادران
نان را با بوی زیتون قسمت میکردند
و کودکان
آفتاب را میانِ انگشتانِ خود میدویدند.
خواهران ما،
مراقبِ وطن باشید.
وطن
پرندهای نیست
که اگر از شاخهٔ عصر پرید
شب دوباره همان شاخه را پیدا کند.
وطن
پرندهای است
که اگر از دست برود،
سالهای بسیار باید
در قفسهای دور
نامش را
مثل دعایی قدیمی
با صدایی شکسته آواز خواند.
ما از پشتِ این دیوارها
شما را نگاه میکنیم؛
چنانکه فانوسهای دور
کشتیهای گمشده را در مه نگاه میکنند.
اگر روزی
بادهای سنگین آمدند
و خواستند خاک را از زیرِ پای شما بگیرند،
به یاد بیاورید
که سرزمین
نخست در قلبِ زنها سقوط میکند،
و اگر آنجا
سنگرِ عشق و حافظه باقی بماند،
هیچ ارتشی
راهی به خانه پیدا نخواهد کرد.
پس وطن را
مثل آخرین لالاییِ مادر
در گلوی خود نگه دارید،
مثل تکهای نانِ گرم
برای روزهای محاصره،
مثل چراغی کوچک
در پنجرهٔ خانهای که دریا آن را فراموش نکرده است.
شاید روزی برسد
که هیچ زنی
نامِ آزادی را از پشتِ میلهها صدا نزند،
و هیچ مادری
کلیدِ خانهاش را
همراهِ عکسِ فرزندش
در تبعید حمل نکند.
تا آن روز
ما در تاریکی
آهسته برای شما دعا میکنیم،
و هر شب
از شکافِ کوچکِ این پنجره
تکهای از آسمان را
به سوی شما میفرستیم.
گواردیولا چگونه برترین مربی تاریخ شد؟