در این یادداشت کوتاه عوامل دخیل در این مسأله مورد بررسی قرار میگیرد: عامل اول مطرح در این مقوله، نوع نگاه ترامپ به سیاست، اعم از داخلی و خارجی است. هرچند این نگاه به طور کامل عملی نشده اما حداقل روی کاغذ و در مقام نظری، راهبرد او اولویت دادن به آمریکا بوده و هدفش بازسازی «آمریکای قدرتمند و درجه یک» بوده است. این رویکرد ایجاب میکند که اگر ترامپ تصمیم بگیرد، ممکن است به سمت تصمیماتی حرکت کند که حضور آمریکا را در برخی مناطق جهان کاهش دهد تا این شعار و استراتژی محقق شود.
نکته دوم این است که همین دیدگاه در سند امنیت ملی چند ماه قبل منتشرشده توسط ترامپ هم مشهود است. در این سند، اولویت اول سیاست خارجی آمریکا منطقه غرب آسیا نیست؛ هرچند به این منطقه اشاره میشود اما نه با ادبیات و رتبهای که اهمیت اول یا حتی دوم یا سوم را داشته باشد. بنابراین میتوان استنباط کرد که این منطقه دیگر اولویت قبلی را برای آمریکاندارد. البته عمل آمریکا گاهی برخلاف این سیاست بوده که دلیل آن ورود عامل مزاحمی به نام اسرائیل است که خطمشیهای تعیینشده را به هم ریخته است.
سومین محور این استراتژی، تمرکز طولانیمدت آمریکا در جهان بر مقابله با چین بوده است. چین به عنوان نخستین رقیب یا تهدید برای آمریکا مطرح بوده و حتی در اقدامات نظامی و انتقال تجهیزات، بخشی از منابع به آسیای جنوبشرقی منتقل شده است. راهبرد «ایندوپاسیفیک» هم بر همین محور استوار بوده و متحدان اروپایی و ناتو نیز در همین مسیر قرار گرفتهاند. بنابراین اولویت یافتن چین و آسیای جنوب شرقی، گمانهای ایجاد میکند که مناطق دیگر، از جمله منطقه ما، اهمیت کمتری خواهند داشت.
چهارمین محور به نفت شیل آمریکا مربوط است. با دسترسی آمریکا به نفت شیل، نیاز به نفت منطقه غرب آسیا کاهش یافت و این کشور از یک واردکننده به صادرکننده نفت تبدیل شد. با توجه به اینکه حضور آمریکا در منطقه عمدتا برای دفاع از اسرائیل و تضمین مسیر انتقال نفت بوده، این تغییر وضعیت میتواند باعث شود اهمیت حضور آمریکا کاهش یابد. ترامپ نیز در برخی مواقع اعلام کرده که آمریکا به نفت منطقه نیاز ندارد و کشورهای خودشان باید امنیت آن را تأمین کنند.
پنجمین محور، هدف اصلی حضور آمریکا در منطقه است که شامل امنیت اسرائیل و حفاظت از شریان انتقال نفت بوده است. برای این منظور، آمریکا پایگاههای متعددی در کشورهای حاشیه جنوبی خلیجفارس ایجاد کرده است که هم برای مهار ایران بوده و هم برای تأمین امنیت کشورهای منطقه. اکنون با جنگی که علیه ایران آغاز شد، مشتریان پایگاههای آمریکا تردید کردند که آیا حضور این پایگاهها امنیتساز است یا برعکس، مخاطره ایجاد میکند. این مسأله خود میتواند امکان خروج آمریکا از منطقه را افزایش دهد.
نکته بعدی، تحلیل آمریکا و اسرائیل از محور مقاومت است. آنها تصور میکردند که پس از ضربات هفت اکتبر، محور مقاومت ضعیف شده و تهدید علیه آمریکا کاهش یافته است اما با جنگ رمضان، محور مقاومت به صورت هماهنگ و مؤثر عمل کرد و تهدید جدی علیه پایگاههای آمریکا ایجاد شد. این مسأله میتواند استراتژیستهای آمریکا را به این سمت سوق دهد که خروج از منطقه، منافعشان را بهتر تأمین میکند.
آخرین نکته مهم، اراده ایران برای اخراج آمریکا از منطقه است. این اراده در گذشته محدود به محور مقاومت یا ابزارهای مشابه بود اما اکنون با نتایج جنگ رمضان تقویت شده و ایران گامهای مهمی مانند تخریب پایگاههای آمریکا برداشته است.
اگر این عوامل را کنار هم بگذاریم، در مقام امکان یا عدم امکان اخراج آمریکا از منطقه، به نظر میرسد گزینه امکان، قوت بیشتری یافته است.