در برابر این موضعگیری، پاسخ تهران کوتاه اما معنادار بود؛ اینکه ایران طرح را براساس منافع و امنیت ملی خود تنظیم میکند، نه براساس خوشامد سران کاخ سفید.
در شرایط فعلی، مسأله اصلی صرفا رد یک پیشنهاد نیست؛ بلکه این موضوع که دو طرف از دو منطق کاملا متفاوت درباره پایان جنگ سخن میگویند را باید نکته اصلی به بنبست رسیدن تمامی طرحها دانست؛ این درحالی است که طرح ایران بر اصولی بنا شده که در هر چارچوب منطقی، حقوقی و سیاسی، بدیهی و طبیعی است. در این طرح بر پنج محور اساسی تأکید شده است: پرداخت خسارتها و غرامتهای جنگ از سوی آمریکای متجاوز، مدیریت ایران بر تنگه هرمز براساس سازوکار اعلامی ایران، رفع تحریمهای ظالمانه علیه کشورمان، آزادسازی داراییهای توقیفشده ایران توسط آمریکا و پایان جنگ همزمان در ایران و جبهه مقاومت.
تهران درواقع از پایان جنگ سخن میگوید، نه از توافقی مبهم که صرفا آتش درگیری را موقتا خاموش کند و زمینه را برای فشارهای بعدی باز بگذارد.
در مقابل، آنچه آمریکا روی میز گذاشته، اساسا از جنس دیگری است. واشنگتن بدون آنکه کمترین اشارهای به مسئولیت مستقیم خود در تجاوز به ایران داشته باشد، مطالباتی را مطرح کرده که کاملا با موضوع اصلی یعنی پایان جنگ بیربط هستند؛ از تعطیلی سایتهای هستهای و توقف طولانیمدت غنیسازی گرفته تا انتقال اورانیوم غنیشده ایران به آمریکا.
آمریکا در ظاهر از خاتمه جنگ سخن میگوید اما در عمل میکوشد در فضای آتشبس، امتیازاتی را مطالبه کند که در میدان از دستیابی به آن ناتوان مانده است؛ این همان نقطهای است که رد طرح ایران از سوی ترامپ را باید در آن فهمید.
ژست پیروزی در برابر واقعیت میدان
کاخ سفید تلاش میکند رد پیشنهاد تهران را در قالب ژست طرف پیروز به نمایش بگذارد؛ گویی آمریکا هنوز در موضعی قرار دارد که میتواند شروط خود را تحمیل کند اما مشکل آنجاست که این ژست، با واقعیت میدان انطباق ندارد.
به اذعان بسیاری از ناظران و تحلیلگران، ترامپ در جنگ نامتقارن علیه ایران به هدف اصلی خود نرسید. تصور اولیه واشنگتن این بود که با تکیه بر برتری نظامی، ظرفیت لجستیکی و ائتلاف منطقهای، میتواند تهران را در مدت کوتاهی به پذیرش خواستههای خود وادار کند اما آنچه رخ داد، خلاف این برآورد بود.
در عمل، آمریکا با جنگی روبهرو شد که در آن مزیتهای کلاسیک قدرت، بهتنهایی تعیینکننده نبود. ایران توانست با اتکا به ظرفیتهای نامتقارن، هزینههای درگیری را برای آمریکا و متحدانش بهگونهای بالا ببرد که ادامه مسیر، از نظر راهبردی و اقتصادی برای واشنگتن دشوار شد.
از این منظر، رد طرح ایران بیش از آنکه نشانه قدرت باشد، نشانه دشواری در هرگونه انتخاب برای ترامپ است. زیرا اگر آمریکا این طرح را نپذیرد، عملا با دو گزینه روشن و یک وضعیت مبهم روبهرو میشود.
گزینه نخست، شروع دوباره جنگ با ایران، اما این همان دالان سیاهی است که آمریکا و رژیمصهیونیستی اگر دوباره وارد آن شوند، با توجه به برگههای رو نشده ایران با شکستهایی بهمراتب سنگینتر از جنگ ۴۰ روزه روبهرو میشوند.
در جریان این جنگ، ایران همه ظرفیتهای خود را به میدان نیاورد. بخشی از توان بازدارنده کشور در سطح قابلیت باقی ماند، نه در سطح استفاده عملیاتی. در واقع بازگشت به جنگ برای آمریکا به گزینهای پرهزینه تبدیل شده است.
واشنگتن بهخوبی میداند که ورود دوباره به جنگ، دیگر تکرار شرایط قبلی نخواهد بود. در دور بعدی، احتمال گسترش دامنه درگیری، فعال شدن ظرفیتهای تازه پیدا شدن صحنههای جدید دراین تقابل، بسیار بیشتر از گذشته خواهد بود.
بنبست کاخ سفید
اگر ترامپ بخواهد از بازگشت به جنگ پرهیز کند، گزینه دوم او ادامه وضعیت فعلی و استمرار محاصره اقتصادی ایران است. در نگاه نخست، این مسیر برای واشنگتن کمهزینهتر به نظر میرسد اما در واقع، در این حوزه نیز معادله تغییر کرده است.
در روزهای اخیر، مواضع رسمی نیروهای مسلح ایران نشان داده که معادله جدیدی در حال شکلگیری است. براساس هشدارهای اعلامشده، در صورت ادامه محاصره دریایی یا تعرض به شناورهای ایرانی، پاسخ جمهوری اسلامی دیگر صرفا محدود به همان سطح نخواهد بود. طبق اعلام رسمی نیروی دریایی سپاه، به ازای هر شناور، مراکز آمریکا در منطقه و شناورهایش هدف قرار خواهند گرفت.
اهمیت این هشدار در آن است که الگوی تقابل دریایی را از حالت متعارف خارج میکند. تا پیش از این، منطق رایج بر مبنای «شناور در برابر شناور» تعریف میشد اما اکنون، با وارد شدن مراکز آمریکا به این معادله، دامنه هزینهها برای واشنگتن بهشکل قابل توجهی گسترش پیدا میکند.
این موضوع از آن جهت مهمتر میشود که گستره حضور آمریکا در آبهای آزاد و خطوط تجارت جهانی، بسیار فراتر از جغرافیای محدود خلیجفارس است. اگر آمریکا تصور کند میتواند با فشار محدود در پیرامون ایران، محاصره اقتصادی را ادامه دهد، باید بپذیرد که پاسخ متقابل ایران نیز لزوما به همان منطقه محدود نخواهد ماند و با لحاظ کردن همین موضوع، بعد اقتصادی ماجرا اهمیت تعیینکننده پیدا میکند.
وخامت شاخصهای اقتصادی در بازارهای بینالمللی با ادامه محاصره دریایی ایران و واکنشهای متقابل تهران، ناگزیر تشدید خواهد شد. بازار جهانی انرژی بهطور طبیعی نسبت به تحولات خلیجفارس حساس است و هر اختلال تازهای در امنیت کشتیرانی، مستقیما بر قیمت نفت، هزینه حملونقل و زنجیره تأمین جهانی اثر میگذارد.
فشار اقتصادی بر ایران، در این شرایط، میتواند به فشار متقابل بر بازارهای جهانی و در نتیجه بر اقتصاد آمریکا تبدیل شود و این موضوع دیگر فقط یک مسأله خارجی برای آمریکا نیست، بلکه تأثیری مستقیم بر شرایط اقتصاد داخلی آمریکا خواهد گذاشت.
در داخل آمریکا نیز هر موج تازه نااطمینانی در بازار انرژی، بهطور مستقیم بر فضای سیاسی داخلی اثر میگذارد. از این منظر، استمرار محاصره دریایی، برخلاف تصور اولیه، نه یک ابزار فشار یکطرفه، بلکه مسیری است که میتواند هزینههای اقتصادی و سیاسی آن برای خود واشنگتن رو به افزایش باشد.
در چنین شرایطی، تنها گزینه سوم باقی میماند، پذیرش شروط ایران برای پایان جنگ اما قبول این گزینه نیز برای ترامپ آسان نخواهد بود.
پذیرش طرح ایران، به معنای آن است که آمریکا ناچار شود واقعیتی را بپذیرد که تاکنون کوشیده از آن فاصله بگیرد؛ اینکه واشنگتن در این تقابل نتوانسته اراده خود را تحمیل کند و اکنون ناچار است قواعدی را بپذیرد که بخش مهمی از آنها براساس منافع و امنیت ملی ایران تعریف شدهاند.
از همین رو، ترامپ امروز عملا در یک سهراهی کشنده قرار گرفته است: از سرگیری جنگ با ایران، پذیرش شروط ایران برای پایان جنگ، و ادامه وضعیت مبهم محاصره دریایی. هر سه گزینه برای آمریکا خطرناک و پرریسک هستند.
برخی رسانههای بینالمللی، این وضعیت را «تله ایران برای آمریکا» توصیف کردهاند. این تعبیر، گرچه رسانهای است اما بر واقعیتی روشن تکیه دارد: ایران طرح خود را بهگونهای تنظیم کرده که هر انتخاب آمریکا، برای واشنگتن هزینهزا باشد.
از این منظر، رد طرح ایران از سوی ترامپ را نباید صرفا یک پاسخ منفی تلقی کرد. این رد، بیش از هر چیز نشان میدهد که کاخ سفید هنوز راه خروجی نیافته که هم از هزینههای جنگ دور باشد، هم از فشارهای اقتصادی و هم از پذیرش سیاسی واقعیت میدان.