با امید روحانی در یازدهمین سالگرد درگذشت زنده یاد علی حاتمی مرگی از جنس زندگی

باران نم نم می بارد، سرها در گریبان است و سوز می آید، اواسط فصل خزان و برگ ریزان.
کد خبر: ۱۵۵۱۴۹

آدرس خیلی دقیق نیست اما دل بهترین هدایت کننده است نه در رسیدن ، که به دیدار دوست، استاد و کسی که حق پدری دارد در همه مراحل زندگی. پیدایش می کنم هم آدرس و هم دکتر امید روحانی را؛ سال هاست می شناسمش؛ حالا کمی ، واقعا فقط کمی فرق کرده به لحاظ ظاهر اما خیلی آرام تر، صبورتر و موقرتر شده.
علاوه بر نوشتن نقد، گردآوری متون، سردبیری، نویسندگی و ترجمه و البته طبابت باز هم سر و کارش افتاده با بچه ها، با دوستداران بازیگری. نه، او از سینما جدا نمی شود، کلاس دارد و حرف ها بسیارند و بچه های مشتاق پشت در منتظر.
دکتر به شیوه خود حرف می زند با اصطلاح های خاص خودش - اصولا هر آدمی اصطلاح یا اصطلاحاتی منحصر به فرد دارد- اصطلاحات خاص دکتر روحانی متخصص بیهوشی عاشق سینما. شعف من از دیدن دوباره اوست و شنیدن ناگفته ها، از این که نمی خواهیم درباره حاتمی مرثیه سرایی کنیم و مطابق معمول و مرسوم بزرگداشت بگیریم ، خوشحالم که دست کم می دانیم چه می کنیم نه آن که ادعا داشته باشیم. این همه توانمان بود که بیشتر مدعی هستیم که تن به بازی همیشگی ندادیم.
به سبک و سیاق دیگری سالگرد را برگزار کردیم ، چشمان دکتر گاه برق عجیبی می زد و گاه به رغم تمام کنترلی که می خواست بر حرکاتش داشته باشد، همان چشمان همه چیز را لو می داد. دوست داشت کتابی نه کتاب هایی بنویسد و آنچه را واقعا با دوستانش زندگی کرده، بازگو کند. دوستانی که جای خالی شان را نسل پدران ما بیش از ما احساس می کنند. از مرحوم علی حاتمی گفتیم و دکتر در هر بار یادآوری و نام بردن، حتما اصرار داشت «مرحوم» را به اول نام حاتمی اضافه کند؛ اما باور من این است که حاتمی زنده است و ماندگار.
در نهایت حرف ها انگار زده نمی شوند انگار همه اش مقدمه بوده اما باید رفت، بچه ها و نسلی دیگر منتظرند. باران قطع شده اما سرها همچنان در گریبان است و سوزی سرد می آید، باید رفت و گذاشت و گذشت و آدم ماند، آدم زیست و آدم مرد؛ تنها همین است که می ماند عاشقی و عشق که ابتدای مسیر آدم شدن است. به بهانه و برای شاعر سینمای ایران علی حاتمی.

قرار شد مصاحبه مثل گفتگوهایی نباشد که تا حالا درباره مرحوم حاتمی انجام شده و یحتمل می شود همان تکرار مکررات. بهتر است برویم سراغ دوستی و رفاقت که همیشه باقی می ماند، شما از طرفی دوست و همکار حاتمی بودید، از طرفی پزشک او، با او همسن و سال بودید و به گونه ای طرف مشورت او. اینها از کی شروع شد؛ اولین دیدار را می گویم.
اجازه بدهید کمی عقب تر بازگردم موقعی که حاتمی متولد شد، هیچ می دانستید تاریخ تولد حاتمی مرداد 1324است؛

اما در بیوگرافی ها 1323قید شده.
درست است. حاتمی موقعی که نوجوانی بیش نبوده، با کمک و ترفندهایی شناسنامه اش را عوض می کند و تاریخ تولدش را به سال 1323تغییر می دهد تا خیلی ساده بتواند معافی بگیرد و معاف از خدمت نظام شود. این را هیچ کس جز عده قلیلی از دوستان حاتمی نمی دانند و این نکته جزو آن نکاتی است که دست کم می دانم جایی ذکر نشده.

پس درست اشاره کردم که همسن و سالید و در یک دوره لااقل رخدادها و وقایع مشترکی را شاهد بودید و با اغماض از سر گذراندید.
درست است. حاتمی به لحاظ سن و سال بسیار به من نزدیک است. من 2 سال از حاتمی کوچکترم و باز هم به همین خاطر دغدغه وجوه مشترک زیادی با هم داشتیم. این دغدغه ها در مسیری به نام سینما به هم رسید. این که حاتمی را درست در چه تاریخی دیدیم به طور مشخص یادم نمی آید. منهای حضور در پشت صحنه فیلمبرداری طوقی (1349) که سیروس الوند هم آنجا بود، اولین خاطره مشخص بازمی گردد به شبی که شام میهمان حاتمی بودم. البته به واسطه آلزایمر فراگیری که همه این روزها با آن آشنا هستند، نمی دانم برای چه از من دعوت شد اما اولین بار درست موقعی بود که شام به منزل حاتمی دعوت شدم و آن وقت لیلا حاتمی سه ماه داشت.

یعنی سال 1351؛
بله، درست سال.1351یادم هست یکی از بحث های آن شب درباره مشاور مطبوعاتی بود، یعنی همان زمان حاتمی به دنبال فردی بود که مطبوعاتی باشد و از او به نوعی کمک و مشورت فکری بگیرد.

آن روزها، در چه نشریاتی قلم می زدید؛
جوان بودم و سر پرشوری داشتم. در فردوسی و تماشا می نوشتم ولی به طور دقیق یادم نیست با چه نشریات دیگری هم همکاری داشتم؛ دو سه مجله دیگر هم بودند که حضور ذهن ندارم ولی هنوز وارد روزنامه نشده بودم، سال بعدش رفتم روزنامه.

و بحث های آن شب و مشاوره مطبوعاتی چه شد؛
حاتمی داشت خودش را برای زندگی پربار هنری آماده می کرد، از همان وقت بحث مجموعه تلویزیونی ای بود که نامش «جاده ابریشم » بود؛ مجموعه ای که بعدها به «هزاردستان » مشهور و ماندگار شد. او قصد داشت فیلم بسازد آن هم به معنای جدی اش، می دانست در 3عرصه می خواهد فعالیت مستمر داشته باشد: 1)هنرهای ایران، 2)تاریخ صدساله ایران و 3) بخش ها و گزیده هایی از فرهنگ ایران زمین که کمال الملک (1363)، دلشدگان (1370)، ستارخان (1351)، حسن کچل (1349)، قلندر (1351)، بابا شمل (1350)و... ماحصل فعالیت در این عرصه ها هستند.

درواقع می خواست فرهنگ ایرانی و تاریخ معاصر ایران را تصویری کند.
دقیقا، او تمام مستندات را در حد امکان گردآوری کرده بود حتی گاهی جزییات را هم گشته و پیدا کرده بود. یکی از بحث های آن شب بر سر قصه پردازی و فرم ایرانی اش بود در سینما. گفتگو حول و حوش این مباحث شد سرآغاز دوستی ای بسیار نزدیک که تا لحظه مرگ هم دوام یافت. در مقاطعی خیلی به هم نزدیک بودیم و گاهی هم دور می شدیم. مثلا در مقطع انقلاب کمی از هم دور بودیم اما به طور قطع 5سال آخر زندگی حاتمی، این دوستی بسیار بسیار نزدیک و عمیق بود.

بیاییم به دورانی که حاتمی 27 سال دارد و امید روحانی 25سال. از آن دوران و شور جوانی و افکار بلندپروازانه حاتمی چه به یاد دارید؛
بعد از آن شب ، در دیداری دیگر حاتمی مرا به دفتر کارش برد، آنجا کارگاه لباسی تاسیس کرده بود که مجموعه ای عظیم از لباس های دوره قاجاریه طراحی شده بود، لباس زنان، مردان، کودکان و درباریان ، وزرا، همه و همه. حاتمی از روی مستنداتی آنها را بازسازی کرده بود، یعنی کتاب ها و مجلات و آنچه را لازم و ضروری بود از قبل جمع آوری کرده بود و مطالعاتش را از خیلی پیش تر شروع و تکمیل کرده و به پایان رسانده بود. البته این شامل همه مطالعات او می شود.

یعنی حاتمی از دوره ای به بعد به قول امروزی ها مطالعاتش را به روز نکرد مثلا در مواقعی نظریه ای تازه، دیدگاهی جدید و... مطرح می شد، او این مباحث را دنبال نمی کرد؛
اجازه می خواهم اعتراف کنم حاتمی ای که من می شناختم تمام مطالعات خودش را در فاصله سال های قبل از 50انجام داده بود. لااقل تا آنجا که من به خاطر دارم ندیدم مرحوم حاتمی مقاله و نوشته و کتابی را به مفهوم مصطلح آن بخواند، نه به دلیل آن که علاقه ای نداشته باشد، بلکه اساسا او را در رسیدن به ظرافت های دیالوگ نویسی و فیلمسازی اش نمی توانست یاری دهد.

به یاد دارم لیلا حاتمی هم در مصاحبه ای قید کرده بود که پدرم کتاب ها را به نوعی رج می زد و تعبیر شخصی من این است که حاتمی آنچه را احتیاج داشت گزینش می کرد. او چون مشق ها و تمرین هایش را انجام داده بود به آنچه واقعا نیاز داشت بسنده می کرد؛ یعنی به اندازه کافی و در حد نیاز خوانده بود، دیده بود و...
بله ، با حاتمی خیلی فیلم می دیدیم و او اغلب میانه فیلم ها خوابش می برد، حالا که فکر می کنم گفتنش اشکالی هم ندارد، مهم نیست جزو ویژگی های او بوده و اتفاقا همین طور است یعنی معلوم بود فیلم را دیده ، چون وقتی فیلم شروع می شد، قصه اش را تا انتها بازگو می کرد و می دانست فیلم درباره چیست، او در دوره ای اغلب فیلم های تاریخ سینما را دیده بود.

چه نوع سینمایی را دوست داشت؛
هر فیلمی را می دید، هر نوع فیلمی را دوست داشت ببیند، گفتم او از خیلی پیش تماشای فیلم ها و خواندن متون و کتاب ها را شروع کرده بود، حاتمی در واقع مطالعاتش را در سال های بین 40 تا 50انجام داده بود. مثنوی را خوانده بود، سبک هندی و عراقی را خوب می شناخت. از آنجا که به درام و اجزای آن وقوف داشت ، مسیر دراماتیک را تشخیص می داد و به اصطلاح پیش نیازها را گذرانده بود. او روی درام مطالعه دقیق و مبسوطی کرده بود؛ چرا که در دوره نوجوانی به خاطر پدرش متون قدیمی را در اختیار داشت.

یعنی پدر حاتمی روی ایشان تاثیر داشتند و خود با ادبیات مانوس بودند؛
نه به این معنا، پدر حاتمی در چاپخانه کار می کرد و در واقع چون حروفچینی دستی بود، حروف ها را طراحی می کرد، نوعی گرافیک ابتدایی حروف، قبل از چاپ افست. بالطبع بسیاری از کتاب ها، در دسترس حاتمی نوجوان قرار می گرفت، اما حاتمی مادربزرگی داشت که خود را به او مدیون می دانست و اصلا به واسطه همین مادربزرگ با ساختمان متل ها و قصه های اولیه آشنا شد.

روزهای آخر چگونه گذشت؛


شنیده ام در طول بیماری هم به زندگی بیشتر از مرگ فکر کرد؛ این که زندگی موهبتی است الهی که باید تا انتها شکرش را بجای آورد؛
زندگی برای او واقعا ودیعه ای الهی بود، هدیه ای از جانب خداوند که باید حفظ شود.

او به هیچیک از ما اعتماد نکرد که از حس آن روزهای آخرش بگوید، این که به سوی مرگ می رود، قضیه برایش کاملا شخصی بود اما می دانست که می رود، بسیاری از کسانی که او را سال ها ندیده بودند به دیدارش می آمدند، سر و کله بسیاری از آدم هایی پیدا می شد که در نهایت نزدیکی از او دور شده بودند، عکس هایی را که روزهای آخر از او گرفته شده بود می دید، مقایسه می کرد، اما همچنان مبارزه و تلاش برای بهبود، این در او ستودنی بود. به خاطرم هست 10 یا 12 روز قبل از مرگ او علی مصفا برای خواستگاری از لیلا آمده بود، به حاتمی گفتیم، مصفا را پذیرفت و گفت که مانعی ندارد از بستر بلند شود، ان شائالله عروسی هم می گیرند.

در واقع عین پرسونای برگمان شده بوند، نقش بیمار و پرستار یا درمانگر عوض شد... .
حاتمی می دانست و همان طور که گفتم بازی می کرد. راستش همیشه به علت درد زیادی که داشت می نشست یعنی نمی توانست دراز بکشد و نشسته می خوابید، اما شب قبل از فوتش یعنی سیزدهم آذر بالاخره خوابید، دادگو آنجا بود، بهش گفتم تسلیم شد و یک ربع به شش صبح چهارشنبه چهاردهم آذر تمام کرد.

به نظر شما در مواجهه با مرگ چگونه بود؛ او همیشه مرگ را نوعی عبور می دانست ، از مرحله ای به مرحله دیگر، مثل این که خود شخص واقف است . «مادر» و «سوته دلان» نمونه های متعالی این نگاه در آثار او هستند، خودش هم این عبور را باور داشت. این وصل و ادامه یافتن را دیدید؛
گفتم او تسلیم شد، مثل کسانی که برای رفتن به سفر خداحافظی می کنند، با زندگی و همه آنچه نامش زندگی است خداحافظی کرد و ما فقط شاهد کاهش شمارش تنفس بودیم و مواجهه او با مرگ همین گونه بود، انگار به خوابی عمیق رفت.

لحظه تسلیم او چگونه بود؛
چون می دانست و تسلیم شد، این خداحافظی برایم یادآور مرگ مادر است. خیلی شبیه به آن بود، روی ملحفه ای سفید دراز کشید و به خواب رفت، او خود را مهیا کرده بود و زندگی را برای ورود به مرحله ای دیگر ترک کرد و با صبوری و آرامش با مرگ مواجه شد و تمام شد، همین . سعی می کنم تعبیر جالبی پیدا کنم شاید بشود گفت مرگ را هم زندگی کرد.

علاقه حاتمی به این قبیل قصه های قدیمی به حدی بود که در کتابخانه ای که در منزل و دفتر کارش داشت و فقط کتاب های صحافی را در آنها حفظ می کرد، این کتاب ها را می شد دید، قصه ها و نسخه های اولیه حسین کرد، حسن کچل و...
اما از دوره ای به بعد ندیدم حاتمی تفکر و تامل خاصی روی کتاب و نوشته ای داشته باشد. درباره بقیه کارها هم همین گونه بود، مثلا نگاهی گذرا به تلویزیون و برنامه ها می کرد، تقریبا می دانست چه خواهد گذشت و این را مدیون فرخ غفاری بود و دینی که اساسا نسبت به او داشت.
فرخ غفاری کلاس هایی در دفتر کارش پایه ریزی کرده بود و در آنها ادبیات نمایشی ، متون کهن ایرانی و... درس می داد. از جمله کسانی که در این کلاس ها شرکت می کرد حاتمی و ناصر تقوایی بودند، آنها ادبیات و ادبیات نمایشی، متون کهن و اولیه را همانجا بازخوانی و معنا کرده بودند.این زمان مصادف است با دهه 70میلادی در غرب که سینما تغییر ماهیتی و ماهوی خود را به یکباره عیان می سازد، مثلا جریان مستقل فیلمسازی در امریکا و بویژه نیویورک، فیلم های اروپایی شاخص این جریان سعی دارد تفکر و اندیشه را به رخ بکشد.

موضع حاتمی در این دهه و با این نوع سینما چه بود؛ سینمایی که هم هنر است هم تفکر و هم به نوعی سیاست و تجارت.
او اصلا اهل شعار دادن نبود یعنی هیچگاه نمی گفت فیلمی می سازم که پاسخ یا جوابی به فیلم و اثری باشد. او توجهی به آنچه در سینمای آن سال های اروپا و امریکا می گذشت، نداشت و به موضعگیری سیاسی شان با همان فعالیت درست و بجا در همان سه عرصه پاسخ می داد، اصلا خواسته یا ناخواسته کار تمرکز و هدفمند در آن سه عرصه برای او مهمترین کارهای سیاسی ، فرهنگی و هنری محسوب می شد.

یعنی او اصالت و هویت و ملیت را بدون آن که شعار دهد و داد و بیداد راه بیندازد، تصویری و ماندگار می کرد و احیانا به دنبال راهی برای ایجاد تعامل و برقراری ارتباط بود.
دقیقا، معتقد بود اینها هویت ما هستند و باید آنها را پاس بداریم ، باور قلبی داشت. در هیچ گفتگویی اظهار نمی کرد اما دغدغه جدی او همین بود. او می خواست فضای ایرانی را خوب تعریف کند و فضای قصه را همان گونه ایرانی، برای مخاطب ایرانی و با بیان سینمایی به تصویر کشد. یعنی پایه ریزی نوعی قالب ایرانی، در پی تثبیت و تعریف قالبی ایرانی در سینما، که هیچ وقت هم ادعایی نداشت، که در اوج موفقیت و پیروزی و نه در مطالعات و تحقیقات.

بالاخره مشاور مطبوعاتی حاتمی شدید یا نه؛ یادم است که اواخر عمر ایشان و حتی سال های پیشتر آن تقریبا این عنوان را داشتید.
اول اسمش مشاور مطبوعاتی بود، بویژه پس از انقلاب به طور جدی برای حاتمی این مشورت ها را انجام می دادم، اما به علت جوانی پرشر و شور و ایده پردازی های خاص و بلندپروازی های همان دوران نتوانستم از سال 1351این کار را انجام دهم.

امید روحانی:


او به هیچ یک از ما اعتماد نکرد

که از حس روزهای آخرش بگوید این که به سوی مرگ میرود، برایش کاملا شخصی بود

اما بعد از سال 57این همکاری صورت گرفت و تا اواخر عمر حاتمی ادامه داشت و تغییر پیدا کرد به عنوان مشاور هنری ، مثل دستیار خصوصی بویژه در سال های 70که در کنار او بودم. مثلا در طول 5سال تدارک برای «جهان پهلوان تختی » کلی منابع نوشتاری را بررسی کردیم ، سراغ آدم های متفاوت رفتیم، از فضاها و مکان هایی بازدید کردیم که تختی در آنجا رفت و آمد داشت و....

می فهمم، نوعی زندگی نه کار؛ دوش به دوش هم.
بله ، در واقع نوعی زندگی بود.سوال و جواب ها درباره «دلشدگان » تمامی نداشت، او بیش از همسالان و همکارانش تاوان پس داد، اما اهل داد و بیداد و هیاهو نبود.

دوست دارم درباره خود علی حاتمی بیشتر بدانم، در مقام یک انسان به نام علی و نام خانوادگی حاتمی نه فیلمسازی به همین نام. نگاه حاتمی به زندگی، مشکلات و افت و خیزهایی که برای همه آن نسل بود، هنرمند بودن ، اندیشمندی ، دوره سکوت و رکود و سکون ... .
حاتمی هرگز در طول این سال ها حتی آن هنگام که داشت با بیماری دست و پنجه نرم می کرد هم هرگز ناامید نبود. یک هفته مانده به درگذشتش ، امید داشت از تخت بلند می شود و فیلم را بالاخره تمام می کند. شاید بخشی از اینها نقشی بود که پذیرفته و بازی می کرد، به نحوی که نه ما، نه همسرش و نه نزدیکانش نمی توانستیم درک کنیم چقدر اینها واقعی است و چقدر بازی! او فوق العاده باهوش بود و امیدوار. تمام ناملایمات زندگی نتوانست بر او تاثیری بگذارد مانند تلاطم های بعد از ساخت هزاردستان در سال های 64 65، مشکلات اقتصادی، اما حاتمی می کوشید با خلاقیت راه خود را پیدا کند و ادامه دهد. با صبوری خاص خودش با مشکلات مرحله به مرحله و پله به پله می جنگید و برخلاف آن عنان گسیختگی همسالانش، او آرام و صبور جلو می رفت و اجازه نمی داد اینها تغییری در او ایجاد کنند. می دانست برای رسیدن به کمال باید به خود مسلط باشد و اجازه ندهد مشکلات بر او غلبه کند و اسیر افسردگی و روزمرگی شود. در روزهای سخت بیماری وقتی هوشیار بود، سر فیلم صحبت می کرد، از دور با تلفن روند کار را دنبال می کرد و همچنان امید داشت که فیلم را به پایان برساند.

در مورد رفت و آمد و معاشرت چه؛ اصلا چطور خود را سرگرم می کرد بخصوص در همان دوره رکود و سکوت و سکون.
گاهی تلویزیون نگاه می کرد. البته فیلم، موسیقی گوش می داد، در خانه او به روی همه باز بود و سفره اش باز. همیشه دوستان و نزدیکانش دور و بر او بودند، برای نشستن کنار حوض یا در ایوان ، سر کشیدن یک فنجان چای ، گفتگو و گپ با دوستان و شنیدن موسیقی لذتبخش بود.
حاتمی تاسوعا و عاشورا را خرج می داد، خانه پر بود از کسانی که برای تهیه و تدارک نذری می آمدند.
اکبر عبدی برنج درست می کرد، فریماه فرجامی سیب زمینی خلال می کرد، محمود کلاری شربت درست می کرد و همه جمع می شدیم و این مراسم را برگزار می کردیم .
این دو روز، یک هفته وقت او را می گرفت ، سر فیلمبرداری ، سر کار اما او از هیچ چیزی دریغ نمی کرد، خودش تمام خریدها را انجام می داد و تازه بعد از اینها خودش سوار وانت می شد و می رفت و غذاها را پخش می کرد.
او مثل خیلی ها حتی در مورد مذهب هم اهل شعار نبود، از همان وقت که حاتمی را شناختم یعنی همان سال های ابتدایی دهه 50، همیشه نمازش را سر وقت می خواند، اما نه جلوی ما، گوشه و کناری پیدا می کرد و شروع می کرد به راز و نیاز. به خاطرم هست سال پیش از 57بالای سربرگی که برای خودش طراحی کرده بود، نوشته بود هوالعلی . معتقد بود و اعتقاد قلبی داشت نه آن که بخواهد رل بازی کند. می خواست فیلمی درباره حضرت محمدص بسازد، می دانید اصلا همین ایمان و باور سبب شد خوب زندگی کند و همیشه آرامش داشته باشد.

و البته امیدوار باشد. مگر امید و ایمان جدای از هم تعریف می شوند، همین نمی گذاشت از پا دربیاید.
دقیقا، قدرت عجیبی در رفع استرس داشت. در مورد بیماری اش جوری وانمود می کرد که انگار مساله خیلی جدی نیست، می دانست اسکن ها، سی تی اسکن ها، ام.آر.آی، آزمایش، برای چیست اما انگار داشتبا ما بازی می کرد؛ ابتدا ما فکر می کردیم این ما هستیم که با عوض کردن گزارش ها و... او را فریب می دهیم، اما او به قدری هوشمند بود که همه اینها را می دید و می دانست و بازی خودش را ادامه می داد.


شبنم میرزین العابدین
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها