روایتی از سردار شهید سیدمجید خادمی فرمانده سازمان اطلاعات سپاه که در نبرد رمضان آسمانی شد

وفای فرزند فسا به عهد با خدا

زن آبستن وسط حیاط خانه، کنار حوض ایستاده بود.نور سمج آفتاب، آب حوض را طوفانی و تفتانده بود. زن چارقد گلدارش را انداخت روی شاخه‌ درخت پسته. گیس‌های سنگین و بافته‌شده‌اش را دسته‌دسته باز کرد. نفسش به تقلا افتاد. آفتاب تابنده‌ فسا در روستای امیرحاجیلو روی درختان نخل و پسته کوتاه نمی‌آمد.
زن آبستن وسط حیاط خانه، کنار حوض ایستاده بود.نور سمج آفتاب، آب حوض را طوفانی و تفتانده بود. زن چارقد گلدارش را انداخت روی شاخه‌ درخت پسته. گیس‌های سنگین و بافته‌شده‌اش را دسته‌دسته باز کرد. نفسش به تقلا افتاد. آفتاب تابنده‌ فسا در روستای امیرحاجیلو روی درختان نخل و پسته کوتاه نمی‌آمد.
کد خبر: ۱۵۵۰۲۱۷
نویسنده زهرا شکراللهی - گروه دفاع مقدس
 
زن چند قدم مانده به حوض آب را لَخت و سنگین قدم برداشت. عرق روی پیشانی‌ای‌ نشسته بود. خم شد. شکم بزرگش اجازه چست‌وچالاکی را از او ربوده‌بود. به صورت آهیخته‌اش‌آب زد.
شوهرش آقاسید، لیف‌های درخت نخل را روی سایبان گوشه‌ حیاط می‌چید. بیقراری در تنش موج می‌زند. زن کمرش را چسبید. لب‌هایش را گزید: «به دادُم برس‌...‌.»
چرا خرماپزان سال ۴۲ این‌قدر سمج است!
صدای جیغ کوتاهی آمد. ماماچه دوان‌دوان آمد وسط حیاط: «سید، دله رو بردار، آب حوض رو خالی کن بلکه زنت صحیح و سالم ... .» ماماچه وسط حیاط ظاهر شد: «برو روی بوم اذان بگو بلکه ... .»
سید نردبان را تکیه داد به دیوار کاهگلی. رفت روی بام، بلند و رسا اذان گفت. شب داشت به نیمه‌می‌رسید. 
فریادهای زن از حد گذشته بود. صدای گریه‌ نوزاد دیوارهای خانه را به سکوت واداشت. سید بالای بام رفت. دست راستش را گذاشت روی گوشش، بلند و کشدار اذان نیمه‌شب را به سپاس از به‌‌دنیا‌آمدن پسرش اقامه کرد. چیز عجیبی نبود که مرد ایرانی وقت‌ و بی‌وقت روی بام خانه‌اش برود و برای اهل آبادی به شکرانه‌ به‌دنیا‌آمدن فرزندش اذان بگوید. نام پسرش را گذاشت سیدمجید، سیدمجید‌خادمی.
   
مدرسه میدان نبرد و عملیات‌های شناسایی
یک روز مشق دویدن، یک روز تیراندازی، روزی کمین و ماندن در طبیعت، حفر سنگر تک‌نفره و هزار کار دیگر که سرباز باید مشق کند. ماندن در دل شب‌های تاریک و ره‌جستن در بیابان را سپری کرد. خشم شب و شبیخون‌زدن، همه را فشرده در زمانه جنگ آموزش دید. به نیروی زبده عملیات و اطلاعات مبدل شد.
کارهای رزمی به عهده مردان کارکشته جنگیدن بود و کار اطلاعات در رسته عملیات بر دوش سربازی باهوش مانند سیدمجید. کنترل رفت‌وآمد در راه‌های پرتب‌وتاب منتهی به خط مقدم، ردوبدل اطلاعات سری به پایتخت و هزار ریزه‌کاری که چشم تیزبین و حس ششم فعال می‌خواست.
عملیات والفجر۸، آخرهای ماه آبان ۱۳۶۲ در محور شمال و جنوب ارتفاعات دشت شیلر سورن، چند لشکر سپاه، ارتش و مردم محلی در حال تلاش برای عملیات جدید‌بودند. 
سیدمجید و گروه شناسایی کنترل رفت‌وآمد را بیشتر کردند. فعالیت‌ها ثبت و ضبط می‌شد. در باریک‌راه تنگ و تاریک کوهستان شب را به شناسایی می‌گذراندند. صدا، شبح سایه‌ها، حرکت نور را رصد کردند. آخر شیب تند تپه جایی که دره به سیاهی غلیظ می‌زد چند نفر بیدار ماندند. در گرگ‌ومیش دم صبح دو مرد از بین تخت‌سنگ‌ها خود را به طرف مرز عراق کشیدند. مجید بین صخره‌ها‌ و قلوه‌سنگ‌های بزرگ کشیک داد تا غروب. زیر تابش آفتاب و غوغای باد کوهستان ماند و روز را با جیره غذایی خشک و یک قمقمه‌ به‌سر برد. صبوری می‌خواست. غروب به پهن دشت شیلر نشست و سرما راه باز کرد بین صخره‌ها. دو مرد رفته، با کوله‌پشتی سنگین بازگشتند. مجید و گروهش از پشت صخره‌ جست زدند و راه را بر نفوذی و جاسوس‌ها تنگ‌آوردند. کوله‌پشتی پر از بیسیم واکی تاکی غنیمت جنگی گروه شناسایی شد.
   
از جبهه تا دیپلماسی نظامی و عملیات‌های سایبری
سیدمجید در رسته اطلاعات عملیات مشغول بود و همه هشت سال جنگ مرتب از جبهه شرق به جنوب و از جنوب به تهران در رفت‌وآمد بود.
روز پذیرش قطعنامه تازه شروع کار او بود. رصد مرتب، کنترل نفوذ‌ی‌ها و هزار خرده‌کاری دیگری که بعد از جنگ باید نظارت می‌کرد. گردآوری اطلاعات نظامی و سیاسی منطقه را در دستور کار داشت. زیر نظر گرفتن سیاست خارجی و داخلی کشورهای همسایه را به‌طور کامل انجام داد. درست است که نیروی عملیاتی نبود اما در رسته اطلاعات چشم نیروهای نظامی به‌شمار می‌آمد. 
مدتی مسئول حفاظت نیروی دریایی سپاه در منطقه ۴ نوح نبی خدمت کرد و دورانی را به‌عنوان وابسته نظامی ایران در روسیه در رفت‌وآمد بود. کار در وزارت دفاع او را به میز خدمت و سنگری ریاست اطلاعات رساند. در سال‌هایی که مرتب اسرائیل در حال ترور دانشمندان و فرماندهان بود کار شبانه‌روزی انجام می‌داد.
«وعده صادق ۱ و ۲» را در کنار فرماندهان نظامی و عملیاتی اطلاعات ایستاد. شلیک هر موشک به منزله شکستن بتی به‌نام اسرائیل در منطقه بود. بعد از حمله موشکی در جنگ دوم تحمیلی اسرائیل، سردار سیدمجید خادمی پای کار حمله به اسرائیل ماند و بوی انهدام و باروت و سوختن را به دل تل‌آویو روانه کرد. لحظه‌به‌لحظه حفاظت از کشور را همراه با دیگر رزمنده‌ها بود.
مگر اسرائیل چاره‌اش می‌شود؟ پس آمریکا را به جنگ رویارو با ایران کشاند. روز ۹ اسفند، جنگ تحمیلی سوم را به مرز ایران رساند. بیت رهبری در تهران مورد اصابت موشک قرار گرفت و مدرسه پسرانه و دخترانه در میناب آوار شد. درنگ جایز نبود. سرزمین موشکی ایران به اندازه نفس‌کشیدن یک موشک مهلت داد.
آذرخش شلیک موشک خلید سمت اورشلیم، تل‌آویو، حیفا ... . صدای آژیر قرمز تن‌شان را به رعشه انداخت. بچه‌های گروه سایبری و اطلاعاتی حمله روزانه به اسرائیل داشتند. اختلال در رسانه، انتشار سندهای سری اسرائیل و آمریکا.
   
شهادت و بازگشت به آغوش ابدیت
جنگ در گرماگرم گر گرفتن شعله می‌کشید. روز ۱۷ فروردین، خبری شهر به شهر ایران چرخید. شش‌بار حمله تروریستی به سردار صورت‌گرفت. 
ماجرا، ماجرای شهادت، سردار سیدمجید خادمی، پسر دلیر سرزمین فسا، دل به شهادت سپرد. پیکرش زیر نور نباتی آفتاب فسا، در آسمانی نیلوفری روی دست مردمان ایران تشییع شد. و همان روز و روزهای بعد وعده‌ موشکی به اسرائیل سر وقت ادا می‌شد.

بذر انقلاب و آغاز خدمت
مجید را از شیطنت‌گرفتن و فرستادن پای درس و مدرسه کار آسانی نبود. پسربچه دبستانی که در مدرسه روستای امیرحاجیلو الفبا را آموخت. دم‌ و دمای انقلاب تا روستاهای فسا رسیده بود. مجید که فکر و ذهنش همراه چالاکی‌اش بر دانش‌آموز بودنش چربیده بود شب‌نامه‌ و اعلامیه‌ها و نوارهای سخنرانی امام را از دست بچه‌های گروه مخفی می‌گرفت. واو به واو آن را می‌خواند. گروه مخفی انقلابیون لو رفت، معلم مدرسه تبعید شد.
علاقه به درس ریاضی‌فیزیک کار دستش داده بود. در رشته الکترونیک هنرستان فسا مشغول شد. رفتن به مرکز شهر برای درس‌خواندن مجید را با بچه‌های انقلابی آشنا کرد.
خبرهای انقلاب مثل باد سرتاسر مرزهای ایران را درنوردیده بود. پای سخنرانی حاج‌آقا ارسنجانی می‌نشست. کلمه به کلمه پیغام‌های سیدروح‌الله را گوش می‌داد. فسا ماجرا و درگیری‌های زیادی داشت که مجید شاهد آن بود. انقلاب به ثمر نشست، مجید دیگر استخوان ترکانده بود. عضلات ورزیده و ذهن چابک، حراست در کمیته و تامین امنیت شهر او را خبره کار کرد. غائله کردستان به‌پا شد؛ سیدمجید بود، سپاه که تشکیل شد؛ سیدمجید بود. جنگ عراق با ایران درگرفت  سیدمجید بود.
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها