ساعت‌ شنی ‌خاورمیانه، زنگ آخر

خاورمیانه... گاهی به نظر می‌رسد شبیه یک ساعت شنی غول‌پیکر باشد که کشتزارهای امید را به مرداب ناامیدی تبدیل می‌کند. هر لحظه که می‌گذرد، آدم‌ها از دست می‌روند و شن‌های درون ساعت، بی‌تفاوت جابه‌جا می‌شوند. هر رفتنی، ردپایی از خود به‌جا می‌گذارد اما تفاوت اینجاست: شن‌ها دوباره به جای خود بازمی‌گردند اما آدم‌ها... آنها هرگز برنمی‌گردند. داستان‌شان در یک تیتر خلاصه می‌شود: «ساکن خاورمیانه».
خاورمیانه... گاهی به نظر می‌رسد شبیه یک ساعت شنی غول‌پیکر باشد که کشتزارهای امید را به مرداب ناامیدی تبدیل می‌کند. هر لحظه که می‌گذرد، آدم‌ها از دست می‌روند و شن‌های درون ساعت، بی‌تفاوت جابه‌جا می‌شوند. هر رفتنی، ردپایی از خود به‌جا می‌گذارد اما تفاوت اینجاست: شن‌ها دوباره به جای خود بازمی‌گردند اما آدم‌ها... آنها هرگز برنمی‌گردند. داستان‌شان در یک تیتر خلاصه می‌شود: «ساکن خاورمیانه».
کد خبر: ۱۵۴۹۵۴۰
نویسنده ساجده وطن‌خواه - نوجوانه
 
درون مرزهایی که برای حفظ آبرو و ناموس، با خون نوشته شده‌اند، غارتگران آمریکایی، اروپایی و صهیونیستی چنگال تیزشان را فروکرده‌اند. غارت آنها مرزها را گسسته، آدم‌ها را کشته و لبخندها را گم کرده است و انسانیت... انسانیت سال پیش در این نزاع بی‌رحمانه، در میان بقایای نفت، مرز و طمع، برای همیشه از بین رفت.
من زاده‌ همین خاورمیانه‌ام. اینجا خاک نفس می‌کشد اما بی‌صدا. دیوارها سخن می‌گویند اما آسمان همیشه ابری و تنهاست. 
رودها زخم‌های کهنه را می‌شویند، درختان قصه‌های ناتمام می‌بافند و سنگ‌ها نام‌ها را در خود پنهان می‌کنند. سیم از میان خاطره‌ها می‌گذرد و بوی مهاجرت، بوی چمدان‌های نیمه‌بسته، نامه‌های ناتمام و ردپاهایی که هرگز بازنگشته‌اند، در فضا می‌پیچد. هر کوچه شعری است که نیمه‌کاره مانده‌است. اما میان این همه سکوت و خاکستر، قلب‌هایی هنوز می‌تپند و دست‌هایی هنوز می‌نویسند. برای روزی که تاریخ نفس بکشد.
من امیدوارم... امیدوارم بعد از مرگم، دیگر هیچ‌گاه به این جهان بازنگردم. جهانی که در آن کودکان پیش از آن‌که رویای بزرگ شدن ببینند، کشته می‌شوند. زمینی که زیر پای ظالمان می‌لرزد و آسمانی که نفس کودکان بی‌گناه را در سکوت دفن می‌کند. اگر روزی بپرسند دنیا چطور جایی‌ است، خواهم گفت: سرزمینی ا‌ست که در آن انسان‌ها زندگی می‌کنند اما انسانیت مدفون شده است. اینجا آدم‌ها با چشمان باز به جنگ، غارت و نسل‌کشی نگاه می‌کنند و لب‌های‌شان در برابر فریاد کودکان خاورمیانه مهر سکوت خورده است.
من همیشه جنگ را در میان قصه‌ها و کتاب‌ها خوانده بودم. تصور می‌کردم کودک مجروح‌شده را، مادر شهید را... اما هیچ‌گاه بوی باروت را از لابه‌لای صفحات نچشیده بودم، هیچ‌گاه گلوله‌ای از کنار گوشم نگذشته بود، هیچ‌گاه در چشم‌های مردی که دیروز پدر بود و امروز فقط قاب عکس مانده، نگریسته بودم. جنگ، قصه نبود. زخم بود، خون بود و سکوتی که تا مغز استخوان می‌سوخت.
اگر روزی همه این جنگ‌ها تمام شوند... نسل‌کشی، ناامیدی، از بین رفتن جنین‌های به دنیا نیامده و قتل‌عام کودکان بی‌گناه... چگونه می‌توان باور کرد که آدم، اشرف مخلوقات، می‌تواند اینگونه رفتار کند؟ اگر تقدیر انسان در میانه زمانه به ابتلائات آخر زمان وصل شود و جهان رنگ و بوی این غربالگری را فاش نکند، چگونه جبهه حق و باطل از هم تشخیص داده می‌شود؟ مگر نه این‌که از فرزند آدم عهدی ازلی گرفته شده خواست که خلیفه خداوند روی زمین باشد و به گونه‌ای رفتار کند که در شأن او باشد؟ پس چگونه است که بعد از گذشت هزاران سال، فرزند آدم هنوز راه حقیقی خود را پیدا نکرده و گنهکار باقی مانده است؟ شاید اگر روزی همه این جنگ‌ها تمام شوند، آیندگان در تاریخ خواهند نوشت: «ایران سرزمینی است که معلمان الفبای مشقی را که دادند، با شهادت دانش‌آموزان‌شان دیدند.»
شاید روزی عده‌ای درک کنند که فرستادن فرزندت به مدرسه برای ساختن آینده‌ای بهتر، چه ریسک بزرگی است. پاره جانت را صبح به مدرسه می‌فرستی، اما ظهر خبر شهادتش به گوشت می‌رسد. حتی جنازه‌اش هم قابل تشخیص نیست و فقط باید با چند عکس و خاطره از او سپری کنی.
قاب‌های عکس، یادآور کودکانی هستند که سرمایه‌های این مملکت بودند، آنها زیر سایه شوم عقاید شیطان‌پرستان آمریکایی-صهیونی شهید شدند. آنها برای همیشه در زنگ آخر رفتند. همه‌چیز در همان زنگ آخر تمام شد.
در حیاط مدرسه، همان حیاط خاکی که با خونِ دانش‌آموزان و معلمان بی‌گناه آمیخته شده بود، اکنون خانواده‌هایی جمع شده‌اند. بالای سر قبری بی‌نام و نشان ایستاده‌اند؛ گوری که حجمش بسیار کم است، اما متعلق به یک نفر هم نیست و نامی روی آن نوشته نشده است. 
حکایت آنجا، حکایت بازمانده‌ بقایای بدن تکه‌پاره کودکان بی‌گناه است؛ دستی، پایی، که هرکدام داستانی غریبانه دارند اما نه غریب‌تر از ماجرای «ماکان نصیری».  او حتی شناسایی هم نشد. در میان نیمکت‌های خونی و کتاب‌های پاره، او هرگز پیدا نشد اما یادش در میان لیست ۱۶۸‌ دانش‌آموز و معلم مدرسه «شجره طیبه» جاودانه شد. نامی که اگرچه غریب است اما هرگز فراموش نخواهد شد.
حکایت ماکان فرق می‌کند؛ او روزی پیدا خواهد شد و لیست حضور و غیاب مدرسه، بالاخره تکمیل می‌شود. تا آن روز، نام او در قلب همه‌ ما زنده است.
امیدوارم نسل‌کشی توقف کند، ناامیدی تمام شود، از بین رفتن جنین‌های به دنیا نیامده پایان یابد و قتل‌عام کودکان بی‌گناه برای همیشه متوقف شود.
روزی دخترانی بودند که به مدرسه رفتند و دیگر هرگز بازنگشتند. آنها با کیف‌های رنگی و کتاب‌های نو، گام‌های پرشوری به سمت آینده برداشتند اما سرنوشتی تلخ، مسیرشان را در میانه‌ راه تغییر داد. آنها در آینده می‌توانستند به ستارگان علم و دانش تبدیل شوند؛ یکی آرزو داشت با روپوش سفید پزشکی، جان بیماران را نجات دهد و دیگری می‌خواست با قلمش، داستان‌هایی بنویسد که دنیا را تغییر دهد. یکی دیگر آرزو داشت مهندسی شود و پل‌هایی بسازد که مردم را به‌هم وصل کند، و دیگری می‌خواست معلمی شود تا نور دانش را در دل کودکان محروم بتابد.
اما این آرزوها، پیش از آن‌که به واقعیت بپیوندند، در مه‌های غم و جنگ گم شدند. آنها هرگز نتوانستند آن‌طور که می‌خواستند بزرگ شوند، لبخند بزنند و رویاهای‌شان را محقق کنند. 
امروز، تنها صدای باد در میان خرابه‌ها، نام آنها را زمزمه می‌کند و سکوت سنگین آنها، فریاد بی‌پاسخی است که در تاریخ خاورمیانه باقی مانده. این دختران، نه فقط قربانیان یک جنگ، بلکه «آینده‌ای» بودند که دزدیده شد؛ آینده‌ای که پر از پزشکان، نویسندگان، مهندسان و معلمانی بود که دنیا هرگز آنها را نخواهد دید. آرزوهای‌شان، مثل شن‌های ساعت شنی، در زمان غم، به آرامی و برای همیشه از دست رفتند.
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰
جنایتی که در دنیا دیده شد

رئیس انستیتو پاستور در گفت‌و‌گوی اختصاصی با «جام‌جم»: به سرعت به مسیر پیشرفت و دستاوردهای گذشته خود باز خواهیم گشت

جنایتی که در دنیا دیده شد

نیازمندی ها