برای خانواده و برادر میکائیل میردورقی ۹ ساله، یکی دیگر از دانشآموزان شجره طیبه که آخرین عکسی که مادرش از او گرفته بود، پس از شهادتش در فضای مجازی بسیار دیده شد. داغ شهادت او چنان برای پدرش سنگین است که در تمام دقایقی که با او در مورد پیش از ظهر نهم اسفند مصاحبه میکنیم، مدام اشک میریزد.از پدر میخواهم تا برای جامجم از روزی بگوید که موشک دشمن صهیونی - آمریکایی پس از اصابت به مدرسه، ۱۶۸ جان نحیف را در یک لحظه گرفت. صدایش از شدت گریه و عزاداری در دو ماه گذشته گرفته اما با همان حال برمیگردد به روزهای قبل از این جنایت جنگی. به زمانی که مرخصیاش تمام شده و قرار بود به محل کارش برگردد اما میکائیل کوچولو دلش میخواست پدرش بیشتر نزد او بماند: «چند روز به اتمام مرخصیام در محل زندگیمان در میناب مانده بود و میخواستم به خوزستان برگردم که میکائیل متوجه قضیه شد و به من گفت نرو بابایی و پیش من بمان. گفتم به خاطر تو نمیروم. مدتی گذشت و روزی که میخواستم حرکت کنم، دوباره به من چسبید و گفت بابایی نرو. به من قول دادی نروی. میخواهی مرا تنها بگذاری؟ گفتم پسرم من باید سرکار بروم تا هرچه دوست داری برایت بخرم. او را به سوپرمارکت بردم و برایش خوراکی خریدم اما راضی نشد و با چشمانی غمگین به من نگاه میکرد. چارهای نداشتم و باید برمیگشتم. پسرم را به مادرش سپردم و به سمت خوزستان حرکت کردم. در طول مسیر دوباره با همسرم تماس گرفتم تا ببینم حال میکائیل چطور است که گفت دارد گریه میکند و صدایش هم میآمد. ۱۷، ۱۸ روز سرکار بودم و قرار بود اواسط اسفند برگردم و آنها را برای مرخصی عید به شهرستان ببرم. روز پدر بود که میکائیل تماس گرفت و گفت: «روزت مبارک باشه همیشه» و برایم بوسه فرستاد. برایم عجیب بود که چرا گفت روزت همیشه مبارک باشد، انگار که میدانست قرار است برود و برای همین تمام روزهای پدر آینده را یکجا به من تبریک گفت.»
بغض پدر میشکند و از عمق وجود گریه میکند: «مشغول انجام کاربودم که همسرم تماس گرفت و از حمله موشکی به میناب خبر داد. گفتم دستم الان بند است و بعدا تماس میگیرم. کارم که تمام شد، تماس گرفتم و گفتم چه شده که گفت موشک زدهاند. من فکر میکردم دو پسرم در خانه بوده و از صدای موشک ترسیدهاند. به مادرشان گفتم بچهها را داخل اتاق ببر و آرامشت را حفظ کن. بعد همسرم گفت که ساعت ۱۱ و ۳ دقیقه صبح از مدرسه تماس گرفتهاند که بیا و بچهات را ببر. داشتم با همسرم صحبت میکردم که یکدفعه موشک زدند. بهسرعت با رئیسم هماهنگیهای لازم را انجام دادم و به سمت خانه حرکت کردم. همان اول حرکتم با خودم فکر کردم به چه کسی در بندرعباس زنگ بزنم که میکائیل را به خانه و نزد مادرش ببرد. به یکی از همکارانم که نزدیک جاسک بود، زنگ زدم و گفتم یاسر برو میکائیل را از مدرسه بردار و ببر بده مادرش. در حال آمدن به بندرعباس هستم. گفت باشد. یاسر هم با یکی دیگر از دوستانش هماهنگ کرد. دوباره با یکی دیگر از دوستانم به نام مجتبی نیز تماس گرفتم و از او هم خواستم میکائیل را از مدرسه بردارد و تحویل مادرش دهد. او هم قبول کرد. این را هم بگویم که در مسیر از آبادان تا ماهشهر چندبار نزدیک بود تصادف کنم. تعدادی از همکاران و دوستانم تماس گرفتند وگفتند جواد هرجا هستی همانجا توقف کن تا با هم به سمت بندرعباس حرکت کنیم. تو پشت فرمان ننشین. حالت خوب نیست. گفتم باشد در ماهشهر توقف میکنم تا بیایید. وقتی خانواده خودم و همسرم و برخی از همکاران و دوستانم آمدند، دوباره حرکت کردیم. هنوز چند دقیقه از صحبتم با مجتبی نگذشته بود که دوباره زنگ زد و گفت جواد بدبخت شدیم، تمام مدرسه خراب شده و همه مردهاند.»
در جستوجوی میکائیل
صدای پدر میلرزد و تمام آن مکالمههای دردناک دوباره مقابل چشمانش جان میگیرد: «گفتم این حرف را نزن، تو فقط بگرد میکائیل را پیدا کن و به مادرش بده. از آبادان محل کارم تا بندرعباس ۱۷، ۱۸ ساعت راه بود. در طول مسیر دوباره با یاسر تماس گرفتم تا ببینم چه کرده که گفت تو فقط آرام بیا. زنگ زدم به همسرم که جواب نداد و بعد دوباره به یاسر زنگ زدم که او فقط دلداری میداد و میگفت چیزی نشده و بیا. بچهها سالم هستند. دوباره زنگ زدم به مجتبی، گفت تو فقط بیا. دنبال میکائیل میگردیم و پیدایش میکنیم. به بوشهر که رسیدم، زنگ زدم به همسرم که بپرسم میکائیل را پیدا کردی که همسر مجتبی تلفن را جواب داد و گفت داداش، میکائیل شهید شده است. گفتم این حرف را نزن، چرا باید این اتفاق بیفتد. گفت موشک به مدرسه زدهاند. در مسیر مدام با خدا نجوا میکردم و میگفتم خدایا من بچه را دادم دست تو، تو امانتدار خوبی هستی، مراقبش باش. حواست باشد تا برسم. ساعت ۷ صبح بود که بالاخره به خانه رسیدیم. از همسرم پرسیدم چه شده که گفت موشک به مدرسه زدهاند و اجازه نمیدهند نزدیک شویم. همسرم و دیگران دنبال بچه گشته بودند. بعد از زدن موشکها، مردم شهدا را از زیر آوار خارج کرده و به سردخانه برده بودند. با همسرم صحبت میکردم و گریه میکردیم که چرا اینطور شده و چرا مدرسه را تعطیل نکرده بودند. وقتی به مدرسه رسیدم و آنهمه آوار را از نزدیک دیدم، میکائیل را به کل فراموش کردم. آنقدر حال و هوای بدی داشت که برای هیچکس آرزو نمیکنم در چنین شرایطی قرار گیرد. در حیرت بودم که اصلا چرا باید مدرسه را بزنند؟ این بچهها چه گناهی داشتند؟ اصلا مگر مدرسه منطقه نظامی بود که زدند؟ به سردخانه رفتم و گفتم من پدر میکائیل هستم و کد گرفتم تا پیکرش را پیدا کنم. پیکر بچهها را جفت هم خوابانده بودند. روی کاور برخی از اجساد بچهها باز بود و پیکرشان دیده میشد. برخی تکه تکه شده بودند. بعضی یک دست، یک پا و یک نیمتنه ازشان باقی مانده بود. خیلی ضعیف، نحیف و کوچک بودند. روی برخی کاورها را به طول کامل بسته بودند. گفتم شاید یکی از آنها میکائیل باشد. باز که کردم، دیدم بعضیهایشان اصلا سر ندارند.»
بغض پدر دوباره میترکد و بهشدت دوباره گریه میکند. حرف میزند اما نامفهوم. گوشهایم را تیز میکنم تا جملاتش را متوجه شوم اما شدت دردی که در سینه او است، اجازه نمیدهد تا کلمات سالم و نیمنخورده از دهانش خارج شود. مدتی بعد که آرام میشود، ادامه دیدههایش را تعریف میکند: «همینطور که داشتم نگاه میکردم، دیدم میکائیل یک گوشهای افتاده است، از کمر به بالا سرو صورتش له شده بود، گفتم بابا...» دوباره جملات پدر نامفهوم میشود. ثانیههایی بعد و همچنان با گریهای که به زور در گلو خفه میکند، صحبتش را ادامه میدهد: «نیمساعت پسرم را در آغوش گرفتم و بوسیدم. دستان کوچکش را صورتش را، دوباره و چندباره بوسیدم. گفتم باباجانم تو که روز پدر را تبریک گفتی... بلندشو برویم بابا. دوستانم بلندم کردند و گفتند جواد بس است دیگر. گفتم بگذارید بمانم، دیگر بچهام را نمیتوانم ببینم. بدنش سالم بود اما سرو صورتش له شده بود.»
میکائیل شهید شده بود اما یک شب قبل از شهادتش، او حال و هوای کاملا متفاوتی را تجربه کرده بود؛ حال و هوایی که هم مادرش شاهد آن بود و هم برادر ۱۴ سالهاش کوروش. شبیکه مرگ را نقاشی کرد. شب قبل از جنایت میناب، همهچیز مثل همیشه نبود. میکائیل انگار چیزهایی حسکرده بود که بقیه از آن بیخبر بودند. پدر درباره آن شب از همسرش پرسید: «همسرم گفت شام برای بچهها ساندویچ درست کرده بودم. وقتی میکائیل خورد، گفت مامان غذایت مزه بهشت میدهد و انگار دارم در بهشت غذا میخورم. پسرم همیشه عادت داشت قبل از صرف غذا دعا بخواند. برایش فرق نمیکرد ۵۰ نفر در خانه مهمان باشند یا خودمان باشیم، همیشه میگفت دعایم را بخوانم و بعد غذا بخوریم. او دعایی که فکر میکنم متعلق به خواجه عبدالله انصاری باشد را میخواند: «یا رب دل ما را تو به رحمت جان ده، درد همه را به صابری درمان ده، این بنده چه داند که چه میباید جست، داننده تویی هرچه تو خواهی آن ده»، مادرش گفته بود مگر داری چه میخوری که میگویی غذا مزه بهشت میدهد. میکائیل آن شب غذا را طور دیگری حس کرده بود. پس از صرف غذا از مادرش تشکر کرده بود. اگر کسی به او لطفی میکرد، حتما تشکر میکرد اما این بار با همه تشکرهای دیگرش فرق داشت. پس از صرف غذا، نزد برادرش رفت. میکائیل یک نقاشی کشیده و آن را به برادرش نشان داده بود.صبح که شد، میکائیل دست و رویش را شست و گفت میخواهم نماز بخوانم. اواخر نماز، پسرم اشهدش راخوانده بود. میکائیل گفته بودمامان اینجای اشهد رابلد نیستم و کمکم کن. بعد هم قرآن را آورده و یکی از سورهها را انتخاب کرده و به مادرش گفته بود میخواهم آن را حفظ کنم تا فردا برای مردم افتخارآفرینی کنم. مادرش گفته بود میخواهی برای بچهها بخوانی. میکائیل گفته بود نه برای مردم میخواهم بخوانم.»
میکائیل دقایقی بعد مشغول بازی با برادر بزرگترش شد و به اوگفت بیا بازی توپ و تانک انجام دهیم. میکائیل ایران بود و کوروش آمریکا. بالشها را به سمت هم پرتاب میکردند و صدای کودکانهشان فضای خانه را پرکرده بود. میکائیل به مادرش میگفت مامان، ایران در این جنگ پیروز میشود و آمریکا را شکست میدهد، جانم فدای ایران... جانم فدای ایران. ساعت حوالی ۱۱ شب دو برادر خوابیدند. ساعت ۶:۳۰ مادر از خواب بیدار شد و رفت تا میکائیل را بیدار کند تا سرویس او را به مدرسهاش ببرد. به گفته پدر، آن روز صبح میکائیل حال و هوای عجیبی داشت.وقتی مادر او را از خواب بیدار کرد، میکائیل روی مبل نشست آن هم با چهرهای که رنگش مثل همیشه نبود وبه سفیدی میزد.مادر فکرکرد میکائیل خوابش میآید اما پسرکوچولو سکوت معماگونهای داشت. مدتی بعد او آماده رفتن به مدرسه شد. هنگام خروج از خانه، روی پلهها ایستاد و به مادرشگفت مامان از من عکس میگیری؟ مادر هم عکس گرفت اما روحش خبر نداشت که این آخرین عکس از پسر کوچولویش است. پس از گرفتن عکس، میکائیل از پلهها پایین رفت اما دوباره مادر را صدا زد و گفت مامان بروم؟ مادر حیران مانده بود که پسر کوچکش چه میگوید و چرا اینطور صحبت میکند. مبهوت بود و نمیتوانست واکنشی به صحبتهای میکائیل نشان دهد. این آخرین دیدار مادر و پسری بود.
پدر در طول مصاحبه آنقدر اشک ریخته که بهسختی میتواند صحبت کند. سکوت میکنم تا بتواند برای حرف زدن دوباره نفس بگیرد. صبح نهم اسفند، موشک دشمن به تن نحیف و ضعیف مدرسه اصابت کرد. کوروش بعد از فهمیدن ماجرا حالش بههم خورد و در مدرسه بیهوش شد. وقتی به خانه برگشت، سراغ نقاشی برادرکوچکش رفت. میکائیل در آن مدرسهای را نقاشی کرده بود. همراه سه موشک و پنج آدمک به نشانه بچههای مدرسه که لباسهایشان به رنگ پرچم ایران رنگآمیزی شده بود. بالای صفحه و با خط و املای کودکانه نوشته بود «ارتش نزامی» کمی آن طرفتر هم نوشته بود «بچهها همش موردن». میکائیل شب قبل از شهادت، جزئیات پرکشیدنش به آسمان را به تصویر کشیده بود.
کیک تولد بر سر مزار
۴۵ روز از مراسم خاکسپاری میکائیل در اندیمشک میگذرد و داغ دل پدر با یادآوری هر کلمه و تصویری از پسرش زنده میشود. هربار که از او حرف میزند، هزار بار میمیرد و دوباره زنده میشود: «به میناب که برگشتیم، کوروش به منگفت یک چیزی بگویم؟ گفتم بگو. گفت یک ماه قبل از این اتفاق یک خواب ترسناک دیدم اما ترسیدم آن را تعریف کنم. گفتم بگو چه دیدی؟ کوروش گفت در خوابم وحشت زده بودم. در خواب دیدم به سمت بالکن خانه رفتم و میکائیل را در خیابان دیدم که صورتش خونین بود. درست میگفت. صورت پسرم دقیقا همان چیزی بود که من در سردخانه دیدم، خونین بود. مامان بالای سرش گریه میکرد. یک آدم خیلی بزرگ که عبای سیاه به تن داشت و صورتش چندان مشخص نبود، ایستاده بود و داشت به میکائیل نگاه میکرد. آنقدر ترسیده بودم که از خواب پریدم. به مامان گفتم چنین خوابی دیدهام و او گفت خیر است، صدقه بده. میکائیل سال ۱۳۹۵ دنیا آمد. یادم است آن سال و به یاد تولد میکائیل، تصمیم گرفتم نهالی بکارم. چون آب در کنار نهال جریان داشت، امکان خشک شدنش وجود نداشت. بعدها که رفتم به نهال سر بزنم، دیدم از ریشه آن را درآوردهاند. ۲۱ دی ماه تولد میکائیل بود به مادرش گفتم تولدش را بگیر تا من بیایم که گفت نه، صبر میکنم تا تو هم برگردی. یکی دو ماه از تولد میکائیل گذشته بود که پسرم گفت تولد کوروش هم در همان عید است و وقتی به اندیمشک رفتیم، آنجا با هم جشن تولد میگیریم.» مراسم چهلم میکائیل که برگزار شد، پدر طبق وعده به مزار پسرکوچولویش رفت و برای هر دو پسرش جشن تولد گرفت اما نه دل کوروش شاد بود و نه دل پدرش.
تلخترین صحنهها را در مدرسه دیدم
کبری آجی حیدرینیا، داوطلب و مربی کمکهای امدادی و مخاطرات جمعیت هلالاحمر میناب هم در روز اولین جنایت در مدرسه شجره طیبه حضور داشت و صحنههای هولناکی را به چشم دید. آن روز او در اداره همراه سایر همکارانش مشغول انجام کارهای روزمره بود که یکدفعه صدای وحشتناکی را شنیدند. رئیسشان که در طبقه بالا بود به همه اعلام کرد اداره را تخلیه کنید و پایین بروید. با اعلام او، آجی حیدرینیا و همکارانش که در طبقه همکف بودند، داخل حیاط رفتند. هنوز هیچکس نمیدانست چه اتفاقی رخ داده است. هر احتمالی میدادند جزحمله نظامی و آغازجنگ. مدیرعامل جمعیت هلالاحمر میناب با دو تیم امدادی از مردان به محل حادثه رفتند و و آجی حیدرینیا نیز با دو تیم از خانمهای هلالاحمر به سمت مدرسه حرکت کردند. او با مدیر و معاون و معلم قرآن مدرسهای که هدف موشک قرار گرفته بود، دوست بود و نگران حال آنها بود که در چه وضعیتی هستند.چند بار با معلم که نامش خانم طاهری بود، تماسگرفت اما جواب نداد. به مدرسه که رسید، شوهر خانم طاهری را دید که با آشفتگی سراغ همسرش فاطمه را از او میگرفت. زنان و مردان امدادگر هلالاحمر، تیمبندی شده و شروع به ارزیابی وضعیت مدرسه کردند. طبقه دوم متعلق به دختران و پایین برای پسرها بود: «یکی از امدادگران صدایم زد و گفت خانم حیدری... خانم حیدری...بیا اینجا، ببین جسد دوستت است؟ پردههای مدرسه را جمع کردیم و به سمتی رفتیم که جسد پیدا شده بود. اصلا او را نشناختم. فقط بدنش بیرون بود اما سرش را ندیدم و گویا زیر آوار بود. تنفسش را میدیدم و برای همین امدادگران را بهسرعت صدا زدم که بیایید و این زنده است. پرده را انداختم روی بدنش و به کارمان ادامه دادیم. آنجا خیلی وضعیت بدی داشت.برخی اجساد سوخته بودند، موهایی که تکهتکه به دیوار چسبیده بود، ۱۶سال امدادگر بودم و در بسیاری از حوادث مانند سیل و زلزله حضورداشتم اما تابهحال صحنهای به این تلخی ندیده بودم. بچهها زیر نیمکت پناه گرفته و سرو گردنشان را گرفته بودندتا آسیبی نبینند اما متاسفانه همانجا و پس از اصابت موشکها شهید شده بودند. یا بچهای رفته بود زیر نیمکت اما پایش بیرون مانده و دچار شکستگی شده بود. بچه میگفت فکر میکردم زلزله آمده که رفتم زیر نیمکت اما خواهرم نتوانست زیر نیمکت جا بگیرد وشهید شد. موشک به کلاس چهارم اصابت کرده و حتی یک نفر از بچهها هم زنده نمانده بود.حتی برخی ازپدران ومادرانی که دنبال فرزندانشان آمده بودند هم شهید شدند.»
نگران جان شاگردانم بودم
وجیهه ذاکری یکی از معلمان مدرسه شجره طیبه است که از موشکباران دشمن آمریکایی - صهیونی جان سالم بهدر برد تا امروز روایتگر آن روزهای دردناک باشد: «حول و حوش ساعت ۱۱ صبح بود که معاون مدرسه به کلاسها اعلام کرد یک جلسه فوری داریم و سریع به دفتر مدیر بیایید. با عجله به دفتر رفتیم و مدیر گفت جنگ شروع شده و بهتر است مدرسه را تعطیل کنیم و به خانوادهها بگوییم بیایند و بچههایشان را ببرند. حداقل اگر اتفاقی افتاد، آنها نزد خانواده خود باشند و در مدرسه اتفاقی جانشان را تهدید نکند. به اتفاق بقیه معلمها به کلاسها برگشتیم و سپس با خانوادهها تماس گرفتیم تا بیایند و بچهها را ببرند. البته یکسری از بچهها خانهشان نزدیک مدرسه بود و آنها را پیاده فرستادیم بروند و حالا باید منتظر میماندیم تا سرویس بیاید و بقیه را ببرد. دو سه نفر رفتند اما هنوز ۱۰، ۱۲ نفر در کلاسم مانده بودند. گوشی دستم بود که سرویس یکی از بچههای کلاسم به نام پری آمد و گفتم پری بیا سرویست آمده است. پری رفت و من هم پشتسرش حرکت میکردم که یکدفعه یک صدایی شبیه سوت محکم به مدرسه برخورد کرد. همان لحظه گوشی در دستم خاموش شد. پس از اصابت موشک همه جا تاریک شد. دستم را به دیوار کشیدم تا ببینم راهرو باز است یا خیر. دوباره برگشتم به کلاسم چون بچهها به دلیل خراب بودن در گرفتار شده بودند. پسرها را به بیرون از محوطه فرستادم و گفتم بروید سمت خیابان. بچههای ششم را هم فرستادم بیرون. بچههای کلاس سوم اما به خاطر سن کمشان، متوجه عمق فاجعه نبودند. به آنها میگفتم بچهها بیرون بروید اما به دلیل سن کم و شوک ناشی از حادثه، فقط میخندیدند و درکی از جنگ نداشتند. حتی ما معلمها هم، برای اولین بار بود که جنگ را میدیدیم. بچهها را یکی یکی بغل کردیم و از راهرو بردیم بیرون. چون مدت زمان زیادی در دود و غبار مانده بودم، حالم خیلی بد شد و یکدفعه افتادم. مردم جلو آمدند و من را از محل خارج کردند. دوباره همانجا ایستادم تا ببینم بچه دیگری در مدرسه مانده است یا نه که تازه متوجه وضعیت مدرسه شدم. جز آوار هیچ چیز دیگری از آن نمانده بود. شوک شدیدی به من وارد شد که چه اتفاقی افتاده است. فقط صدای آه و ناله والدین را میشنیدم. خیلی وحشتناک بود. پدر و مادرها دنبال بچههایشان میگشتند. چندبار تلاش کردم به سمت آوار بروم و ببینم چه خبر است که مرا عقب کشیدند و گفتند نرو، ممکن است آوار باز هم ریزش کند و زیر آوار بمانی. مرا به بیمارستان منتقل کرده و آنجا بستری شدم. با بهتر شدن وضعیتم دوباره رفتم به مدرسه. صبح میرفتم و شب برمیگشتم. در جریان این جنگ خودم هم مجروح شدم. یک تکه استخوان پشت پایم شکست و الان راه رفتن برایم خیلی سخت شده است. داخل سرم صدای زنگ میشنوم و این به خاطر موج گرفتگی است. بعد از آن حادثه مدتی پیگیر وضعیت جسمی و سلامت شاگردانم بودم. برخی از آنها هنگام خروج، ترکش خورده بودند اما زنده ماندند، فقط پری شهید شد.