سال ۱۲۹۴ خورشیدی؛ جنگ بزرگ جهان را در خود بلعیده اما در گوشهای از جنوب ایران، جنگی دیگر در جریان است؛ جنگی از جنس «هیاهو برای هیچ» یا بهتر بگویم «آرامش برای همه چیز». رئیسعلی دلواری، جوانی است از اهالی دلوار تنگستان. او نه سرداری از دل آکادمیهای نظامی، که مردی است برخاسته از متن مردم؛ شانههایش بوی نخل و خرما میدهد و نگاهش وسعت خلیجی را دارد که نباید از دست برود. انگلیسیها با غرور امپراتوریشان، بوشهر را اشغال کردهاند و برایشان این خاک فقط یک نقطه استراتژیک روی نقشه است اما برای رئیسعلی و یارانش، اینجا «وطن» است؛ وطنی که ناموسش با هیچ معاملهای خرید و فروش نمیشود. او اهل خطابه و سیاست نیست، اهل عمل است. شب که میشود، سکوت نخلستانها با صدای پای مردانی میشکند که با تفنگهای قدیمی و دلی پر از کینه از اشغالگر، راهی شبیخون میشوند.
لحظهای درنگ کن. تصور کن آن شبهای بیانتهای جنوب را. مردی چون رئیسعلی در دل تاریکی، به سربازانش میگوید: «نترسید، اینها از ما رو کم دارند.» این «رو» همان چیزی است که در هیچ قرارداد نظامی و در هیچ معاهدهای نوشته نمیشود. انگلیسیها که از این حملات پارتیزانی به تنگ آمده بودند، برای دستگیری یا حذف او جایزه تعیین کردند اما رئیسعلی، نه فقط یک فرمانده، که کابوسی شده بود برای خواب راحت استعمارگران. سرانجام، در یکی از شبهای شهریور ۱۲۹۴، در محلی به نام «تنگک صفر»، گلولهای از پشت او را هدف گرفت. رئیسعلی افتاد اما پیش از آن، دشمن را به زانو درآورده بود. او نشان داد که استعمار را میشود با تفنگ شکاری هم شکست داد، اگر «رو» داشته باشی.
قصه اما تمام نشد. انگار خاک تنگستان، مردانی را در آغوش میکشد و بعد دوباره در هیأتی دیگر به دنیا بازمیگرداند. سالها بعد، از همان استان بوشهر، در همان تنگستان، کودکی اصالت گرفت به نام علیرضا تنگسیری. او ناخواسته وارث همان نگاه و همان «روش» بود. دنیا دیگر آن دنیای رئیسعلی نبود. دشمن حالا به ناوهای هواپیمابر، موشکهای کروز و پهپادهای جاسوسی بدل شده بود، اما خلیجفارس هنوز خلیجفارس بود و ناموس وطن، همان ناموس. علیرضا تنگسیری، فرمانده نیروی دریایی سپاه شد. تفنگ فتیلهای رئیسعلی جایش را به شناورهای تندرو و موشکهای نقطهزن داده بود.
صحنهای را مرور کن: ناوهای عظیمالجثه آمریکایی که هرکدام به اندازه یک شهر جمعیت دارند، در مقابل قایقهای تندرو ایرانی. اینجا دیگر جنگ تن به تن نیست، جنگ اراده است. تنگسیری و یارانش اما همان کاری را میکردند که رئیسعلی در دل شبهای تنگستان میکرد؛ زدن ضربات کاری از جایی که دشمن فکرش را نمیکند. میگویند در یکی از رویاروییها، نیروهای او آنقدر به یک ناو آمریکایی نزدیک شدند که توانستند منور شلیک کنند، بیآنکه رادارهای پیچیده دشمن متوجه حضورشان شوند. این دیگر فقط قدرت نظامی نیست، این تبلور همان«روش» رئیسعلی دلواری است در عصر دیجیتال. دشمنی که ادعای اشراف اطلاعاتی بر تمام آبهای جهان دارد، از قایقهای تندروی مردانی غافلگیر میشود که پدرانشان شبانه با قایق به جنگ ناوهای انگلیس میرفتند.
این قصهها اما هرگز پایانی خوش و آرام ندارند. همانطور که گلوله خائنانه از پشت، رئیسعلی را به خاک افکند، سایه شوم ترور در قرن جدید نیز سراغ تنگسیری آمد. در حملهای در جریان جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران، علیرضا تنگسیری هم به کاروان شهدای تنگستان پیوست. او هم مانند رئیسعلی، در میانه مبارزه افتاد اما پیش از افتادن، نشان داده بود که این خلیج، فارس است و فارس خواهد ماند. رئیسعلی ایستاد تا بوشهر انگلیسی نشود، تنگسیری ایستاد تا تنگه هرمز و خلیجفارس حیاط خلوت بیگانگان نشود.
و حالا این ما هستیم، وارثان این قصههای ناتمام. تاریخ به ما میگوید که جغرافیا تغییر نمیکند، این آدمها هستند که یا میمانند یا میروند. خط ساحلی همان است، نخلها همان نخلها هستند و باد شرجی هنوز از روی خلیج میوزد اما میان مناره دلوار و اسکلههای نظامی، یک نخ نامرئی تسبیح کشیده شده است: نخ غیرت و شرف. رئیسعلی دلواری به ما یاد داد که «بودن» مهم نیست، «چگونه بودن» مهم است. شهید تنگسیری هم این را ثابت کرد که دلاوری ژنتیک نیست، یک انتخاب است، و این انتخاب در هوای تنگستان نفس میکشد. اگر روزی دوباره صدایی از دریا بیاید و حریم وطن را به خطر اندازد، مطمئن باش که از میان همین نخلستانها، باز هم مردی برخواهد خاست، نه با شمشیر، که با همان «رو»یی که داشت و تنگسیری به ارث برد. این قصه، قصه خاک و خون است و تا خلیجفارس موج میزند، هرگز تمام نخواهد شد.