روایتی از زندگی سپهبد شهید عبدالرحيم موسوی رئیس ستاد کل نیروهای مسلح که در کنار رهبرش به خون غلتید

امیری که به عهدش وفا کرد

نام عبدالرحیم موسوی در تاریخ معاصر ایران گره ‌خورده با دو نقطه‌ عطف است؛ مسجد جمکران در قم و کوهستان‌های کردستان. مردی که نذر پدر و مادرش، تولدش در سایه‌ باران پاییز ۱۳۳۹ و اذان سیدی در آستانه‌ انقلاب، مسیرش را از کلاف‌های رنگی کارگاه ریسندگی به میدان‌های جنگ کشاند.
نام عبدالرحیم موسوی در تاریخ معاصر ایران گره ‌خورده با دو نقطه‌ عطف است؛ مسجد جمکران در قم و کوهستان‌های کردستان. مردی که نذر پدر و مادرش، تولدش در سایه‌ باران پاییز ۱۳۳۹ و اذان سیدی در آستانه‌ انقلاب، مسیرش را از کلاف‌های رنگی کارگاه ریسندگی به میدان‌های جنگ کشاند.
کد خبر: ۱۵۴۹۳۶۹
نویسنده زهره شکراللهی - گروه دفاع مقدس
او از نوجوانی چابک در تظاهرات قم، به سربازی صبور در لشکر ۲۸ کردستان و سپس به فرماندهی گروهان پیاده‌نظام در عملیات‌های بزرگ دوران دفاع مقدس تبدیل شد؛ مسیری که با درس ‌خواندن در دانشگاه جنگ و کسب دکترای مدیریت دفاعی ادامه یافت و سرانجام او را به اوج فرماندهی کل ارتش جمهوری اسلامی ایران و ریاست ستاد کل نیروهای مسلح رساند.  این داستان روایت مردی است که «صبوری» را در کوهستان‌های سرد کردستان آموخت و «شجاعت» را در فرماندهی قرارگاه خاتم‌الانبیا به کار بست؛ سرداری که تا آخرین لحظه‌ عمر ایستاد و با شهادتش، آخرین قطعه‌ پازل پیروزی ایران در برابر تهدیدات خارجی را تکمیل کرد. 
   
تولد در سایه‌ باران  

خلقتی بود میان مردم قم و مسجد جمکران. زن قنداق بچه را در بغلش جا به‌ جا کرد، صورتش را با چادر رنگی قاب گرفت و قنداق را به آغوشش فشرد. چندبار پای پیاده تا مسجد جمکران آمده بود. کنار محراب حضرت از خدا پسری خوش‌قدم خواسته بود. زن به سیدی که دم در مسجد نشسته بود سلام کرد. قنداق بچه را جلوی او گرفت: «میشه اذان بچه رو بخونید؟» مرد تای شال سبزرنگش را صاف کرد و با صدای ملایم گفت: «بسپارید به یه نفر دیگه». زن پا به پا کرد: «تا دم بیت سیدروح‌الله رفتم، قیامتی بود از جمعیت». 
سید دانه تسبیح را زیر انگشتان باریکش بازی داد. بیت حاج آقا بروجردی که غلغله بود. نور آفتاب روی پیشانی کودک کمرنگ شد. هوا ابری بود و خنکای سبکی داشت. سید قنداق بچه را گرفت، رو به قبله ایستاد و اذان را زمزمه کرد. دم گوش بچه خواند: «عبدالرحيم، عبدالرحيم موسوی، خوشنام باشی، امیر باشی، مرد باشی».  
باران ریز و نرمی شروع با باریدن گرفت و هوای پاییز سال ۱۳۳۹ قم را سبک کرد. 
   
کودکی در سایه‌ کلاف‌های نخ و شور خیابان  

عبدالرحيم تازه نوپا بود که پدرش از کارگاه ریسندگی به خانه برگشت. کنار درخت اناربونه ایستاد و دست‌های پر از رنگ و رد زخمش را به تنه درخت زد. رو به اهل خانه گفت: «امروز دوباره سخنرانی سیدروح‌الله بود. گفت سربازهای من تو گهواره هستن».  قم سرتاسر شور آشوب بود. یک روز در مدرسه فیضیه درگیری بود، یک زمان وقت دستگیری سیدروح‌الله. خبر دهان به دهان می‌گشت. عبدالرحيم بزرگ شد. دم دست پدر تا کارگاه ریسندگی پارچه می‌رفت. کنار دوک و ماسوره‌های رنگ‌وارنگ می‌ایستاد. به صدای حرکت ماسوره میان تارهای پارچه گوش می‌داد. گاهی سر کلاف نخ را به کمک پدرش می‌گرفت. گاهی نخ هزارتاب می‌بافت. غروب همراه پدرش می‌رفت صحن حضرت معصومه(س) روی سنگ‌های آفتاب خورده و تمیز صحن می‌نشست و زل می‌زد به دسته دسته زائرهای حرم. گاهی شستش از چیزی خبردار می‌شد. کاست جا‌به‌جا و اعلامیه امام دست به دست شده بود. 
   
از فوتبال تا انقلاب 

دم دمای انقلاب تو قم ماجرا شلوغ‌ و پرحادثه‌تر بود. عبدالرحيم دیگر استخوان ترکانده بود، چست و چالاکی‌اش به ۱۸، ۱۹سالگی‌اش می‌چربید. کافی بود اراده کند؛ از سر کتاب، درس و مدرسه راهی تظاهرات می‌شد، پا به فرارش بهتر از همه هم‌سن و سالانش بود.  یک پایش به توپ فوتبال گرم بود و یک پایش تظاهرات. دم‌دمای انقلاب خبر پیچید که امام خمینی قرار است از پاریس به ایران برگردد. عبدالرحیم با گروه استقبال از امام همراه شد. چند روزی در تهران، مهمان مردمی شد که می‌آمدند و اهل کمیته استقبال را به خانه‌های‌شان می‌بردند. عبدالرحیم روی آسفالت‌های پرترک را پر از گل میخک کرد. همانجا ماند تا خبر پیروزی انقلاب‌را‌شنید. 
   
سربازی در کوهستان 

عبدالرحيم راهی خدمت سربازی شد و در سال ۱۳۵۸ به خدمت نیروی زمینی ارتش درآمد. یک میدان مشق راه رفتن، یک میدان مشق دویدن، تمرین تیراندازی، عرق ریختن در دوره آموزشی را کامل کرد. راهی غائله کردستان شد. تجزیه‌طلبان، لب مرز را به آشوب و شورش کشاندند. عبدالرحیم به‌عنوان سرباز و رزمنده سرباز لشکر ۲۸ کردستان در منطقه ماند. بند پوتین‌هایش را روی ساق پاهایش محکم بست و بند اسلحه‌اش را روی انحنای شانه‌اش انداخت و پا به پای مردم کردستان جنگید تا کردستان به نقطه پایداری برسد. پاهایش توی پوتین تاول زد و پینه بست.  شهریور سال ۱۳۵۹ که غوغای حمله رژیم بعث به ایران برپا شد، عبدالرحیم دوشادوش رزمنده‌ها ایستاد، فرمانده گروهان پیاده‌نظام شد و کوله‌پشتی سنگین را حمل کرد. تاول‌ها می‌سوختند و عبدالرحيم باید صبوری می‌کرد. چند روز بیدار ماندن و تحمل منجر به واژه‌ای به نام پیروزی می‌شد که رزمندگان آن را به ارمغان می‌آوردند. 
   
تحصیلات و فرماندهی 

بعد از جنگ در دوره‌های رنجری و چتربازی بین‌المللی حضور داشت و مدرک دافوس را در دانشگاه جنگ وابسته به ارتش گذراند و دکترای تخصصی مدیریت دفاعی را کسب کرد.  در سال ۱۳۸۰ فرمانده دانشگاه افسری امام علی(ع) شد و هر روز صبح به آرم پرچم ایران ادای احترام می‌کرد. در سال ۱۳۹۶به فرماندهی کل ارتش جمهوری اسلامی ایران رسید؛ سرداری که سربازی وطن برایش افتخار محسوب می‌شد. 
   
از تل‌آویو تا خرداد موشکی 

وعده صادق ۱ و ۲ بعد از پاره شدن زنجیر اسرائیل در کنار سردار حاجی‌زاده، محمد باقری و دیگران ماند. قطار موشک از آسمان ایران راهی تل‌آویو شلیک شد،  وعده صادق ۳ وقتی تهران مورد هجوم حمله موشکی قرار گرفت. عصر روز ۲۳خرداد ۱۴۰۴ سرزمین موشکی ایران خیزابه‌های تلخ موشک را به حلق اسرائیل چشاندند. سرلشکر در ریاست ستاد کل نیروهای مسلح رو‌به‌روی جهانی به وسعت ظلم ایستاد و همراه رزمنده‌ها پشت لانچر رعشه به جان یهودیان انداخت. 
   
شهادت در آستانه‌ پیروزی 

یهود آرام نگرفت. اسرائیل سرش به سنگ نخورد. در حمله جنگ سوم، روز ۹اسفند ۱۴۰۴ جنینی شبیه هیولا زایید و همراه آمریکا به بر و بوم ایران حمله کرد. او چشمانش را بست و به شهادت لبیک گفت. در میان ما نبود اما بسته شدن تنگه هرمز را از آسمان دید. شاید مثل ما صدای خشاخش شلیک موشک‌های ایرانی را نشنید اما به درک واصل شدن پایگاه‌های آمریکا را در منطقه دید و لبخند زد.

تاریکی کوهستان و پیروزی در صبح
عملیات والفجر ۴ آخرهای آبان ماه ۱۳۶۲در محور شمال و جنوب ارتفاعات سورن و دشت شیلر و بقیه ماجراهای مرز بود. لشکر ۲۸ کردستان توپخانه و فرمانده چغری داشت. عبدالرحيم و گروه شناسایی چندشب رابه شناسایی منطقه گذراندند. تپه‌ها و ارتفاعات سنگلاخی و سخت که در باریکه راه کوهستان در ظلمت شب باید می‌پیمودند. ناگهان شیب تند سر راهش قرار گرفت. کف دره به سیاهی می‌زد. قلوه‌سنگ‌های بزرگ و خاکستری تیره بودند.سنگ‌های قناس و بیضی که عبدالرحیم آنجا را برای پناه گرفتن سربازان و ادوات انتخاب کرد، نیمه شب تاریک، ظلمات و شب‌های سیاه کوهستان گرداگردش را گرفته بود. توپ ۱۵۵م.م لشکر در دشت و ارتفاعات به‌خوبی آتش تطبیق را روی سر مواضع دشمن ریخت. ۳۳روز دویدن و کشیک کشیدن او را تبدیل به نیروی زبده نبرد کرد. ارتفاعات تصرف شد و شهرهای مریوان و بانه امنیت نسبی را تجربه کردند. عبدالرحيم موسوی پا به پای امیران ارتش در عملیات‌های والفجر، بيت‌المقدس، قادر و نصر شرکت کرد.
newsQrCode
برچسب ها: دفاع مقدس
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۱ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها