مدرسه «پسرانه و دخترانه» شجره طیبه میناب؛ آری؛ این را هنوز هم خیلیها نمیدانند که بیشتر شهدای دانشآموز میناب، پسر بودند. البته که دخترها عزیزند و اینبار نیز توجه ایران و جهان به واژه «دخترانه» جلب شد تا پسرها به حاشیه بروند اما بعد... صبح شنبه، نهم اسفند ۱۴۰۴. میناب هنوز خوابآلود بود.
هوای بندری شهر، آن نفسهای آخر زمستان را میکشید و کوچههای محله با صدای کیفهای مدرسه و قدمهای کوچک بچهها زنده میشد. در یکی از همین کوچهها، در پاگرد یک آپارتمان، پسری ۹ساله با کولهپشتی روی دوش و قمقمهای روی شانه، رو به مادرش ایستاده بود.
«عکس بگیر.» این را میکائیل گفت. انگار میدانست قرار است چه اتفاق تلخی بیفتد.
شکیبا دریکوند، مادر ۳۱ سالهاش، موبایل را بالا آورد و از پسرش عکس گرفت. میکائیل دست تکان داد و رفت. شکیبا نمیدانست این آخرین عکس است. نمیدانست آن دست تکان دادن، وداع است.
میکائیل میردورقی، کلاس سوم دبستان شجره طیبه، ۹ سال داشت و اهل اندیمشک بود. خانوادهاش به خاطر کار پدر، جواد میردورقی، به میناب آمده بودند. در این شهر بندری، آنطور که مادرش میگوید، «تک و تنها» زندگی میکردند؛ بدون فامیل، بدون تکیهگاه. فقط مادر، پدر که اغلب در آبادان بود، کوروش برادر بزرگتر و میکائیل.
او عاشق اسمش بود. این را همه میدانستند. گاهی با همان اطمینان کودکانهای که فقط بچهها دارند، خودش را معرفی میکرد: «اسم من میکائیل است. میکائیل یعنی فرشته خدا. اگر کسی آرزویی دارد، به من بگوید تا برآورده کنم.»
شام آخر؛ نقاشی معنادار میکائیل
جمعه شب، هشتم اسفند. یک شب معمولی در خانه میردورقیها. میکائیل آن شب یک سوره قرآن حفظ کرده بود. مدام تکرار میکرد، با صدای بلند، با غرور. مادرش پرسید: «این سوره را برای مدرسه حفظ کردی؟» میکائیل گفت: «میخواهم مردم به من افتخار کنند.» شکیبا خندید. بچگانه بود. معصومانه بود. نفهمید که این نشانه است.
همیشه میگفت جانم فدای ایران. بعد از بازی، میکائیل یک برگه سفید از دفتر نقاشی سیمدارش برداشت و شروع به کشیدن کرد. یک ساختمان مدرسه. روی آن پرچم ایران. چند بچه در حیاط. و موشکهایی که از آسمان فرود میآیند. بالای نقاشی، با دستخط کودکانهاش نوشت: «ارتش نزامی. پچهها همش موردن.»
«نظامی» را اشتباه نوشت. «بچهها» را اشتباه نوشت. «مردند» را اشتباه نوشت. ۹ سال داشت. هنوز داشت یاد میگرفت. اگر فردا مدرسه میرفت، معلمش راضیه زمانی حتما درست نوشتن را یادش میداد اما فردا نیامد. نه برای میکائیل. نه برای راضیه زمانی.
صبح شنبه
صبح نهم اسفند، میکائیل بیدار شد، صبحانه خورد، کولهاش را برداشت و آماده رفتن شد. در پاگرد راهپله ایستاد و به مادرش گفت: «عکس بگیر.» شکیبا عکس گرفت. میکائیل دست تکان داد و رفت.
انگار میدانست. آن عکس، بعدها در تمام رسانههای ایران و جهان پخش شد. پسربچهای با عینک بنددار، کوله روی کمر، قمقمه روی شانه، در پاگرد یک آپارتمان معمولی، دست تکان میدهد. یک تصویر ساده. یک لحظه عادی. یک وداع ابدی.
یک کاربر ژاپنی بعدها نوشت: «عینکی که بند دارد تا گم نشود. یک بطری آب با تصویر جوجهتیغی. یک دانشآموز کلاس سومی که بدون شک با عشق زیادی بزرگ شده است، هنگام ترک خانه برای مادرش دست تکان میدهد. این عکسی است که هر بار در چند روز گذشته میبینم، قلبم را میشکند.»
قلبهای زیادی شکست. در ایران. در ژاپن. در همه جای دنیا.
دبستان شجره طیبه میناب، صبح شنبه، مثل هر روز پر از بچه بود. دختر و پسر. کلاس اول تا ششم. صدای زنگ. صدای بازی. صدای درس. زندگی جاری بود. حوالی ساعت ده و نیم، معلمان شروع کردند به زنگ زدن به خانوادهها. خبرهایی از حملات هوایی میرسید. باید بچهها را میبردند. صدها خانواده باید یکبهیک خبر میشدند.
ساعت یازده و سه دقیقه، شکیبا دریکوند پشت تلفن بود. با شوهرش در آبادان صحبت میکرد. داشتند برنامه میریختند که وقتی مدرسه تمام شد، بروند خوزستان. همان لحظه، موشک اول خورد. آپارتمان تکان خورد. شکیبا داد زد: «بچهها.» از بالکن نگاه کرد. مردم به سمت مدرسه میدویدند. او هم دوید.
ترافیک بود. از ماشین پیاده شد. دوید. یک مرد جلویش را گرفت: «همه بچهها زیر آوار شهید شدهاند.» پاهایش بیحس شد. افتاد. «خودم تک و تنها در شهر غریب. یک نفر نبود دستم را بگیرد، بلندم کند.» کسی گفت بعضیها زندهاند. بلند شد. دوید. رسید. دید که آوار چقدر سنگین است. چقدر وحشتناک است. دوباره افتاد.
مدرسهای که دیگر نبود
ساعت از ۱۱ گذشته بود، موشک به مدرسه شجره طیبه خورد. بخشی از سقف فروریخت. دود سیاه بالا رفت. حیاطی که تا لحظاتی پیش زمین بازی بود، به صحنهای از آوار و فریاد تبدیل شد. بچهها داشتند از کلاسها بیرون میآمدند. بعضیها به سالن هجوم آوردند. کلاس چهارمیها توی کلاس ماندند تا سالن خالی شود. همین تأخیر کوچک، سرنوشتشان را عوض کرد. کلاس چهارم کنار نمازخانه بود. نمازخانه به طور کامل تخریب شد. تقریبا همه چهارمیها رفتند.
طبق برخی روایتها، سه معلم توانستند ۶۰ دانشآموز را نجات دهند. سه شاگرد کلاس دوم فرار کردند اما بیشتر اولها، دومها، سوم الفها و چهارمیها ماندند. مدتی بعد، موشک سوم به سولههای اطراف مدرسه خورد. همان سه موشکی که میکائیل در نقاشیاش کشیده بود. امدادگران محوطه را خالی کردند اما تعدادی از پدر و مادرها که برای پیدا کردن بچههایشان به سمت آوار رفته بودند، در دم شهید شدند.
شکیبا از آن یک ساعت که محوطه خالی بود حسرت میخورد: «یعنی اگر کسی هم زنده مانده بود، در آن یک ساعت از بین رفت.»
شکیبا آن روز تنها بود. شوهرش در آبادان بود. ۲۰ ساعت طول کشید تا خودش را برساند. مادر تنها، در شهر غریب، دنبال پسرش میگشت.
جنازهها را میآوردند. یکی یکی. شکیبا نگاه میکرد. به صورتها نگاه میکرد اما چه تشخیصی؟ «این صورتها را میدیدم و میگفتم: نمیدانم. نمیدانم. چهرههای خیلی از آنها که معلوم نبود.»
یاد کوروش افتاد. با عجله رفت مدرسه راهنمایی آرمان. «فکر میکردم همه مدارس را میخواهند بزنند.» کوروش را برداشت و برگشت. ساعت ۷ بعدازظهر، یکی از آشناها خبر داد که میکائیل را در ماشین سردخانه دیده. کیفش روی سینهاش بوده. شکیبا رفت. مادرها را برای تشخیص هویت راه نمیدادند اما او در این شهر مردی نداشت. خودش رفت. خودش شناسایی کرد.
«او را با صورتی خونی و بدنی سالم، در حالی که کولهپشتی مدرسهاش را بغل کرده بود، دیدم و از هوش رفتم.»
میکائیل را کنار دوست صمیمیاش علیرضا زارع پیدا کردند. همان رفیقی که همیشه در کلاس و در سرویس کنار هم مینشستند. مادر میکائیل خیالش راحت است که در آن لحظه آخر، پسرش تنها نبوده. کنار دوستش بوده.
نقاشیای که پیشگویی بود
شکیبا آن روز نقاشی را ندیده بود. بعد از اینکه پسرش را شناسایی کرد و از هوش رفت، بعد از اینکه به خانه برگشت، بعد از تلخترین شب زندگیاش، نقاشی به دستش رسید. یک برگه سفید. یک مدرسه. پنج بچه در حیاط. سه موشک از آسمان. و آن جمله: «پچهها مردن. نیروی نزامی.»
نشست و نگاه کرد. شمرد. پنج بچه در نقاشی. درست پنج دانشآموزی که آن روز غایب بودند و نجات پیدا کردند. سه موشک در نقاشی. درست سه موشکی که به مدرسه و اطرافش خورد.
مادر نشست و نشانهها را کنار هم گذاشت. آن سورهای که حفظ کرده بود تا مردم به او افتخار کنند. آن جمله که «جانم فدای ایران». آن بازی سنگر که ایران برنده شد. آن عکسی که هر روز میخواست از او بگیرند. آن نقاشی.
«بارها میگوید شب قبل به میکائیلش الهام شده بود که قرار است چه اتفاقی بیفتد.»
پدربزرگ میکائیل هم چیزی میداند که دیگران نمیدانند. میگوید: «میکائیل از تاریکی میترسید. همیشه خودم یا پدر و مادرش کنار او میخوابیدیم.» حالا پدربزرگ سر مزارش میرود. «که شبها نترسد.»
کوروش و جای خالی داداش
کوروش، برادر بزرگتر، این روزها حرف زدن برایش سخت شده. کلمات از دهانش میآیند اما جای درست نمینشینند.
آنها همبازیهای وابستهای بودند. دو تخت کنار هم در یک اتاق. کوروش شبها برای میکائیل قصه میخواند. جدول ضرب کار میکردند. سنگر میساختند. با هم میخندیدند. حالا یک تخت خالی است.
کوروش آن شب آخر، نقاشی را دید. میکائیل برایش توضیح داد. بعد با هم بازی کردند و سپس خوابیدند. کوروش نمیدانست که این آخرین شب است. نمیدانست که فردا برادرش نمیآید.
حالا هر روز با پدر و مادرش به قبرستان میرود. پیش برادری که از تاریکی میترسید.
دنیا به یاد میکائیل و میناب
عکس میکائیل دور دنیا گشت. آن پسربچه با عینک بنددار و قمقمه جوجهتیغی، در پاگرد راهپله، دست تکان میدهد.
کاربر ژاپنی نوشت: «این عکسی است که هر بار در چند روز گذشته میبینم، قلبم را میشکند.»
کاربر دیگری در اروپا نوشت: «این پیروزی تقدیم به تو و دوستانت.»
نقاشی هم پخش شد. آن برگه سفید با سه موشک و پنج بچه و آن جمله کودکانه. مردم نگاه کردند و باور نکردند. یک پسر نهساله، شب قبل از مرگش، مرگش را کشیده بود.
جمعی از ایرانیان مقیم هلند به همراه گروههای حقوق بشری هلندی و دیگر ملیتهای ساکن این کشور، با برگزاری یک راهپیمایی سکوت در شهر لاهه، یاد شهدای حمله مرگبار به دبستان میناب در ایران را گرامی داشتند.
همچنین به تازگی یادمان کودکان شهید مدرسه میناب روبهرو سفارت اسپانیا برپا شد تا نشان دهد که بسیاری از جهانیان همچنان داغ کودکان میناب را بر دل دارند.
کمال شرف، کاریکاتوریست یمنی نیز با انتشار اثری درباره شهدای میناب، ترامپ را ضد مسیح (دجال) نامید.
همچنین استفان دوجاریک، سخنگوی سازمان ملل متحد در واکنش به این حادثه تلخ و دردناک گفت: فکر نمیکنم بتوانیم واژههایی به اندازه کافی قوی برای محکوم کردن اینکه کودکان میمیرند، وقتی کودکان در یک مدرسه میمیرند، پیدا کنیم. باید برای غیرنظامیانی که در این درگیری و سایر درگیریها کشته میشوند، پاسخگویی وجود داشته باشد.
ورزش ایران، داغدار بچههای قهرمان میناب
همزمان با آخرین روزهای فروردین، پویش درختکاری به یاد دختران و پسران شهید میناب در مجموعه ورزشی آزادی با حضور عوامل وزارت ورزش و جوانان برگزار شد تا یاد و نام دختران و پسران مظلوم میناب، سبز و جاودان باقی بماند.
اسماعیل قلیزاده، وینگر جوان و آیندهدار استقلال نیز با انتشار یک استوری متفاوت، به یکی از تلخترین و دلخراشترین اتفاقات جنگ تحمیلی واکنش نشان داد، تصویری که در بخش بالایی آن به حادثه مدرسه میناب اشاره دارد، جایی که آرامگاه دانشآموزان شهید دیده میشود و یادآور جنایت دشمن در کشتار بیرحمانه دانشآموزان بیگناه است.
واکنشهای هنرمندانه و ماندگار
تعداد قابل توجهی ازهنرمندان وفعالان تئاتر،سینما و تلویزیون درمصاحبهها،یادداشتها ودلنوشتههای خود، یاد دانشآموزان شهید میناب را گرامی داشتهاند. همچنین کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان نماهنگی به نام «مزه بهشت» با صدای علی اکبری حائری برای میکائیل ساخت.
در یکی از شبهای تجمع مردم و هنرمندان، محیا دهقانی، سیدجواد هاشمی و هدایت هاشمی در کنار دیگر هنرمندان تئاتر و موسیقی و در واکنش به تجاوز دشمن به کشور با حضور در باغ فردوس تهران، حمله آشکار دشمنان به کشور و شهادت مردم و دانشآموزان میناب را محکوم کردند.
سیدجواد هاشمی، بازیگر سینما گفت: «ما ملتی هستیم که محال ممکن است کسی بتواند خممان کند.اگرمشکلی داریم خودمان حلش میکنیم؛ کسی غلط میکند که از آن طرف دنیا اگر میخواهد برای ما تصمیم بگیرد، پوز او را به خاک میمالیم.»
هدایت هاشمی، بازیگر سینما نیز با بغضی که در صدا داشت، گفت: «اسم بچههای میناب که میآید، نمیتوانم خودم را از غصه نگهدارم. الان وقت عزاداری نیست، صبح پیروزی نزدیک است؛ به وقتش عزاداری هم میکنیم اما من بچه دارم و همه کسانی که بچه دارند میفهمند؛ در میناب یک اتفاق بد افتاده است.مردم! غم میناب سنگین است مینابیها را تنها نگذارید. اگر میتوانید به میناب بروید.»
پیمان معادی هم در چهلمین روز شهادت کودکان مدرسه میناب تصاویری را از دو منبع خارجی منتشر کرده بود. بازیگر فیلمهای «جدایی نادر از سیمین»، «درباره الی» و «برادران لیلا» در صفحه شخصی خود در فضای مجازی مطلبی را از مجله «فارین پالیسی» بازنشر داد که درباره یکی از کودکان مدرسه میناب بود که روز نهم اسفندماه در پی حمله آمریکا و اسرائیل به شهادت رسید.
المیرا دهقانی در اینستاگرام نوشته بود: «دخترانی که در اوج بیگناهی آرزوهایشان ناتمام ماند.»
همچنین هلیا امامی، بازیگر در واکنش به شهادت دختران مدرسه میناب دلنوشتهای منتشر کرد و نوشت: «اینها فرزندان ایران بودند. نه نظامى بودند نه سیاستمدار... پیام من به همه معلمان دنیا این است: شما اولیاى دم این کودکان مظلوم هستید. دنیا به قدر کفایت از علومى، چون فیزیک و شیمى وریاضیات و… بهرهمند شده است و آنچه مغفول مانده است درس آزادگی است، به این درس بپردازیم.»
هدیه بازوند، بازیگر سریال «نون خ» نیز با حضور در یادمان کودکان دبستان شجره طیبه میناب که توسط آمریکا و اسرائیل در جنگ رمضان به شهادت رسیدند، گفت: «حالا دیگر تمام دنیا کودکان میناب را میشناسند.»