روایتی از زندگی مجید اکبری، شهید هوا فضای پادگان شهید کاظمی نجف‌آباد

پرواز در غروب ارغوانی

گاهی زمین و آسمان به هم گره می‌خورند‌؛ جایی میان تلالو طلایی خورشید بر پهنه زاینده‌رود و غبار غلیظ جاده‌هایی که به افق‌های دور می‌رسند. زندگی مجید اکبری، حکایت مردی است که بند کفش‌هایش را میان شالیزارهای نمناک «هویه» محکم کرد و پاشنه غیرتش را در دشت‌های تفتیده میهن بالا کشید. او از تبار صبوری و رفاقت با جاده بود‌؛ راننده‌ای که سنگینی بار مسئولیت را نه بر دوش چرخ‌های کامیون ۱۸ چرخ، که بر شانه‌های ستبر ایمان خویش حمل می‌کرد.
گاهی زمین و آسمان به هم گره می‌خورند‌؛ جایی میان تلالو طلایی خورشید بر پهنه زاینده‌رود و غبار غلیظ جاده‌هایی که به افق‌های دور می‌رسند. زندگی مجید اکبری، حکایت مردی است که بند کفش‌هایش را میان شالیزارهای نمناک «هویه» محکم کرد و پاشنه غیرتش را در دشت‌های تفتیده میهن بالا کشید. او از تبار صبوری و رفاقت با جاده بود‌؛ راننده‌ای که سنگینی بار مسئولیت را نه بر دوش چرخ‌های کامیون ۱۸ چرخ، که بر شانه‌های ستبر ایمان خویش حمل می‌کرد.
کد خبر: ۱۵۳۷۴۳۲
نویسنده زهرا شکراللهی - گروه دفاع مقدس
 
مجید، فرزند دعای مادر و نجوای شیشه‌های گلاب در آب بود‌؛ مردی که خانه‌اش را با عشق بنا کرد اما دیوارهای آن هرگز طعم حضور ابدی‌اش را نچشیدند. او میان «دلبستگی» به لبخند نگین و علی و «تکلیف» حراست از حریم وطن، دومی را برگزید تا امنیت، مهمان همیشگی خانه‌های ما باشد. در شبی که آسمان ایران آماج کینه دشمن شد، او نه در پی پناه، که در پی پرواز رفت. روایت او، داستان ناتمام خانه‌ای است که سقفش ستاره شد و خشت‌خشت آن با بوی غریب اربعین و غیرت صف‌آرایی در برابر ستم عجین شد. قرار است فراز و فرود زندگی مردی را بخوانیم که غروب زندگی‌اش، طلوع شکوهی بود که در تاریخ پایداری این سرزمین، جاودانه شد. 

تولد در کنار زاینده‌رود
آب رودخانه زاینده‌رود به ساحل شنی نزدیک روستای هویه تنه می‌زد. باد پاییزی سراسر درختان بید و چنار حاشیه روستا را به رنگ طلایی مذاب درآورده بود. مهین خانم، زن آبستن، از کنار قبرستان قدیمی یهودیالن گذشت و تا لب رودخانه نم‌نم رفت. شیشه گلاب را به آب سپرد و زیر لب دعا کرد بارش را صحیح و سالم زمین بگذارد. آفتاب روز بیست‌و‌هفتم آبان سال ۱۳۶۸ از روی آب‌های مواج رود نگذشته بود که مهین خانم و آقا عظیم چشم‌شان به تولد پسری روشن شد. مجید، «مجید اکبری» اهل روستای هویه فلاورجان، همسایه زاینده‌رود شد. 

از شالیزارهای هویه تا دشت فلاورجان
روستای هویه ۵۰۰ سال قبل از میلاد میزبان یهودیان تازه از اسارت آزاد شده بود. یهودیان بابل به این سرزمین کوچیدند. قرن‌ها زندگی کردند تا زمان ورود اسلام و تا همین سده‌های اخیر، که نام روستا از یهودیه به هویه مبدل شد. مردمانی سختکوش و کشاورز که اهل شلتوک‌کاری بودند. مجید کنار شالیزارها و شلتوک‌کاری‌های دشت پهن و سرسبز فلاورجان بزرگ شد. پاشنه پایش که به شالیزار می‌رسید تا زانو تو گل و لای نرم و سنگین آن فرو می‌رفت. دانه‌دانه نشای برنج را می‌کاشت، از نیش حشره و گزش زالو واهمه نداشت. بوی خام و نم‌خورده شالیزارها را به مشامش می‌سپرد. رنگ سبز و طلایی که زیر پرتو نور خورشید می‌درخشیدند، مجید را در مسابقه با خرگوش‌های شالیزار پیروز می‌کرد. با ته‌مانده رنگ غروب و با صدای دسته‌جمعی جیرجیرک‌ها دست از کار می‌کشید. 
 
عهدی بر مزار شهید تورجی‌زاده

مجید راهی درس خواندن دبستان و دوران راهنمایی شد. گاهی همراه بچه‌های روستا تا لب آب رودخانه زاینده‌رود می‌رفت و تنی به آب می‌زد. دیپلم گرفت، سربازی رفت و در یک شرکت خصوصی استخدام شد‌ اما همه این کارها او را راضی نمی‌کرد. بعد از پیشنهاد مادر و خانواده سر سفره عقد با نفیسه خانم نشست. عقد کردن همراه تلاش مجید برای گرفتن پایه یک بود. علاقه به رانندگی او را به امتحان رساند. ۱۲ ــ ۱۰ متر کامیون ۱۸ چرخ را باید از سربالایی می‌گذراند بدون دنده اشتباه دادن. روزی که سرهنگ امضای قبولی‌اش را پای پرونده زد، مجید به نیروی خرید خدمت پادگان امیرالمؤمنین اصفهان درآمد. همراه نفیسه خانم تا تکیه شهدای اصفهان رفت و سر مزار شهید محمدرضا تورجی‌زاده نشست. دبه آب و گلاب را ریخت روی سنگ مزار شهید، انگشتش را روی کلمه شهید کشید و گفت: «شهید». نفیسه ضربه کوچکی به سنگ زد و گفت: «محمدرضا تورجی‌زاده». مجید آهی کشید و گفت: «از لشکر امام حسین». شب را در تکیه شهدای اصفهان پای روضه امام حسین(ع) نشستند. 

ورود به هوافضای سپاه
همان روزها بود که مجید فهمید هوافضای سپاه استخدام رسمی دارد. دفترچه را پر کرد و فرستاد‌ و دعای انتظار را از سر مزار شهید تورجی‌زاده خواند. دیگر نگین، دختر کوچک خانه‌شان شده بود که مجید هم به استخدام سپاه درآمد. در پادگان هوافضای سپاه شهید احمد کاظمی نجف‌آباد مشغول خدمت شد. پابه‌پای بچه‌های گروه موشکی به مأموریت رفت‌؛ تا لب مرز راند. جابه‌جایی وسایل موشک و حمل‌و‌نقل مهمات را بدون این‌که لب از لب باز کند انجام می‌داد. رانندگی، ختم به جاده، بیابان، خستگی، بی‌خوابی شبانه بود اما مجید دیگر نیروی زبده خدمت شده بود تا این‌که پسر کوچک‌شان علی به دنیا آمد. 
 
زائر اربعین و عمود ۱۴۵۲

رانندگی تا پابوس حرم امام رضا(ع) برای مجید چندان دشوار نبود. تو رواق امام خمینی نماز را به جماعت خواند‌؛ رو به حرم و آستانه حرم، سلام پر از ارادت و ادب را به محضر آقا سپرد. تمام چند روزی را که سرگرم زیارت بود، در کنار زن و بچه‌اش گذراند. دهه اول محرم سال ۱۴۰۰ را کمک بچه‌های هیأت و مسجد بود. نوجوان بود که در حیث و بیث رفتن صدام، راه کربلا باز شد. با تمام شور و شوق نوجوانی‌اش مرز را گذراند و پای پیاده بین‌الحرمین رفت. این‌بار وقتی گذرنامه‌اش لب مرز امضا شد، مهر خورد. با خیال آسوده عمود به عمود را طی کرد. بوی غریب سرزمین نینوا را دوست داشت. عهد کرده بود یک گام هم کم نگذارد و برسد به عمود ۱۴۵۲‌؛ دو زانوی ادب را در بین‌الحرمین بگذارد و سرش را بر آستان ارباب شهیدان بگذارد. 

خانه نو و آماده‌باش نابهنگام
زندگی در خانه‌های سازمانی نزدیک پادگان شهر نجف‌آباد ادامه داشت. مجید تصمیم گرفت در هویه خانه بسازد. ساختن خانه به روز آخر رسید‌؛ فقط نصب کابینت و شست‌وشو مانده بود. مجید شب ۲۳ خرداد ۱۴۰۴ رفت سری به خانه نو بزند و شب همانجا بخوابد تا صبح زود دست به کار خانه شود. ساعت از یک نیمه‌شب گذشته بود که گوشی نفیسه زنگ خورد. مجید بود: «ما آماده‌باشیم، خودم زنگ می‌زنم و دیگه یاحسین، من باید برم.» تا نفیسه تو دل تاریکی دست راست و چپش را بفهمد، مجید رفته بود. قاب تلویزیون نوار مشکی گرفته بود. 

در میان دود و انفجار پایگاه موشکی
اسرائیل تب دیوانگی‌اش بالا زد. نیمه‌شب به مرز، به ایران و به تهران حمله کرد. مجید راهی پادگان شد. باز جاده و گرد‌و‌خاک، باز صدای فنرهاوچرخش لاستیک‌ها روی سنگریزه‌های بیابان‌؛بازحمله موشک، حمل سوخت و خرده‌کاری‌های دیگر. همان شب، از پایگاه حملات موشکی پی‌درپی به سمت اسرائیل شلیک شد. موشک‌های کروز، بالستیک و هر چیزی که می‌توانست تب رژیم صهیونیستی را پایین بیاورد،راهی اورشلیم شد. گنبدآهنین صحنه‌های آخرالزمانی رالمس کرد. مجید ساعت ۱۰صبح به نفیسه زنگ زد:«دعا کن، آره سالمیم، سری به خانه بزن.»مجید ازحجم کار ودویدن‌هایش چیزی نگفت. 

شهادت در غروب ارغوانی
از روزدوم جنگ، حمله‌های پهپادی و جنگنده‌های اسرائیل به کوه‌های مشرف به پایگاه موشکی، شدت بیشتری گرفت. مجید با کامیون حمل موشک زیر حمله پهپادی ماند. اولین اصابت، گودال بزرگی کنار کامیون ایجاد کرد. صدای انفجار مهیب کوه‌ها را لرزاند. کلاف‌کلاف دود سیاه و خاک به آسمان می‌رفت.غروب ارغوانی و غریب ۲۷ خرداد، هنوز به دل تاریکی شب نرسیده بود که ترکش موشکی به تن مجید نشست و او را به جرگه شهیدان جنگ ۱۲ روزه پیوند زد. مجید نخستین روز خانه‌ساختنش را در آستانه ارباب شهیدان گذراند.
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها