یادداشتی بر کتاب «دلی که نداشتی» اثر خانم فاطمه سلیمانی

خانواده یعنی همه‌چی

کد خبر: ۱۳۹۲۹۳۶
نویسنده نسرین عطار - چاردیواری 

 ظرف‌های شام را که از روی میز جمع می‌کنم، دارم با خودم فکر می‌کنم «فردا ناهار چی‌درست کنم؟!»
 از پاسخ مادر به خود می‌آیم و متوجه می‌شوم داشتم بلند‌بلند فکر‌می‌کردم! 
مادر نگاهم می‌کند و می‌گوید: «‌خیلی وقته آبگوشت نخوردیم‌.» 
می‌فهمم هوس آبگوشت کرده و می‌گویم‌: «خیلی هم عالی پس فردا ناهار آبگوشت درست می‌کنم.»  پیرزن آهی می‌کشد و می‌گوید:«آخه آبگوشت که دو نفری نمی‌چسبه‌! باید دور سفره پر از آدم باشه تا بچسبه!» 
چند سالی از رفتن بابا می‌گذرد و من و مادر تنها زندگی می‌کنیم. محسن برادر بزرگم سال‌هاست خارج از ایران زندگی می‌کند. ناهید و نادره هم خیلی سال است سر خانه و زندگی خودشان هستند. حالا من یعنی بچه ته‌تغاری خانه مانده و مادرم و زندگی کوچک و دو نفره ما دو تا‌! 
به مادر می‌گویم :«سخت نگیر مادرجان، خب من و شما دل‌مان آبگوشت بخواد باید چه کار کنیم ؟!» با خنده ادامه می‌دهم :«یه دیزی کوچک دو نفره بار می‌ذارم دو تایی با هم می‌زنیم به بدن.» 
مادر اما باز می‌گوید:«نه مادر آبگوشت به دور هم خوردنشه‌.»
مادر راست می‌گوید، بعضی چیزها آدابی نانوشته دارند که باید رعایت‌شان کنی. نه این‌که نمی‌شود آبگوشت را تک‌نفره یا دو نفره خورد اما دسته‌جمعی خوردنش حال و هوای دیگری دارد. به طرف مادر می‌روم، در آغوشش می‌کشم و رویش را می‌بوسم.  «حق با شماست آبگوشت دو نفره نمی‌چسبه!»
گوشی تلفن را بر‌می‌دارم و شماره خواهرم را می‌گیر‌م .«سلام ناهید جان خوبی‌؟ ببین فردا ناهار با بچه‌ها دعوتی خونه ما؛ البته به صرف آبگوشت! سبزی خوردنشم پای خودت. به نادره هم خبر بده که من و مامان منتظرتونیم.» 
گوشی تلفن را که می‌گذارم، ‌چشمم به مادر می‌افتد. لبخند رضایت روی صورتش می‌درخشد.

منبع:‌ ضمیمه چاردیواری روزنامه جام‌جم

ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها