واژه ها را در مشتم دارم

: «بچه های من اینجا به هم می گویند بیا با هم زلف گره بزنیم» این جمله نقل قول از مردی ایرانی است که در اروپا سکونت دارد، با رادیو صدای آشنا تماس گرفته و گفته که فرزندانش آنجا بعد از شنیدن برنامه های محمدصالح اعلا از رادیو ، متاثر از نوع اجرا و گفتار او با هم صحبت می کنند.
کد خبر: ۱۳۸۰۳۴

مخاطبان پیگیر شبکه جهانی صدای آشنا در آن طرف مرزها به خاطر هزینه های زیاد مخابراتی کمتر با برنامه های دلخواهشان تماس می گیرند. اما اقبال برنامه صالح اعلا (با صدای آشنا) به اندازه ای است که تماس های مکرر دارد.
شنیدن این توضیحات از زبان دوستی در رادیو انگیزه اصلی ام بود برای این که شبی در رادیو ، مهمان «با صدای آشنا» و مردی باشم که اولین تئاتر خیابانی را با نام «باغ آرزوها در آب انبار سیروس» کارگردانی کرده ، در دانشکده هنرهای زیبا ، بازیگری خوانده و در اروپا در دو رشته علوم سیاسی و سینما تحصیل کرده است ، کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی و مدرس دانشگاه است ، ترانه می سراید ، برای تلویزیون برنامه می سازد، سردبیر یک نشریه فرهنگی - هنری است و رادیو را رسانه محترمی می داند و در سه شبکه پیام ، تهران و صدای آشنا سه برنامه متفاوت دارد.



با «قصه های بی بی» به رادیو پیام آمد. به قول خودش به یک شکل نمادین از بدو تاسیس شبکه رادیویی پیام شبهای جمعه در این شبکه برنامه داشته است و اصلا به عقیده خیلی از اهالی رادیو برنامه های او در اقبال رادیو پیام از سوی مخاطبان سهم زیادی داشت . چون بعد از تمام شدن یک روز کاری در رسانه ای که کارش پیام رسانی و انعکاس خبرهای ترافیکی است ، آرامش را به آن هدیه می کرد. می گویند: سخنی که از دل برآید لاجرم بر دل نیز می نشیند و محمدصالح اعلا چون خودش مجری و مولف است و ایده و فکر دیگران را در کسوت سردبیر یا نویسنده رادیو منتقل نمی کند ، حرفهایش هم به دل می نشیند. او یکی از معدود افرادی است که در رادیو فاکتور صدا را هم زیر سوال برد و ثابت کرد که در رادیو فقط صدای خوب داشتن کافی نیست و یک مجری باید مولف خوبی هم باشد. اینها نظرات یک گوینده جوان اما با تجربه رادیو درباره محمدصالح اعلاست . او راست می گوید وقتی ساعت 22:30 دقیقه شب جمعه رادیو را روی موج رادیو پیام روشن می کنی ، احساس فردی بودن رسانه را درک می کنی و این گونه تصور می کنی که او برای تو شعر می خواند و به طور خصوصی فقط برای تو حرف می زند در حالی که در لحن و کلامش باور جمعی هم جاری است اما سادگی و بی پیرایه سخن گفتن هم یکی دیگر از وجوه خاص محمدصالح اعلاست ، وقتی پشت میکروفن رادیو قرار می گیرد.

تلاش می کنم با صدایم ، غم غربت را از هموطنانم که در خارج زندگی می کنند دور کنم

این سادگی در زندگی واقعی او ریشه دارد. به این نکته وقتی پی بردم که در دفتر مجله نشانی دیدم مهمانانش دور یک میز نشسته بودند و او کنار آنها روی زمین نشست و فضایی ایجاد کرد که افراد حاضر در آنجا اگر چه از قبل همدیگر را نمی شناختند ، خیلی زود با هم دوست و صمیمی شدند. برخلاف بسیاری از اهل ادبیات و شعر در کلامش پیچیدگی ، حاشیه پردازی و درازگویی وجود ندارد موجز و تاثیرگذار است وقتی موسیقی های دلنواز تهیه کننده رادیو با صدایش همراه می شود و او با چشمهای بسته از دل بیرون می کشد و می خواند.

روی ماه ، دستمال نمدار می کشم

شب بعد موج رادیو روی صدای پایتخت ایست می کند. ساعت 21:30 دقیقه جمعه شب است و محمدصالح اعلا با «حرف» به رادیو تهران می آید. اینجا هم یکان یکان به هموطنان جان سلام می کند و از خود به عنوان بنده پیاده یاد می کند، اما لحن گفتار و شیوه اجرایش با آنچه شب گذشته در پیام شنیده ام فرق می کند. در «حرف» مجالی را فراهم می کند که اهالی هنر بیایند و حرفهایشان را بگویند. بنابر این کمتر شعر می خواند و بیشتر سکوت می کند. مهمانان او داوود رشیدی و دخترش لیلی رشیدی هستند. پیش از این بارها برنامه هایش را از پیام شنیده بودم. یک بار هم در استودیو پخش رادیو تهران از نزدیک اجرایش را دیدم . موعد سفر حاجیان به مکه بود. وقتی با گزارشگر اعزامی رادیو تماس گرفتند ، بی اختیار اشک می ریخت و صحبت می کرد. شاید مشاهده این صحنه و شاید هم تاثیر شنیدن برنامه هایش در پیام باعث می شد احساس کنم غم غریبی در چهره و دل او مستتر است . او با این که می پذیرد از کودکی همواره غمی همراه او بوده است که خودش هم ریشه اش را نمی شناسد اما تاکید می کند آدم نازک طبعی است و خیلی از مسائل زندگی را جدی نمی گیرد. برای همین است که خیلی ها ادایش را در می آورند و کاریکاتورهایش در مجله های طنز چاپ می شود: «قبول دارم که غمی در وجود من پنهان است که با زندگی ام آغشته است ، انگار مادرزادی است چون اشکم زود سرازیر می شود و مدام در قصه ها و نمایشنامه هایم در حال گریه کردن هستم. هر چه هست نمی دانم چیست اما من به همه چیز زندگی به شوخی نگاه کنم».

همه تلخی ها را دور می ریزم

به همراهش وارد استودیو پخش صدای آشنا می شوم . با همه یکسان سلام و علیک می کند و بسرعت به رژی می رود و پشت میکروفن قرار می گیرد و با صدای آشنا را این گونه آغاز می کند: «با سلام خدمت یکان یکان هموطنان جان و با ادای احترام به همکارم شهین مهین فر گوینده پیشکسوت رادیو که در اتاق فرمان حضور دارد ، من بنده پیاده از الان تا ساعت 23:30 دست به سینه در خدمت شما هستم... درست است که نوع سلام و احوالپرسی او با شنونده در سه شبکه پیام ، تهران و صدای آشنا با هم تفاوت ندارد اما این هنر محمدصالح اعلاست که می داند روی هر فرکانسی با چه کسی صحبت می کند و براساس خواست ، نیاز و سلیقه او عمل می کند. اتفاقا در صدای آشنا دیگر آن حس فردی بودن رسانه ایجاد نمی شود. اینجا دیگر براحتی متوجه می شوی که صالح اعلا برای یک جمع صحبت می کند که در شرایط خاص و یکسانی قرار گرفته اند. آنها دیگر آن مخاطب عزلت گزین رادیو پیام در نیمه های شب نیستند که واگویه های درونی خود را از زبان مجری رادیو می شنوند. آنها ناگفته های جمعی خود را از زبان کسی می شنوند که یک فضای کاملا ایرانی را برای کسانی که در این محدوده جغرافیایی نیستند، ایجاد می کند و در این دایره با حس جمعی آنها که با عواطف فردی گره خورده دیالوگ برقرار می کند. یا به قول خودش «با آنها زلف گره می زند» وقتی که می گوید: «این حرفها و امواج رادیو نامه و کاغذ می شوند و من به دیدار شما می آیم ، بیدمجنون اگر گریه کند شبیه من می شود ، اینجا مجموعه صدای آشناست و یاد شما می وزد و.... مدت تاثیرگذاری جملات موجز او به قدری است که می توانی مطمئن شوی در فاصله چند ثانیه موسیقی که میان آنها پخش می شود شنونده پاسخی برای هر کدام از این جملات داشته است . برای همین است که تصور می کنم صالح اعلا با مخاطب ایرانی خارج از ایران دیالوگ برقرار می کند. این همه مسافت بار معنایی خاصی به واژه ها می بخشد ، وقتی که از اینجا حرف می زند برای کسی که آنجا (خارج از ایران) است اینجا معنای نوستالوژیک و خاصی دارد. وقتی که می گوید اینجا به هر چه دست می زنم نمدار است یا شما آنجا روبات دارید که احساس ندارد و گریه نمی کند در عوض ما اینجا آدمیزادی داریم که احساس دارد و گریه می کند، قدرت فوق العاده خود را در همراه کردن حس مخاطب به نمایش می گذارد. آرامش او موقع شعرخواندن و آکسان گذاری حسی اش بدون این که حس مجازی و مصنوعی را با واژه ها مخلوط کند. ویژگی متفاوت او با بسیاری از مجری های رادیو در برخورد با شعر و ادبیات است.

طعم شیرینی به دریا می زنم

فکر می کنم تا پایان برنامه با مگس مزاحمی که مدام دور سر او و میکروفن می چرخید درگیر بود و در فرصتی که تهیه کننده از او برای پخش موسیقی گرفت خطاب به بچه هایی که در اتاق فرمان بودند گفت : «این مگس هم من را گیر آورده ، فهمیده من ضعیفم ، ضعیف کشی می کند.» به تهیه کننده پیشنهاد می دهد که «وقت آن است که دلبری کنیم و شماره ها را اعلام کنیم». چراغ قرمز استودیو روشن می شود و او دوباره آغاز می کند. از الان تا ساعت 23:30 ما را در زاویه حضور خود دارید ، خوشحالیم که از طریق امواج محترم رادیو با هم زلف گره می زنیم. می توانید با شماره های رادیو صدای آشنا تماس بگیرید اما زحمت می شود با ما تماس نگیرید چون برایتان گران تمام می شود! ولی با او تماس می گیرند... قصه یک فیلمساز بزرگ که از شهر و دیارش دور شده به نظرم تاثیرگذارترین قسمت ماجرای با صدای آشنا بود. بخصوص این که او فقط اوایل داستان را از روی کاغذ خواند و بعد هم سرش را بالا گرفت و چشمهایش را بست و باقی داستان را بداهه قصه گفت. محمد صالح اعلا به خاطر آشنایی اش با ادبیات فارسی ، ادبیات دراماتیک و سینما ادبیات خاصی در صحبت کردن برای خود برگزیده است . در کلام او که متکلف و پر طمطراق نیست ، آرایه های ادبی و سجع پنهانی وجود دارد که آهنگین و در عین حال ساده و قابل فهم برای همگان است . یادم رفت بگویم روز قبل از این که در صدای آشنا مهمان او باشم در خانه هنرمندان مجلس بزرگداشت او برگزار شده بود. با این همه تا از او در رادیو سوال نکردند از این که در آن مراسم چه گذشت حرفی به میان نیاورد و حتی وقتی هم که پرسیدند گزیده پاسخ داد. با جمشید مشایخی که صالح اعلا از او با عنوان «خلیفه بازیگری ایران» یاد می کند ارتباط می گیرند و مشایخی که گویی روز قبل دوستی را از دست داده می گوید: من دیروز دوستی را از دست دادم و رنجور شدم و دوستی را رنجاندم که نتوانستم در مجلس بزرگداشت او شرکت کنم . خیلی از شنونده ها نمی دانند منظور مشایخی بزرگداشت محمد صالح اعلاست اما او بسرعت از این مساله عبور می کند و مشایخی را به سال 50 می برد ، وقتی که در سریال «گذر خلیل احمد» با هم بازی کردند. اطلاعات او از تاریخ سینما و تئاتر عالی است ، اسامی اشخاص و سال ساخت آثار را بخوبی به خاطر دارد. در گفتگویش با داوود رشیدی هم متوجه این موضوع شدم . در هر دو شبکه تهران و صدای آشنا بعد از گفتگو با این دو هنرمند موسیقی مجموعه هزاردستان پخش شد. شاید تهیه کنندگان دو شبکه رادیویی متفاوت ، سلیقه نزدیک به هم دارند ، شاید هم آرشیو رادیو از موسیقی های ماندگار فیلم و سریال های تلویزیونی خالی است و الا رشیدی و مشایخی در آثار متنوع سینما و سیما حضور داشته اند که اتفاقا موسیقی فاخر هم دارند... حتی وقتی هم که با مشایخی مزاح می کند نمی توانم باور کنم که غمی در وجود او نیست و مشایخی به سوال شفاهی صالح اعلا و پرسش ذهنی من این گونه پاسخ می دهد: «شما شاعر به دنیا آمدید». گفتگوی 20 دقیقه ای آنها که تمام می شود ، صالح اعلا با واژه و بی واژه از مشایخی تشکر می کند. لحظه ها به وقت تهران به ساعت 23:30 که می رسند ساده و بی تکلف خداحافظی می کند. در مسیر برگشت هم با او در یک اتومبیل هستم و این بار شهین مهین فر هم همراه ماست. ترجیح دادم میان راه شنونده دغدغه های این دو آدم رادیویی به رسانه شان باشم و باقی سوالاتم را به فرصت دیگری موکول کنم.

نوک هر پرنده ای شاخه گلی استم

تقریبا یک هفته بعد ساعت 8 شب به دفتر مجله نشانی در خیابان جلفا رفتم. حدود هفت هشت نفر مهمان داشت. وقتی رسیدم اول من را به همه معرفی کرد و بعد به اصرار خواست جای او را روی صندلی اش اشغال کنم و بعد هم خودش روی زمین نشست . درباره یک نمایشگاه نقاشی به نفع کودکان سرطانی صحبت می کردند و در خلال بحثها و یادآوری خاطرات به سوالاتم پاسخ می داد: به حرفهایی که می زنم اعتقاد دارم. واژه هایم را در مشتم دارم و بعضی وقتهای بی واژه حتی حرفهایم را با نگاه منتقل می کنم. سعی می کنم همیشه حرف تازه بگویم شاید برای همین است که به قول تو و دوستانم موفق هستم. وقتی شعر می خوانم یا در رادیو با کسی گفتگو می کنم چشمهایم را می بندم. اول به این دلیل که حیا به چشم است و دوم برای این که باید تمرکز کنم و بدانم که چه می خواهم بگویم. کار کردن در رسانه خیلی خطیر است و شنونده رادیو با معرفت است . من فکر می کنم او هم وقتی حرفهای من را می شنود چشمش را می بندد. من برای انسان احترام زیادی قائلم ، جلوی پای درختها بلند می شوم چون سایه شان روی سر ماست ، این گونه تربیت شدم . این توضیحات را در پاسخ به 3 سوال من داد وقتی که پرسیدم چرا برنامه هایتان طرفدار دارند ، چرا چشمهایتان را موقع اجرا می بندید و چقدر به حرفهایی که می زنید اعتقاد دارید. وقت خداحافظی 2 شماره نشریه اش را به من هدیه کرد و روی یکی از آنها نوشت «سرخی من از تو زردی تو از من» و ترانه ای را که برای صاحب زمان عج سروده بود خواند تا حسن ختام این گزارش باشد:
روی ماه دستمال نمدار می کشم / نوک قاشق آسمونو می چشم / می پاشم ستاره ها رو سرات / که بیای قدم بزاری روچشام / شبها رو جمع می کنم تا می زنم / رنگ روغنی به فردا می زنم / همه تلخی ها رو دور می ریزم / طعم شیرینی به دریا می زنم / واسه اومدنت برنامه هاست / همه جاده ها آب پاشی می شه / نوک هر پرنده ای شاخه گلی است / کف رودخونه هامون کاشی می شه.

نوک قاشق آسمان را می چشم


: از دوستان صدای آشنا شنیدم که برنامه های محمد صالح اعلا همان «با صدای آشنا» در شب دیگری از هفته پخش می شد.
اما ایرانیان خارج از کشور در تماس های مکرر درخواست کرده اند با صدای آشنا روز بعد از تعطیلات پخش شود که هم فرصت داشته باشند و هم بتوانند به اتفاق خانواده آن را بشنوند.
و این گونه بود که یکشنبه ها محمدصالح اعلا به صدای آشنا آمد تا به قول خودش روی «هات برد» شنیده شود. برنامه ساعت 22 پخش می شود. حدود ساعت 21:15 دقیقه سوار خودرویی می شوم که از ترابری رادیو به سراغم آمده است.
راننده بشدت عجله دارد. چون باید سراغ استاد هم برویم و او هم باید پیش از ساعت 22 در پخش صدای آشنا باشد. دقایقی بعد در خیابان جلفا مقابل دفتر ماهنامه نشانی ، محمدصالح اعلا در حالی که تعدادی کتاب و ورق در دست دارد سوار می شود.
نیازی نبود برای این که تلاش کنم با او ارتباط برقرار کنم چون خود او بی مقدمه آغاز می کند: «دخترم ! مهمان کدام برنامه هستی؛» وقتی متوجه می شود می خواهم در برنامه خود او حضور داشته باشم ، شروع می کند و از دغدغه هایش در رادیو و صدای آشنا می گوید: صدای آشنا را دوست دارم چون مدیرانش می گویند شنونده های زیادی دارد.
یک بار از آلمان 32 خانواده برایم نامه فرستادند و گفتند شبهایی که تو برنامه داری ما دور هم جمع می شویم. چراغها را خاموش می کنیم ، شمع روشن می کنیم ، عود می سوزانیم و به یاد ایران برنامه هایت را می شنویم.
احساس می کنم هموطنانم که آنجا صدایم را می شنوند غریب هستند و دوست دارم غم غربت را تا آنجا که می توانم از آنها دور کنم.
صدای بوق ممتد خودروها و ترافیک سنگین بزرگراه مدرس ، راننده را آشفته حال کرده و صالح اعلا به او اطمینان می دهد که «سر وقت می رسیم نگران نباش...»
باقی سوالها می ماند برای وقتی که برنامه اش را از نزدیک شنیدم و دیدم.



فاطمه رحیمی
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها