ساده مثل زندگی مردم شهرم

«سپید سرد» نام مستندی است که چندی پیش از سیمای مرکز مازندران پخش شد. فیلمی ساده و صادقانه که کوشید وضعیت مردم روستایی را در نزدیکی شهرستان نکا به تصویر بکشد.
کد خبر: ۱۲۹۴۲۰

ساختار اپیزودوار فیلم باعث می شد مخاطب روی موضوعی که فیلم از آن سخن می گوید بیشتر تمرکز کند ، اما از همه مهمتر، نحوه پرداختن کارگردان به موضوعات بود که اثر را نظرگیر کرده بود. این فیلم مستند را علیرضا صبوری ، کارگردان جوان نکایی جلوی دوربین برده است که چندی پیش ساخت فیلم بلند داستانی اش را با نام «زمانی برای ماندن» به پایان رسانده است و خیلی امید دارد از یکی از شبکه های سراسری هم پخش شود. صبوری جز کارگردانی ، دستی هم در فیلمنامه و شعر و داستان دارد. با او به دلیل ساخت فیلم سپید سرد گفتگویی انجام دادیم که آن را می خوانید. هنوز در صحبت های او صداقتی وجود دارد که شاید برای خیلی ها جذاب باشد.

در ساخت این فیلم از چه متد و الگویی پیروی می کردی؛
الگوی من در ساخت سپید سرد به صورت خلق در لحظه و روایت اپیزودیک خطی است. فیلمساز پس از این که وارد روستا می شود، به مکانهای مختلف سرکشی می کند و در دل تعامل با آدمها و محیط پیرامونش فیلم را می سازد. او هیچ ذهنیت و داستان از قبل طراحی شده ای ندارد. داستان آن چیزی است که هیچ کس نمی داند چیست! او آنچه باید اتفاق بیفتد به صورت خلق در لحظه شکار می شود و اصولا جذابیت فیلم مستند هم خلق لحظات نابی است که برای خود فیلمساز هم تازگی دارد! این گونه است که فیلم به دل مخاطب می نشیند و او محو لحظاتی می شود که شاید با صرف میلیون ها تومان هزینه در سینما یک لحظه اش را هم نتوان خلق کرد!

چرا لحن فیلم اینقدر شبیه گزارش تلویزیونی است؛
لحن فیلم گزارش تلویزیونی نیست و من این را قبول ندارم. در اینجا دوربین چشم کارگردان است. بی هیچ دخل و تصرف ساختاری. در خلق در لحظه فیلمساز نمی تواند تقطیع و دکوپاژ آنچنانی کند. اصلا به آن صورت که معمول است ، نمی توان کارگردانی کرد وگرنه سوژه در تقابل با فضاسازی ها غیرطبیعی رفتار می کند و آن وقت شکار در لحظه به دشواری صورت می پذیرد. من در فیلمسازی ناتوان نیستم. قاب را هم خوب می شناسم و کار با نابازیگر را بلدم. اما در سپید سرد نمی خواستم سلامت ، سادگی و بی پیرایگی آدمهای کوهستان را با ساخت یک کار تکنیکی خراب کنم. تکنیک من در ساخت سپید سرد مثل زندگی خود مردم ساده و بی پیرایه است. دوربین روی دست حرکت می کند. بعضی جاها تعادل ندارد. خصوصا در اپیزود «این خانه سیاه است» که به زندگی میریعقوب چوپان ، پهلوانی می پردازد که به علت مرگ عزیزانش به جنونی خاموش رسیده بود. میریعقوب در زندگی اش تعادل رفتاری ندارد. پس دوربین برای نزدیک شدن به حقیقت درون او نباید تعادل داشته باشد.

فکر نمی کنی باید بیشتر روی مصالح اثرت کار می کردی؛
فیلم پر از سوژه است. اصلا هر اپیزود فیلم می توانست قصه یک فیلم بلند داستانی باشد و من می توانستم چند کار مستقل بسازم. اما آنچه ساخته شده هم جذاب است. برشی کوتاه از واقعیت زندگی آدمهایی که در دل یک روستا زندگی می کنند و مجموع آنها ما را به یک نتیجه خاص رهنمون می کند ؛ استخراج تلخی ها ، شیرینی ها و در واقع سپیدی ها و سردی های زندگی مردم کوهستان.

سوژه های آثارت را چگونه پیدا می کنی؛
من پیش از فیلمساز شدن سالها نویسندگی کردم. اصلا سوژه یابی دستمایه کار نویسندگی و فیلمسازی است. فیلمساز باید دید قوی و کاونده به محیط پیرامونش داشته باشد. ریزبین و کنجکاو و جسور باشد تا بتواند خوب کشف و شهود کند. البته هر فیلمساز دغدغه ها و نگاه خاص خودش را نسبت به محیط پیرامون دارد. اما فیلمسازها باید به این جمله آندره ژید بسیار توجه کنند که گفته است: بکوش تا عظمت در نگاه تو باشد ، نه در آن چیز که می بینی.
در کنار هنر شاید خیلی از موضوعات به ظاهر عظمت آنچنانی نداشته باشند ، اما گاهی اوقات می توان عظمت را از دل سادگی هم بیرون کشید و اصولا کار فیلمسازی به عقیده من بیرون کشیدن عظمت از دل همین سادگی هاست!

چقدر روی فولکلور منطقه کار کردی؛
پیش از ساخت سپید سرد علاقه چندانی به انجام کار فولکلور نداشتم و حتی ساخت این قبیل آثار را جلف و سبکسرانه می دانستم ، اما پس از ساخت سپید سرد و بازتاب های گسترده ای که از سوی مخاطب احساس کردم شیفته فیلمسازی با موضوعات فولکلور شدم و فهمیدم اگر این قبیل موضوعات ساختار قوی و منسجم داشته باشند، نه تنها برای مردم کشور ما که حتی برای مردم آن سوی آبها نیز لذت بخش است.

زمستان سرد و ایده یک فیلم مستند


سالها بود به طور جدی به ساخت فیلم بلند داستانی می اندیشیدم و حتی تا آستانه کلید زدن چند کار نیز پیش رفتم ، اما به دلیل مشکلات مادی و نداشتن تهیه کننده طرحهایم در نطفه خفه می شد. وسوسه ساخت فیلم بلند تمام این سالها آزارم می داد. من در فیلمسازی به دنبال انجام یک کار شاخص بودم تا تمام آن سالهایی را که پشت درهای بسته مانده بودم ، به نوعی جبران کنم و در واقع مسیر موفقیت و تولید کارهای آینده ام را کوتاه کنم.
زمستان سال 84 برای من و مردم شمال زمستان سردی بود. خصوصا زمستان کوهستان. اوایل دی بود که دوست فیلمسازم ، ایوب روشن ضمیر از تهران به ساری آمد. از من راجع به کارهای جدیدم جویا شد. او یک دوربین هندی کم داشت. شب با او تماس گرفتم و گفتم: ایوب فردا بیا نکا. می خواهم فیلم بسازم. پرسید: داستانش چیه؛ گفتم: نمی دانم! فقط می خواهم تا می توانم ازشهر و مردمانش دور شوم! صبح روز بعد ایوب با دوربینش به خانه ام آمد. ساعتی بعد به ترمینال هزار جریب رفتیم و سوار مینی بوسی شدیم که نمی دانستیم به کجا و کدام روستا می رود! دل نه به دریا که به کوهستان زدم.

داخل مینی بوس تنها مردمی دیده می شدند که سالها در روستاهای بالادست نکا ساکن بودند. داخل ماشین سر صحبت را با راننده باز کردم و از فلاکس او چای نوشیدم. آقای ابراهیمی ، پیرمردی جاافتاده در صندلی جلو نشسته بود. با او نیز هم صحبت شدم و بعد فهمیدم که او عضو شورای محل روستای زروم است. با کنجکاوی پرسید: کجا می روی؛ گفتم: نمی دانم. می خواهم فیلم بسازم! حسابی تحویلم گرفت و گفت : در فیلمت بگو ما مردم چندین روستا جاده آسفالته نداریم و راهی را که باید یک ساعته به شهر برویم ، هم اکنون سه ، چهار ساعت در میان سنگلاخ و... و بسختی طی می کنیم. حوالی ظهر به روستای زروم رسیدیم و به خانه آقای ابراهیمی رفتیم. پس از پذیرایی به جاهای مختلف روستا رفتیم و من از چند لوکیشن بازدید کردم. همان روز سوژه آرام آرام دستم آمد. آنچه به واقعیت جریان داشت خود یک فیلم بود! فیلمسازی که در جریان یک سفر نادانسته و نامعلوم وارد روستایی می شود و از زندگی واقعی مردم تصویر می گیرد. 2 هفته بعد از این ماجرا به همراه عوامل وارد روستا شدم و کار را کلید زدم

با این حال ، فیلم جدیدم که هم اکنون روی میز مونتاژ است با نام زمانی برای ماندن در همین فضاها می گذرد. در طول یک سال گذشته مطالعات بسیاری در زمینه فرهنگ و آداب و رسوم مردم منطقه انجام دادم و ان شاءالله کار بعدی ام نیز فیلم بلندی است که بر اساس منظومه طالب و زهره ساخته خواهد شد که یک ملودرام عاشقانه فولکلور مازندران است.

به نظر خودت سپید سرد چه اشکالاتی دارد؛
معمولا فیلمهای اول فیلمسازان خالی از ایراد و اشکال نخواهد بود. این بی انصافی است ما توقع ساخت یک شاهکار از یک فیلمساز شهرستانی داشته باشیم ، فیلمسازی که فیلم اولش را می سازد و امکانات اندکی دارد. من سپید سرد را با دوستان منتقد هم دیدم. آنها ضعفها و کاستی های کارم را به من گوشزد کردند. اما قریب به اتفاق آنها متفق القول ، نگاه و تلاش صادقانه ای که پشت کار بود را ستودند. سپید سرد از دل برآمد و به دل نیز نشست . زبان فیلمسازی ام شاید پختگی لازم را نداشت و به تکنیک قوی تری نیازمند بود ، اما امروزه دنیا به نگاه نو و حرف نو نیازمند است.

از اول می خواستی این فیلم به صورت فصل فصل ساخته شود؛
فصل فصل بودن فیلمها یا همان روایت اپیزودیک خطی ، ریشه در درون من دارد. من این شیوه را از تجربه چندسال نویسندگی به ارث بردم. کتاب اولم نظم نوین جهانی مجموعه 7 تله تئاتر بود. کتاب دومم ؛ نامه هایم به آناهیتا ، مجموعه نامه های عاشقانه ای بود که در طول چند سال تحریر شده بود. فصل فصل بودن فیلم یا ساختار اپیزودیک این فرصت را به مخاطب می دهد که فراغتی حاصل کند و با اندیشه ای تازه تر به دیدن فصل جدید دعوت شود. البته به این روش تکنیک فاصله گذاری هم می گویند.

برای ساخت چنین مستندی در شهرستان چه امکانات و پشتیبانی از کار تو شد؛
در واقع هیچ حمایتی از هیچ جایی نشدم! نهادها و سازمانها آنقدر بروکراسی اداری دارند که عطایشان را به لقایشان بخشیدم. در طول این سالها به اندازه کافی پشت درهای بسته مسوولانی باقی ماندم که هر روز یا جلسه داشتند یا ماموریت بودند. اصلا نهادهای فرهنگی دغدغه ای برای شکل گیری یک کار فرهنگی ندارند.
برای گرفتن یک برگ مجوز ساده باید ماهها وقت تلف کنی ، آن وقت چه انتظاری داری که آنها مثلا به تو امکانات فنی بدهند و یا حمایت مالی بکنند! اصلا فیلمساز شدن تو چه توفیر و اهمیتی برای آنها دارد؛ این تویی که باید زور بزنی تا اهمیت کارت را به آنها نشان بدهی. در سپید سرد خودم نویسنده ، کارگردان و تهیه کننده بودم ! بچه ها هر کدام همزمان چند کار انجام می دادند. چون مجبور بودیم با حداقل هزینه کار را تمام کنیم. اگر نهادهای مربوطه حمایت های لازم را می کردند ، قطعا امروز حاصل کار دیدنی تر بود. من نمی دانم افسوس ها ، دریغ ها و ای کاش های ما هنرمندان چه زمانی تمام می شود.

به چه بخشهایی از کار بیشتر علاقه داری؛
سپید سرد ، فیلمی است که با تمام گوشت و پوستم ساختم. کار با روحم عجین شده و من در طول یک سالی که از ساخت آن می گذرد از آن جدانبودم.
هر بار از درون آن چیزهای تازه تری کشف می کنم ، اما اپیزودهایی هستند که علاقه بیشتری به آنها دارم. مثل اپیزود روز حادثه ، که داستان زنی روستایی است که اسب ، صورتش را گاز گرفته. یا اپیزود یک زن ، یک مرد ، همچنین اپیزود ؛ بتول بانوی صحرا ، پیرزن چوپانی که 20 سال بود چوپانی می کرد. هنوز هم خاطره لالایی خواندنش برای گوسفندان برایم زنده است. او در آن صحنه میان آن برفها اشک من و دیگر بچه ها را درآورد و چه اپیزود ماندگاری شد ، صدای لالایی خواندنش روی تیتراژ ابتدایی فیلم. اپیزود عروس کوهستان را هم به دلیل به تصویر کشیدن آداب و رسوم خاص منطقه دوست دارم. خصوصا نواختن ساز «لاک سری سماع» که با ضرب گرفتن روی تشت مسی صورت می پذیرد که در عین سادگی ، نوای دلنشینی را ایجاد می کند.


مهدی غلامحیدری
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۱ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها