در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
قدیمیترین خاطراتی که از پدربزرگتان به یاد دارید، کدامند؟
زندگی من سراسر خاطره است. من در آغوش پدربزرگم بزرگ شدم و همیشه هم سعی کردم حرفهای ایشان را ملاک عمل قرار بدهم. اگر به من میگفتند چپ نرو، راست برو،کاملا اطاعتپذیر بودم. الان میبینم هر آنچه که دارم از پدر و مادرم دارم که فوقالعاده خوب بودند، ولی پدر بزرگم برایم جایگاه و ابهت دیگری داشت. ابهتی که احساس میکردم پشتوانه من است و هیچ وقت برایم قابل قبول نبود که ما را ترک کند و برود، بهخصوص من که هرجا میرفتم و میروم، با افتخار میگویم نوه معزالدیوان فکری هستم! کاش بود و تئاتر ما، بیش از این تئاتر میشد!
قاعدتا به عنوان نوه معزالدیوان فکری، دوست داشتهاید به عرصه هنر هم وارد شوید. چه شد که این کار را نکردید؟
من هر کاری که داشتم و هر چیزی را که میخواستم بپرسم، درباره آن از پدربزرگم سوال میکردم. خاطرم هست یک روز به پدرم گفت میخواهم وارد کار فیلم و سینما شوم. این پیشنهاد را خانم کتایون امیرابراهیمی به من داده بود. ایشان گفت: «برو پیش پدربزرگت و از ایشان کسب تکلیف کن، اگر ایشان اجازه داد، برو!» من هم، همه چیزم پدربزرگم بود. وقتی پیش ایشان رفتم، با همان لحن جالب همیشگی گفت: «بهبه! مهمان خانم تشریف آوردند! حالت چطور است بابا؟» برخوردشان با آدم عمیق و تاثیرگذار بود. گفتم: «بابا معز! آمدهام از شما کسب اجازه کنم». پرسید: «بابت چی بابا؟» گفتم: «میخواهم در فیلم بازی کنم». نگاه عجیبی به من انداخت و گفت: «اگر در کار فیلم وارد شدی، اسم مرا از کنار اسم خودت بردار!» من هم چون خیلی حساس بودم، ناراحت شدم، ولی حرف پدربزرگم برایم حجت بود. آمدم پیش پدرم. پدرم پرسید: «چه شد بابا؟ کی میروی؟» گفتم: «ایشان اجازه ندادند!»
چرا اجازه ندادند؟
چون محیط خراب بود. تاریخ این مشورت مربوط به دو سال قبل از ازدواجم بود. حدود سال 1350 که اوج جریانات مربوط به فیلمفارسی بود.
مگر ایشان در محیط سینما چه دیده بود که شما را منع میکرد؟
میگفت محیط خوبی نیست و درست هم میگفت. وقت محیط سالمی نبود الان هم که داستان به شکل دیگری ادامه دارد!
به شما فقط یک «نه» گفت یا توضیح هم داد؟
ایشان کلا در خانه، ابداً راجع به کارش صحبت نمیکرد و برای من هم توضیح نداد. فقط گفت اگر خواستی بروی، اسم مرا از کنار اسم خودت بردار! اما با توجه به شرایط، مشخص بود که درباره چه چیزی حرف میزند.
در سالهای آخر عمر که با ایشان بودید، چه خاطراتی را از او شنیدید؟
گفتم که من همه چیز را از پدربزرگ و مادربزرگم که در کدبانوگری نظیر نداشت، یاد گرفتم. زندگی کردن، آدم بودن، غمخوار بودن، کمک کردن، احترام گذاشتن به دیگران، توجه به شرایط اطرافیان را از این دو یاد گرفتم. همانطور که گفتم پدربزرگم هیچ وقت درباره کار و محیط کارش در خانه صحبت نمیکرد. این عادت همیشگی پدربزرگ بود که میگفت کارم، کار من است و خانهام، خانهام ولی همیشه در خانهاش به روی همه باز بود.
در واپسین سالهایی که با ایشان بودید، مشغولیتهای ذهنی هنریاش چه چیزهایی بودند؟
ایشان تمام مدت کاغذ دستش بود و ترجمه میکرد. با کمال علاقه و پشتکار. شاید از همین طریق بخشی از علایقش را که از دنیای آن دور افتاده بود، برآورده میکرد. این اواخر بیشتر وقتش صرف همین کار میشد.
چه چیزهایی را ترجمه میکرد؟
نمایشنامههای خارجی را ترجمه میکرد. بعدها همه را مجید محسنی برد که از روی آنها فیلم بسازد و نمیدانم چه شد. نشد که کار کنند، چون مجید محسنی هم بعد از مدت کوتاهی سکته وفوت کرد. معلوم نیست این ترجمهها به دست که افتادند! قاعدتا آثار نفیسی بودند.
بیشتر از چه زبانی ترجمه میکرد؟
بیشتر ترجمههایش از زبان فرانسه بود که این امری طبیعی بود. ایشان در اینجا در مدرسه سنلویی درس میخواند و بعد به فرانسه رفت و آنجا تحصیلاتش را ادامه داد و وقتی هم به ایران برگشت، با زبان و متون و نمایشنامههای فرانسوی انس داشت. زبان غالب در آن زمان، فرانسه بود. انگلیسی خیلی کم کاربرد داشت. در اواخر عمر هم متون فرانسوی را ترجمه میکرد. یک بار از من پرسید: «کلاسِ چه میروی؟» گفتم: «کلاس زبان». پرسید: «چه زبانی؟» گفتم: «انگلیسی». فوری گفت: «انگلیسی نرو!» پرسیدم: «چرا؟» گفت: «انگلیسی که حرف میزنی، دهانت کج و کوله میشود!» من هم از زبان فرانسه بدم میآمد و با این حال گفتم: «چشم بابابزرگ!» ولی کلاس فرانسه هم نرفتم. از همان اول از زبان فرانسه بدم میآمد!
شما چند سال با ایشان زندگی کردید؟
شاید پانزده شانزده سال. بعد دیگر جدا شدیم. یک خانه شلوغ بود که همه در آن بودند. بعد از مدتی، هر کسی سراغ زندگیاش رفت و آنجا تقریبا خلوت شد.
در سالهای آخر عمر با چه کسی زندگی میکردند؟
با عمهام و پرستارش.
از هنرمندان در این سالهای آخر، چه کسانی به ایشان سر میزدند؟
مجید محسنی خیلی میآمد. شهلا ریاحی و هوشنگ بهشتی را هم به خاطر دارم. میآمدند که در مسائل هنری مشورت بگیرند و در عین حال، حالش را هم بپرسند. در این ایام من زیاد با ایشان نبودم.
چند فرزند داشتند؟
دو پسر و سه دختر. پدر و عمویم در عرض یک هفته فوت کردند. عمهبزرگم قبل از پدرم فوت شد و دو تا عمه دیگر دارم. مرتضیقلی که پدر من بود. پرویندخت، تهمینه، فریده و مصطفیقلی.
از فرزندانشان چه کسانی پیگیر کارهای ایشان بودند؟
دو تا از عمههایم به نام پری و تهمینه مدام در کارهای ایشان ایفای نقش میکردند. البته نقشهای اساسی و اصلی نبود، بیشتر در حاشیه نمایشها بودند.
پسرها چطور؟
پدرم هم بود. عمویم کر و لال بودند، اما مینیاتوریست فوقالعاده عالیای شده بود.
در روز چقدر مطالعه میکردند؟ و علاوه بر این، چقدر برای خانواده وقت میگذاشتند؟
همه کارهای پدربزرگم روی برنامه و به قاعده بود. بچهها جای خودشان، نوهها جای خودشان، اینکه مهمانها چه وقت بیایند، مهمانی چه وقت بروند، همه چیز روی برنامه و منظم بود. علاوه بر کار نوشتن، کتابهایشان را اکثرا یکی دو ساعت قبل از خواب میخواندند. خاطرهای را تعریف کنم. ایشان منزل بزرگی داشتند با حیاط بزرگ و چند اتاق که همه با هم در آن زندگی میکردیم. هر وقت بعد از ناهار به زیرزمین میرفتند که استراحت کنند، مرا صدا میزدند و میگفتند: «مهرماه خانم! بیا مرا باد بزن که بخوابم تا مگسها اذیت نکنند، بعد من به تو جایزه میدهم!» من یک ساعت، یک ساعت و نیم ایشان را باد میزدم که مگس اذیتشان نکند و خدا میداند از این کار چه لذتی میبردم! بعد ایشان به من پولی میداد که بروم برای خودم هر چه دوست دارم بخرم.
به عنوان پدربزرگ به شما یا بچههای دیگر نصیحت میکرد؟
نصیحت که همیشه میکرد. من نوه ارشدش بودم و به همین دلیل روی من خیلی تکیه میکرد. علتش را نمیدانم. شاید احساس میکرد من بعدها نام او را مطرح خواهم کرد. جذبهای که داشت، باعث میشد خیلی نشود به او نزدیک شد، ولی خیلی آقا بود. من مردی مثل او ندیدهام!
رفتارشان با فرزندانشان چگونه بود؟
عالی. حتی اگر بچهها کار اشتباهی هم میکردند، ایشان دعوا نمیکرد و صدایش را بالا نمیبرد. در عمرم صدای بلند ایشان را نشنیدم. همینطور صدای مادربزرگم که یکزن نمونه بود. در کدبانوگری و مدیریت نظیر نداشت بخش اعظم موفقیت پدربزرگم، مرهون خانمی و درایت مادربزرگم بود. یادم هست روزی که کارگر برایشان میآمد، موقع غذا خوردن صدایش میزد و میگفت: بیا اینجا پشت میز کنار ما بنشین! تا این حد به همه احترام میگذاشتند. اول غذا برای کارگرش میکشید، بعد برای پدربزرگم!
درست مثل حالا که پول کارگر را نمیدهند و او باید دنبال پولش بدود!
لابد! به هرحال، هر چه از اخلاق و رفتار پدربزرگ و مادربزرگم بگویم، کم گفتهام. حتی از رفتارشان با عمویم که کر و لال و ارتباط با او بسیار دشوار بود. اشاره کردم که اسمش مصطفیقلی فکری بود، ولی همه پرویز صدایش میزدند. پدربزرگم مدتها برایش وقت میگذاشت و نقاشیهایش را میدید و تشویقش میکرد. عمویم در وزارت ارشاد، فرهنگ و هنر سابق کار میکرد. متأسفانه از نقاشیهایش چیزی ندارم!
بین بچهها فرق میگذاشتند؟
پدرها که معمولا دختردوست هستند و مادرها پسردوست!
به تحصیلات و مطالعه بچههایشان چقدر اهمیت میدادند؟
بهرغم اینکه هر پدر و مادری دوست دارد که فرزندانش عالم و باسواد باشد، هیچوقت آنها را به کاری مجبور نمیکردند. همه بچهها دیپلم داشتند. پدرم دیپلم موسیقی داشت و عالی پیانو میزد. عمویم مینیاتوریست درجهیکی بود. عمهام کارمند بانک مرکزی بود. عمه دیگرم کار نمیکرد، ولی دیپلم هنرستان بود. عمه تهمینه من هم دیپلم داشت، ولی با این همه، پدربزرگم هیچ وقت تحکم نمیکرد که باید چه رشتهای را بخوانید و بچههایش آزاد بودند. شوهر یکی از عمههایم استاد سیروس شهرداد پیانیست معروف بود.
از خصوصیات اخلاقی ایشان قدری برایمان بگویید. فارغ از مشغولیات هنری، خصال و ویژگیهای ایشان را چگونه دیدید؟
گفتم که خیلی جذبه و ابهت داشت، ولی ابداً عصبانیت و پرخاش در رفتار و گفتارش نبود. با سکوت و نگاه خیلی از حرفهایش را میزد. متاسفانه موقعی که خانمش فوت کرد، یکمرتبه فرو ریخت! چون به هم بسیار وابسته و علاقهمند بودند.
همسرشان چه زمانی فوت کردند؟
ده سال قبل از خودشان. دخترعموی ایشان هم بود با نام خانم فخر اعظم. البته این راهم بگویم که معزالدیوان فکری ارشاد، لقب پدربزرگم بود که شناسنامههای پدرم، من و خواهرهایم هم با همین فامیل فکری است.
چرا این لقب را به ایشان دادند؟
ایشان شاهزاده بود و معمول بود که به شاهزادهها لقب میدادند. جالب بود که مادربزرگم هر شب، با ماشین ایشان را تا تئاتر میبرد و همانجا میماند تا کار ایشان تمام شود و به خانه برمیگرداند و تمام مدت مواظبش بود!
رفتار ایشان در خانه با همسرشان چگونه بود؟
عاشقانه. مادربزرگم شخصیت خاصی هم داشت. وقتی کسی میخواست ازدواج کند، با مادربزرگم تماس میگرفت و میگفت قند روی سر عروس را شما بیایید بسایید که مثل خودتان خوشبخت شود... و واقعا هم خوشبخت میشدند. البته متاسفانه در زمان ازدواج من زنده نبود. من خودم خودم را خوشبخت کردم! (با خنده) 9 ماه بود که ایشان فوت کرده بودند که از پدربزرگم کسب اجازه و ازدواج کردم. مادربزرگم یک پالتوپوست درجهیک برایم کنار گذاشته و از قبل به من گفته بود عروسی کنی، مال توست! پدربزرگم وقتی پالتوپوست را آورد، من گریه کردم.
وضع مالی پدربزرگ چگونه بود؟
خوب بود، برای اینکه رئیس بخش ارز بانک ملی بود.
پس تئاتر شغل دوم ایشان بود.
عشق اول، اما شغل دومش بود. در کار هنرپیشگی همه باید شغل اصلیای داشته باشند، وگرنه از این راه، زندگیشان به هیچ جا نمیرسد! پدربزرگ خانهای داشت که کوبید و ساخت. یک سال و نیم پیش رفتم و خانهاش را در شاهآباد دیدم که داشت خراب میشد و گریهام گرفت! متاسفانه ما مجموعا به میراث بزرگانمان بیتوجهیم!
بعد از فوت ایشان خانه را فروختید؟
بله، چارهای نبود. همه ورثه پولهایشان را میخواستند! بیشتر هنرمندان در همان کوچه شکوهالممالک در ظهیرالاسلام بودند. ابوالحسن صبا هم آنجا سکونت داشت.
چرا کسی از پدربزرگ شما یادی نمیکند؟ درباره کارهایی که کرده و نقش ایشان اطلاعی ندارند یا ماجرایی هست؟
به نظرم کلا ایشان را فراموش کردهاند. الان اسم هیچ کس چندان مطرح نیست...
البته از چهرههایی چون سیدعلیخان نصر یا احمد دهقان و... صحبت میشود.
لابد پارتیشان کلفتتر از پارتی پدربزرگ من است یا شاید بیشتر در میان مردم بودهاند. نمیدانم علتش چیست. ولی هر چه هست، منصفانه نیست.
غربت و مرگ معزالدیوان
در حالی که خانه ابوالحسن صبا در همسایگی معزالدیوان به موزه تبدیل شده و در حالی که بسیاری از هنرمندان همعصر او در یادها و خاطرهها ماندهاند، کمتر کسی از معزالدیوان یاد میکند.
این استاد تئاتر روزهای پایانی عمر را در بیمارستان گذراند و در فاصله کمی از وخامت حالش، دار دنیا را وداع گفت. نوهاش درباره آخرین روزهای زندگی او میگوید: ایشان یک روز به حمام میرود و بهجای اینکه شیر آب گرم و سرد را با هم باز کند، فقط شیر آب داغ را باز میکند و یکدفعه فریاد زد، «سوختم! سوختم!» در آن زمان 86 ساله بودند. ایشان را بلافاصله به بیمارستان بردند. پوست تنش تاولهای زیاد زده بود، اما آن را مداوا کردند. با این حال قدرت بدنیاش کمکم تحلیل رفت. بعد از آن هم باز کارشان به بیمارستان کشید.
گویا معزالدیوان حدود یک هفته در بیمارستان بستری میشود. مهرماه فکری تعریف میکند: یک روز عمهام با من تماس گرفت و گفت: بلند شو بیا که حال بابا خوب نیست! بلند شدم و رفتم و دیدم ایشان خواب است. در گوششان گفتم: «اگر مرا شناختهاید، دستم را فشار بدهید!» ایشان به زحمت دستم را فشار داد. دستشان را بوسیدم و برگشتم خانه که به من زنگ زدند و گفتند: تمام شد! 15 مهر سال 1364، غمانگیزترین خاطره زندگی من بود، چون اصلا دلم نمیخواست ایشان را از دست بدهم. الان میبینم هیچ کس از این مرد یادی نمیکند. رسانهها اسم همه را میآورند غیر از اسم معزالدیوان فکری را. چرا؟ دلیلش چیست؟ بنشینند و فکر کنند و ببینند این موج جدید تئاتر، اصلا از کجا به وجود آمد؟ آقای بایگان، پسرعموی پدر افسانه بایگان، اولینبار توسط پدربزرگم به تئاتر آمد. آن روزها بازی کردن زن در تئاتر مرسوم نبود و ایشان لباس زنانه پوشید و نقش زن را بازی کرد! بعد بهتدریج بازیگران زن آمدند. برای رسانهها و مطبوعات متأسفم که هیچ یادی از ایشان نمیکنند، در حالی که باید به این مرد که پایه تئاتر را در ایران گذاشت، افتخار کنند.
محمدرضا کائینی
جام جم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: