با دلها چه کار میکرد این مرد که عقبرفتگی کوچههای تنگ بازار و لب جدول و پلههای نوروزخان و نیمکتهای ایستگاه اتوبوس میشد محراب عبادت .
همه ضجه میزدند. در و دیوار حتی ... من هم مینشستم گوشه پیادهرو روی یک تکه مقوا یا روزنامه. قرآن روی سر میگرفتم و پیرمرد حرف میزد.
حرف که میزد انگار رفته بود توی ستینگ قلبت.
میگفت و میگفت، دمدمهای سحر که میشد تو برگشته بودی به تنظیمات کارخانه. سبک بودی و رها، مثل نوزاد، دستهایت بوی گل سنجد میگرفت. بوی تسبیح چوبی، بوی بنفشه .
دیشب هم شب بیست و سوم بود. حالا سالهاست شب بیست و سوم احساس میکنم یتیم شدهام.
دیگر غصه جایی را نمیخورم ... پیرمرد که رفت دیگر مفهوم از دست دادن بیرنگ شد.
شاید همین دوست داشتن پیرمرد هم حجابی باشد برای دوست داشتن خالق پیرمرد.
دیشب هم شب بیست و سوم بود.
رفتم جلوی مسجد بازار فاتحهای خواندم و برگشتم و توی یکی از این مراسمات شهر قرآن به سرم گرفتم و تمام مدت به فکر حاج آقا مجتبی بودم. به قول جلال آلاحمد پیرمرد چشم ما بود.
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....