جذابیت به قیمت تقدیرگرایی

: مجموعه داستانی زیرتیغ به کارگردانی محمدرضا هنرمند که این شبها شاهد پخش آن از شبکه اول سیما هستیم ، از همان قسمت نخست توانست توجه شمار زیادی از مخاطبان را به خود جلب کند.
کد خبر: ۱۲۰۷۱۹

عواملی مختلفی در موفقیت زودهنگام این مجموعه تلویزیونی دخیل بوده اند که سرآمد همه آنها انتخاب بازیگران ستاره بویژه پرویز پرستویی است. در کنار این بازیگر موفق ، باید از بازیگران مکملی مانند آتیلا پسیانی (با بازی درخشان در مقایسه با چند تجربه اخیر خود) و فاطمه معتمدآریا در نقش همسر محمود و مادر دختر دم بخت و همچنین از بازیگران موفقی می توان نام برد که در ایجاد موقعیت مطلوب و فضاسازی کار کمک موثری کرده اند ، از جمله هوشنگ توکلی و سیاوش تهمورث که نقشهای دایی و عموی پسر آماده ازدواج را بازی کرده اند که در مقام قضاوتی منصفانه می توان گفت مجموعه زیرتیغ این باور را در اذهان مخاطب ایجاد می کند که گویا با یک اثر مستند و مطابق با واقع روبه روست.
عامل دوم موفقیت این مجموعه را باید در گروه تولید برنامه جستجو کرد. از اعضای برجسته این گروه ، محمدرضا هنرمند در سمت کارگردانی سریال است که تاثیر ملموس و تقریبا بی نقصی در ساختار و فضای کار داشته است. بجاست از هنر استاد حسین علیزاده در ساخت موسیقی متن زیرتیغ نامی ببریم که بویژه با تک نوازی های تار خود در لحظات نیاز صحنه ها ، این برنامه تلویزیونی را جذاب کرده است.
در کنار آنچه گفتیم ، مجموعه عوامل صدا ، نور ، تصویر و همچنین گریم خوب چهره ها نیز در خلق اثر پرکشش بی تاثیر نبوده اند. دست آخر روایت داستانی این مجموعه را بررسی می کنیم که به قلم روان اکبر محلوجیان به زیور فیلمنامه آراسته شده که اصلا محور بحث ما نیز همان است یعنی می خواهیم محتوای مجموعه و چند و چون آن را بررسی کنیم. نوع دیالوگ پردازی و صحنه نویسی آقای نویسنده موضوع بحث ما نیست ، نکته گیری نگارنده به محتوای اثر یا جهت گیری خط داستان زیرتیغ است.
پرسش این است که چرا باید در اواخر قسمت سوم این مجموعه یکی از شخصیت های اصلی و محبوب داستان (جعفر با بازی پسیانی) بیرحمانه از مدار داستان خارج شود و به عبارت دیگر ، جان خود را ناخواسته از دست بدهد آن هم به دست کسی که مانند او محبوبیت زیادی نزد بیننده دارد و افسوس آن که قرار بوده قاتل و مقتول از طریق فرزندان با هم فامیل شوند.
چنین به نظر می رسد که فیلمنامه نویس می خواسته با تزریق نوعی از تقدیرگرایی داستان را از مسیر منطقی و عقلانی منحرف کند. واقعا هدف فیلمنامه نویس از این پیچ داستانی چه بوده؛ افزودن برجذابیت درام با یک حرکت محور و ناخواسته؛ این که محمود (پرستویی) با وجود آنکه حتی تصور جدال با جعفر (پسیانی) را در سر نداشته ، ناگهان چشم باز می کند و می بیند ، ای بابا ، دوست صمیمی خود را در رختکن کارخانه کشته است! و بدتر از این اتفاق ، تقدیر شوم آمدن کارگر اخراجی کارخانه بالای سر جسد است که به مجرم قلمداد شدن او می انجامد.
این صحنه سازی از سوی فیلمنامه نویس که بیننده را گیج ، مبهوت و بی سلاح می کند ، همزمان دو شوک قوی به او وارد آورده است. بیننده بی خبر در حالی که تا این قسمت رویای شناخت نوع ارتباط محمود و جعفر و خانواده آن دو را در سر می پرورانده و به آینده این وصلت دلخوش داشته و می خواسته ببیند سلوک این دو نفر با تنوعی که در شخصیت آنها هست پس از عروسی فرزندانشان چگونه می شود ، ناگهان با یک قتل بی موقع و خارج از اراده آگاه انسانی روبه رو می شود.
در اینجا بیننده می تواند متهم شدن فرد دیگر را به طور ناخواسته با گره گشایی عقلی خود حل کند ، کاری که آلفرد هیچکاک کارگردان نامی در فیلم «مردعوضی» با بازی «هنری فوندا» انجام داد و او را با سرانگشت تدبیر و نه تقدیرگرایی مبهم ، از محکومیت رهانید.
اما ناخوشایندتر این که هیچکدام از این دو تن ، چه قاتل و چه متهم سودای کشتن مقتول را در سر نداشته اند و اینجاست که بیننده می پرسد چرا تقدیرشان این گونه شد؛ و براستی ریشه این تقدیرگرایی که جهت داستان را بدین سو کشاند در کجاست؛ چرا نویسنده سریال این چنین موضوع را عاطفی و منطق داستانی را زیرتیغ می برد؛
به نظر می رسد باید جوهره این انتخاب را در جایی دیگر جست ، یعنی بر تارک قصه نویسی کهن در این مرزوبوم ، نگاه جستجوگر براحتی درمی یابد که تقدیرگرایی و قائلیت به جبر اجتماعی از دیر باز در اذهان کاتبان بوده و برای تاثیرگذاری براحساس خواننده و عاجز کردن بیشتر او این شگرد پرسش ناپذیر در نظم و نثرنویسی ما مکرر شده است و چنانچه خواننده محترم وقت تحقیقی داشته باشد و به تقویم آثار داستانی و بویژه سناریونویسی در سینما و تلویزیون در همین 40 سال اخیر نگاهی بیفکند ، پی می برد که ردپای جبر در سرنوشت آدمهای داستان یا به تعبیر مسخ شده آن ، «قسمت» در سکانس نوشته های آثار نمایشی کاملا آشکاراست و این روشی است برای آن که وقتی پای استدلال سست می شود به نوعی دل تماشاگر را بسوزانیم و او را در وادی درماندگی و ناتوانی و بی پرسش خلع سلاح کنیم.
با گذری به فیلمهای فارسی پرفروش می توان نمونه وار به آثاری از این دست اشاره کرد ؛ چرخ و فلک ، دروازه تقدیر و شدشد نشدنشد ، فیلمهایی هستند که قسمت وتقدیرگرایی را به جای تلاش و اراده انسانی در متن قصه هایشان گنجانده اند.
و در سالهای اخیر با وجود سعی بر روشنگری جامعه برای دور شدن از این نوع تفکر ، متاسفانه باز هم رسوبات آن را حتی در برخی آثار مطرح سینما و تلویزیون شاهدیم. و اینک بیننده سیما پس از گذشت سالها باز هم با این نوع تقدیرگرایی در آثار برجسته تلویزیونی روبه رو می شود ؛ در قسمت سوم مجموعه «زیرتیغ» فاطمه معتمدآریا در نقش همسر محمود در دیالوگی خطاب به دخترش می گوید «ای پیشونی! منو کجا می شونی!». و یا در قسمت چهارم همین مجموعه دایی پسر می گوید «حکمت تو روزگار جعفر هم رفت!» و چند لحظه بعد محمود که قاتل ناخواسته دوست نزدیک خویش است زمزمه وار با خود می گوید: «عجب دوره زمونه ای شده ، تف بهت!» این نشانه ها ثابت می کند که این نوع نگرش جبری همچنان در بطن آثار داستانی ما تنفس می کند و به فرض که این نوع دیالوگ ها را نمایندگان لایه های زیرین جامعه ادا کنند نویسنده با علم به تاثیر فکری آنها باید در جهت تلطیف فکر مخاطب و احتراز از بدآموزی گامی جدی بردارد.
البته تصور اشتباه نکنید ، خودنگارنده به اصل قضا و قدر که نشات گرفته از آیین جامع دین ماست توجه و تکریم می کند ، اما بد فهمی این اصل را مردود می داند زیرا نتیجه کار را منفعل شدن جامعه قلمداد می کند و باید پذیرفت که دین ما در کنار این حقیقت ، براختیاری بودن کردار آدمی تاکید کرده و حرکت انسان برمدار عقل و تدبیر و مشورت در امور و همچنین تصمیم آگاهانه را توصیه می کند.

محمدجواد لسانی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها