خواب خرچنگ در چشم اهالی ماه

: یک شب بی خبر از خواب می پری و خیال می کنی سلولهای جایی از تنت دیوانه شده اند و خرچنگی سیاه راه افتاده است توی رگهایت تا رشته های حیات را قیچی کند.
کد خبر: ۱۲۰۵۵۰

درد که امانت را برید قصه سرطان آغاز می شود، عکسها،آزمایش ها ، سرم ، سوزن ، تزریق ، بوی تلخ ضدعفونی کننده ها، وحشت تو از بیمار لاغر و زرد تخت بغلی که خرچنگ ، موها ، مژه ها و ابروهایش را پاک کرده است و وحشت آدم تخت بغلی از تو که خرچنگ ، موها ، مژه ها و ابروهایت را... با درد کنار بیایی یا نیایی فرقی نمی کند ، این قصه همیشه تلخ است ؛ پرونده بیشتر سرطانی ها مهری مشترک می خورد: «فقر».

پرده اول: بیش از 40 دقیقه در محله ای ناآشنا از حصارک کرج زیر سایه خاکستری ابری بی باران که یله شده بود روی خانه های مثل هم و بی پلاک ، سرگردان شدم. پی «ماه گل» می گشتم و به هر که می رسیدم از او سراغ می گرفتم. «28 ساله است... وضع مالی شان خوب نیست... ناخوش احوال... سرطان خون دارد... با سه تا بچه قد و نیم قد... شوهرش هم رفته... نیست.»
اهالی هر بار خانه تازه ای را نشانم می دادند. زنهای زیادی زیر سقفهای کوتاه خرابه های آن اطراف ، زندگی می کردند که هر چند اسم هیچکدام ماه گل نبود ، همگی بچه های قدونیم قد داشتند ، دستشان تنگ بود و شوهرهایشان یا علیل بودند یا معتاد یا ورشکسته یا مرده یا شرمنده از نداری.
در آخرین خانه بی پلاک را که کوبیدم ، دختر بچه پریده رنگی از لای دو لته در آهنی نیمه باز سرک کشید و پیش از آن که چیزی بپرسم گفت: «مادرم خوابیده... باید بیایی تو.» سرطان ماه گل را شبیه اهالی ماه کرده بود. مثل پاک کن افتاده بود به جانش و داشت مژه ها و ابروهایش را پاک می کرد. زن به 28 ساله ها نمی ماند.
گفت: «حالا حالم خیلی بهتر شده.» اما کارش رسیده بود به پیوند مغز استخوان و خبر نداشت. گفت: «قرار شده خونم را عوض کنند. 7 میلیون تومان باید واریز کنیم به حساب بیمارستان . هنوز جور نشده.»
روگرداند سمت بخاری. قطره های نفت از سر لوله کتری زنگ زده چکه می کرد توی دل آتش و گر می گرفت. ماه گل سوالم را تکرار کرد: «مشکلاتمان؛!»
حسین را بموقع گرفتیم. 2 سال بیشتر نداشت و چهار دست و پا رسیده بود به بخاری. محله هنوز گازکشی نشده بود و گر چه بخاری نفتی ، اتاق سه در چهار متری را گرم کرده بود اما آب آن قدر سرد بود که نمی شد حتی یکی دو دقیقه دستها را زیر آن نگه داشت. ماه گل چشم گرداند توی اتاق که خالی بود.
گفت: «می بینی که!» سرطان مثل سیل زندگی زن را برده بود و فقط خانه ای اجاره ای برایش گذاشته بود با سه تا بچه که دکترها شک داشتند ، نکند درد مادر را به ارث برده باشند. دختر بچه رنگ پریده کز کرده بود گوشه اتاق و زل زده بود به شمایل حضرت علی ع بالای سر مادرش. برادر بزرگترش ، ابراهیم هنوز از مدرسه نیامده بود.
کار ماه گل از آمپول های 45 هزار تومانی کم خونی ، سرم هایی که هر ماه بیش از 100 هزار تومان تمام می شدند و حق ویزیت های 15 - 20 هزار تومانی متخصص ها گذشته بود و رسیده بود به پیوند مغز استخوان 7 میلیونی. «باید بیمه می شدی ماه گل!» زن تحت پوشش بیمه نبود. تعریف کرد که شوهرش پیش از آن که بیکار شود و از خجالت پا توی خانه نگذارد ، کارگر فصلی بوده است.
ماه گل پرسید: «کدام صاحب کاری کارگر فصلی را بیمه می کند؛» و من از دهانم پرید که «بیمه خویش فرما برای همین وقتهاست.» ماه گل باز رو کرد به بخاری و جوابم را نداد. از گفته ام پشیمان شدم ، بیمه خویش فرما هم هزینه می خواهد. براساس قانون جدید سازمان تامین اجتماعی ، هر فرد ، تنها در صورتی تحت پوشش بیمه خویش فرما قرار می گیرد که بقیه اعضای خانواده اش هم بیمه شوند و حق بیمه را بپردازند.
انگشت های ماه گل به ازای هر کدام از اعضای خانواده اش خم و راست شدند ؛ 85 هزار تومان حق بیمه برای دختر بچه رنگ پریده ای که اسمش را نمی گفت 85 هزار تومان برای ماه گل ، 85 هزار تومان برای حسین که دکترها گفته بودند باید عمل فتق شود ، 85 هزار تومان برای ابراهیم که دکترها به سرطانی بودن غده روی پایش شک داشتند و 85 هزار تومان برای مردش که بچه ها آهسته آهسته تصویر صورتش را از یاد می بردند.
ماه گل گفت : «نداریم!» زن از کمیته امداد کمک خواسته بود «طلاقنامه می خواستند! طلاق بگیرم که چی؛!» سرطان جزو بیماری های خاص به حساب نمی آمد تا درمانش رایگان شود اما ماه گل به بنیاد امور بیماری های خاص هم سر زده بود.
«به هر مریضی فقط یکبار، 50 هزار تومان کمک نقدی می کنند. گاهی وقتها هم برنج می دهند یا روغن یا...» حسین ، کامیون کوچک صورتی اش را بغل کرده بود و روی فرش لاکی کهنه غلت می زد. سرطان مثل سیل زندگی ماه گل را برده بود و زن می ترسید بچه هایش را هم ببرد.

پرده دوم: «صورتمان را با سیلی سرخ می کنیم.» محرم تب داشت و و صورتش سرخ و ورم کرده بود. عرق می ریخت. «آبرو داریم! گناه که نکرده ایم!» نفس نفس می زد و عرق سرد ، سر بند روی پیشانی اش را خیس کرده بود. محرم بوی چمن باران خورده می داد.
«شبها روی چمنهای پارک می خوابم. آشنای تهرانی که ندارم.» می گفت صبح رفته آزمایشگاه و آنها دفترچه بیمه روستایی اش را نپذیرفته اند. پشت دفترچه تصویر دختری روستایی نقاشی شده بود که کنار جاده نارنجی ، ایستاده بود و رو به خانه بهداشت روستا ، لبخند می زد.
انتهای جاده نارنجی نقاشی ، لابد به شهر می رسید. محرم گفت: «بیمارستان امام آذربایجان امکانات نداشت. گفتند برو تهران. حالا هر بار دارو می نویسند 16 ساعت راه را باید برگردم که دکتر روستا نسخه را مهر کند!» مهرها را شمردم ؛ 5 مهر سبز ، یعنی 80 ساعت زندگی که محرم تمامش را روی صندلی اتوبوس به جاده های پر برف خیره شده بود.
جاده هایی که مثل جاده نقاشی پشت دفترچه بیمه روستایی نارنجی و سرسبز نبودند! محرم رو کرد به دکتر «ما کشاورزیم دکتر جان! اگر خوب شدنی نیستیم بیخودی دارو ننویس!»

پرده سوم: بوی ضدعفونی کننده های معلق در هوا دهانم را گس کرده.

سرطان خبر می دهد


سرطان یعنی رشد ، تکثیر و گاهی انتشار غیرطبیعی سلولهای بدن. تمامی سرطان ها دارای الگوی رشد مهارگسیخته و متمایل به جدا شدن از منشائ اصلی و متاستاز هستند. جسم انسان از میلیون ها میلیون سلول تشکیل شده است که در کنار هم ، بافتهایی مانند ماهیچه ها ، استخوان و پوست را می سازند.
اغلب سلولهای طبیعی بدن در پاسخ به تحریکاتی که از داخل و خارج بدن به آنها وارد می شود ، رشد و تولیدمثل می کنند و در نهایت می میرند. اگر این فرآیند در مسیر تعادل و صحیح خود اتفاق بیفتد ، بدن سالم می ماند و عملکرد طبیعی خود را حفظ می کند ؛ اما مشکلات ، زمانی شروع می شود که یک سلول طبیعی دچار جهش یا تغییر شده و به سلول سرطانی تبدیل می شود.
یک سلول طبیعی ممکن است بدون هیچ دلیل واضحی به یک سلول سرطانی تبدیل شود، ولی در اغلب موارد، تبدیل بر اثر مواجهه مکرر با مواد سرطانزا مانند الکل و دخانیات صورت می گیرد. شکل ظاهری و نیز عملکرد سلولهای سرطانی با سلولهای طبیعی تفاوت دارد.
علائم هشداردهنده سرطان
- خونریزی غیرطبیعی در هر نقطه از بدن
- پیدایش هرگونه توده سفت سلولی در زیر پوست ، مثلا در سینه یا نقاط دیگر
- پیدایش زخمی که به آسانی بهبود نمی یابد (بویژه اطراف زبان ، دهان و لبها)
- سوء هاضمه دائمی
- تغییراتی در وضع خالها یا زگیل از قبیل تغییر رنگ ، بزرگ شدن ، خارش ، دردناک شدن یا خونریزی از آنها که به مدت طولانی ادامه یابد.
- پیدایش آشفتگی در اعمال روده ها یا مثانه که با درمان های عادی بهبود نیابد.
- سرفه ، گرفتگی صدا و یا مشکل بلعیدن به مدت طولانی
اگر هریک از این علائم بالا بیش از 2 هفته ادامه یابد ، باید بیمار تحت بررسی تخصصی قرار گیرد ، البته در بیشتر موارد این علائم حاکی از وجود سرطان نیست

هوای اتاق شیمی درمانی شماره 3 بیمارستان... سنگین و دم کرده است. پرستار سرم شیمی درمانی را با روکش پارچه ای سبزی می پوشاند. عصاره های گرانقیمت حیات ، به نور حساس اند حتی اگر نور کم جان پاییز باشد که اتاق را هم به زور روشن کرده است.
باران دراز کشیده روی تخت و دستی را که به سرم وصل نیست می کشد روی شکمش ، همان جا که بخیه های عمل ، گر گرفته اند و می سوزند. رحیم موهای دخترش را از روی پیشانی کنار می زند: «می خواستیم زمستان نیامده ، عروسش کنیم.» دختر دستش را روی شکمش فشار می دهد. رحیم می گوید: «اسم آمپولش یادم نیست شاید مبترا بود ، شاید هم... قیمتش یک میلیون و هفتصد هزار تومان بود. بیمه قبول نکرد. گفتند در تعهدشان نیست ، ولی خدا خیرشان بدهد صدهزار تومان کمک کردند.»
رحیم طوری کنار صندلی ایستاده است که پاهایش پیدا نباشد اما من به محض ورود ، دمپایی پاره اش را دیده ام. می گوید: «قبلا ماهی 5 تا سرم مصرف می کرد که می شد 100 هزار تومان. بعد دکتر 20 تا سرم برایش نوشت دانه ای یک میلیون تومان ، هر ماه 2 تا.»
باران نمی داند که بابا خانه شان را توی اسلامشهر گذاشته است برای فروش. مرد کارمند بازنشسته کارخانه داروسازی است با حقوق بازنشستگی ماهی 230 هزار تومان. رحیم و دخترش ، بین صفرهای ، 21 میلیون گم شده اند.
باران نمی داند که بابا از غصه بدهی هایش شبها تا صبح بیدار است ، «فقط که خرج شیمی درمانی نیست. داروهای تقویتی هم هست ، آزمایشگاه ، ویزیت دکتر ، تزریق...» باران نمی داند که پسرعمو دیگر حاضر نیست عروسش را ببرد خانه بخت. رحیم حرف را عوض می کند: «این فوق تخصص ها چرا دفترچه بیمه قبول نمی کنند...»
بابا سخت نفس می کشد. می نشیند روی صندلی کنار تخت. «پولش که هیچی ، به هر دری زدم داروها را گیر نیاوردم.» مرد ماه پیش ، پی قرص های ضداسهال شیمی درمانی ، شهر را زیر و رو کرده است و بالاخره دست خالی برگشته.
«به دکترش گفتم چرا داروهای این بیچاره ها توی داروخانه بیمارستان نیست؛» باران بغض می کند: «می نویسی که چی؛»

پرده چهارم: دکتر رمضان گلچین ، رئیس دفتر اسناد پزشکی سازمان تامین اجتماعی استان تهران ، فهرست داروهای شیمی درمانی تحت پوشش بیمه را نشانم می دهد. بیش از 140 قلم از داروها تحت پوشش بیمه اند. دکتر گلچین می گوید: «بیشتر داروهای رایج را پوشش داده ایم. تعداد کمی هم هنوز در تعهدمان نیستند. وظیفه ما پوشش دادن 70 درصد از هزینه داروهاست. ولی برای جلب رضایت مردم این رقم را به 85درصد رسانده ایم. با این حال داروها آنقدر گرانند که بیماران خیال می کنند بیمه هزینه های درمانشان را نمی پردازد.»
به گفته دکتر در 8 ماه گذشته سال جاری ، هزینه دارو و درمان بیماران سرطانی در کشور که تحت پوشش سازمان تامین اجتماعی قرار گرفته اند 16 میلیارد تومان بوده که بیمه 85 درصد از این مقدار را پرداخته است. دکتر پدرام فدوی ، آنکولوژیست هم با نظر رئیس دفتر اسناد پزشکی سازمان تامین اجتماعی استان تهران موافق است: «هر بیمار سرطانی به طور متوسط ماهی 150 هزار تومان خرج می کند. این هزینه گاهی بیش از 400 - 500 هزار تومان می شود و اگر بیمار بیمه نباشد ، به یک تا 2 میلیون تومان در ماه می رسد. اما هزینه دارو و درمان آنقدر بالاست که حمایت سازمان های بیمه گر از بیماران ، به چشم نمی آید.»
فدوی با طرح توزیع داروهای شیمی درمانی در داروخانه های عمومی موافق نیست: «داروهایی در داروخانه های عمومی توزیع می شوند که مخاطب عام داشته باشند در حالی که داروهای شیمی درمانی متقاضیان کمتری دارند.» اما دکتر گلچین به اجرای چنین طرحی امیدوار است: «قصد داریم در آینده شرایط اجرای این طرح را فراهم کنیم. طبق قانون توسعه چهار ساله ، نه تنها نیازهای دارویی بلکه تمام نیازهای بیماران باید از طریق بیمارستان ها تامین شود. اما داروهای شیمی درمانی گرانند و نگهداری از آنها تخصص ویژه ای می طلبد.
گلچین ، حجم ریالی جا به جا شده از طریق بیمه تامین اجتماعی را در داروخانه سیزده آبان یک میلیارد و 200 میلیون تومان در ماه گذشته برآورد می کند و می گوید: «کدام داروخانه بیمارستانی ، مسوولیت تامین امنیت جابه جایی چند میلیارد تومان پول را در ماه می پذیرد؛» از دکتر درباره قانون اجبار در بیمه شدن همه اعضای خانواده برای استفاده یکی از آنها از خدمات بیمه می پرسم ، جوابش کوتاه است: «ما تابع قانونیم ، بیمه فقط مجری ست.»
به دکتر از ماه گل حرفی نمی زنم . وقتی سالانه 70 هزار مورد سرطان در کشور شناسایی می شود ، پرونده یک بیمار سرطانی مثل ماه گل بین آن همه پرونده های کوچک و بزرگ به چشم نمی آید. آدمها برای آمارها ارزشی ندارند. چه فرقی می کند کسی مثل او جزو 30 هزار نفر فوت شده ناشی از سرطان در سال باشد یا 40 هزار نجات یافته اش. درد ، ماه گل را به نقطه تاریکی از جدول آمارها تبعید کرده است و زن جزو کوچکی شده از 3 درصد جمعیت کشورمان که هر سال بخاطر هزینه دارو و درمان به زیر خط فقر سقوط می کنند. درد، روی محرم ، ماه گل و باران خط قرمز کشیده است ، خط فقر.

پرده آخر: حسین آقا ، خدماتی بیمارستان لقمان بود. فقط یکبار او را دیده بودم ، وسط راهروی بیمارستان ، زیر نور کمرنگ مهتابی خم شده بود و از شدت درد گریه می کرد.
پرستار می گفت: «حسین آقا منتظر معجزه است. زنش هم نذر کرده...» مرد جوان بود ، سرطان قامتش را خمیده کرده بود. پرستار می گفت: «تا دیر نشده باید به داد هم برسیم. دستش تنگ است...».
با چند موسسه خیریه تماس گرفتم. هرچند «محک» تامین هزینه درمان کودکان سرطانی را به عهده گرفته ، هیچ یک از موسسات ، حمایت مالی از بزرگسالان مبتلا به سرطان را در شرح وظایفشان قرار نداده اند و تنها در موارد نادری به برخی از بیماران که در شرایط بحرانی هستند، کمک می کنند.
سرطان آدمها را شبیه هم می کند، گاهی رفتنشان را هم. هفته پیش که به بیمارستان زنگ زدم ، پرستار دیگر کمک نمی خواست ، گفت: «دیر شد! حسین آقا دیروز مرد.»

مریم یوشی زاده

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها