او اما امروز، یکی از مابهازاهای مهم کسانی است که همینگوی دههها پیش از آنها به عنوان انسانهایی یاد کرد که حتی اگر از بین بروند، شکست نمیخورند. سندِ شکستناپذیری بهروز، اشکهای 31ساله مادرش است؛ مادری که بیتابیاش پای تشییع پیکر شهدای گمنام، آنقدر با ذات درد عجین بود که ویدئوی آن تشییع در شش سال پیش، یکی از پربازدیدترین ویدئوهای شبکههای اجتماعی باشد. اگر آن ویدئو را دیده باشید حتما میدانید از کدام لحظه و از کدام فراغ حرف میزنیم. مگر میشود آن بیتابی و آن درد را حتی شده بهواسطه یک ویدئو چشید و فراموش کرد. مادر بهروز صبوری که بیخبری از پسرش را آنجا 30 ساله میدید، عکس پسرش را به دست گرفته و خودش را به تشییع پیکر شهدای گمنام رسانده بود. سردرگم بود و گریان؛ از کسانی که تابوتها را مشایعت میکردند میپرسید:
«آقا گمنام 61 رو دارین
هجده ساله...
آره هجده ساله... [صدای هقهق]
سومار...»
و اشک که با «نه مادر، سومار نداریم» بند نمیآمد. میگفت در خیالاتش حنا بسته دست عروسش و گریه میکرد... گریه میکرد. آن ویدئوی دو دقیقهای برای همیشه چسبیده به حافظه بصری ما از جنگ.
اسفندماه پنج سال پیش بود که بالاخره پیکر بهروز را به مادر رساندند و این انتظار پایان یافت. در آستانه پنجسالگی پایان این انتظار، نوار زمانِ بهروز صبوری را مرور کردهایم.
شهادت در سومار
بهروز 18 ساله بود که در منطقه سومار به شهادت رسید. میگویند پیکر او تا مدتها در همین منطقه بود تا سالها بعد در تحقیق و تفحص به دست آمد.
خاکسپاری در بوشهر
اردیبهشتماه قرار شد پیکر جمعی از شهدای گمنام را در دانشگاه خلیج فارس بوشهر به خاک بسپارند. البته آن روز کسی نمیدانست آن پیکر، بهروز صبوری است.
آن ویدئوی معروف
چهارم مهرماه پیکر تعدادی از شهدای گمنام را در تهران تشییع کردند؛ مادر، قاب عکس را برداشته و خودش را به کاروان رسانده بود و بیتابانه پسرش را میخواست؛ ویدئوی معروف مربوط به همین روز است.
بازگشت بهروز
۸ اسفندماه، هویت شهید شناسایی شد؛ خون مادر را با نمونه DNAبهروز تطبیق داده بودند تا بالاخره او را از انتظار درآورند. 17 روز بعد پیکر شهید را در تهران به خاک سپردند.
صابر محمدی
ادبیات و هنر
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم