دلخوشی به موفقیت های کوچک

: گور وربینسکی در میانه ساختن دو قسمت دزدان دریایی کارائیب و پس از ساختن فیلمی مثل حلقه ، با ساختن هواشناس متفاوت ترین فیلم را از لحاظ حال و هوا در کارنامه فیلم سازی اش ارائه می کند.
کد خبر: ۱۱۸۵۰۸

فیلمی که ساختار شخصی و مستقل گونه اش با در نظر گرفتن این که فیلم محصول یک کمپانی بزرگ و مهم مثل پارامونت است ، آن را جذاب تر و غافل گیرکننده تر به نظر می آورد. این درام خانوادگی که می توان آن را یکی از تلخ ترین محصولات هالیوود در سالهای اخیر دانست ، شرح ناکامی های خانوادگی و اجتماعی یک مجری برنامه هواشناسی شیکاگو به نام دیوید اسپرتیز است که در پی مشکلاتش مثل ازدواج ناموفق ، فرزندانی با مشکلات فراوان و پدری که از او دلسرد شده ، اعتماد به نفسش را از دست داده است . او قصد دارد که با دستیابی به یک موقعیت شغلی بهتر در نیویورک سروسامانی به وضع زندگی خود و خانواده اش بدهد، ولی تلاشهایش باز ناکام می ماند و اوضاع هر لحظه بدتر می شود.
در این میان دیوید به دلایل ناکامی ها و شکستهایش در زندگی می اندیشد و مذبوحانه تلاش می کند راه چاره ای برای خلاصی از این وضعیت پیدا کند. بزرگترین مشکل او این است که توانایی کنار آمدن و پذیرفتن خودش به عنوان یک شخص را ندارد.شاید مهمترین محور فیلم این باشد که اعمال دیوید، با تمام اشتیاقی که برای سر و سامان دادن به زندگی خانوادگی خود و ثابت کردن شایستگی هایش به عنوان یک پدر و شوهر و فرزند دارد، در عمل دائما نتیجه عکس می دهد. او که در همه زمینه ها با شکست مواجه شده است ، حتما شغل پردرآمد وراحتش به عنوان یک مجری هواشناس یکی از شبکه های تلویزیونی در شیکاگو هم نمی تواند تسکین خاطری برایش باشد و حتی پذیرفته شدنش در یک شبکه تلویزیونی بسیار معروف و پرمخاطب در نیویورک که درآمدش را چندین برابر می کند نیز تغییری در اوضاع روحی او به وجود نمی آورد؛ چراکه او اصلا یک هواشناس نیست و دانش و سوادی در این زمینه ندارد و تنها آنچه را که متخصصان هواشناسی برایش می نویسند، جلوی دوربین تکرار می کند. پس او در ازای دستمزد هنگفتی که بابت این کار کم زحمت و بی دردسر دریافت می کند، احساس عذاب وجدان و ناراحتی می کند، چراکه خود را لایق چنین درآمدی نمی داند.
در نتیجه شغل به ظاهر خوب و مناسب او هم که می تواند تنها نقطه مثبت زندگی سراسر بدبیاری و بدشناسی او باشد، عملا تسکین خاطری برایش محسوب نمی شود.شرح ناکامی ها و بدشانسی های دیوید در زندگی اش ، فهرستی طولانی را شامل می شود. همسرش از او جدا شده و قصد ازدواج با مرد دیگری را دارد. پسر 15 ساله اش به دلیل اعتیاد در حال بازپروری است و یکی از مشاوران بازپروری او هم آدم چندان مناسبی به نظر نمی رسد، دختر 12 ساله اش که بسیار چاق هم هست ، سیگار می کشد، بسیار منفعل است و به هیچ چیز خاصی علاقه نشان نمی دهد و با لباسهای نامتناسبی که می پوشد، اسباب تمسخر و خنده همکلاسی هایش است . از طرفی ، مردم هم در خیابان به طرف دیوید آشغال و غذا و نوشیدنی پرتاب می کنند.
دیوید دلیل واقعی این برخورد مردم با خودش را نمی داند و فقط حدسهایی در این زمینه می زند. این که شاید مردم بابت درآمدی که او از قبل چنین شغل راحت و بی دردسری به دست می آورد، ناراضی اند و یا این که اصلا از او خوششان نمی آید. از طرفی رابطه دیوید با پدرش هم مزید بر علت است . پدر دیوید برخلاف خود او نمونه یک انسان موفق است.
اونویسنده ای است که جایزه معروف پولیتزر را برده و با رئیس جمهور امریکا تنیس بازی کرده و ملقب به گنجینه ملی شده است و حتی در زندگی خانوادگی اش هم ، یک آدم نمونه و مثال زدنی بوده است .دیوید در مقایسه با پدرش هم خودش را آدم ناموفقی می بیند و تلاشهایش برای رقابت با پدرش هم ناموفق از کار درمی آید. مثل آن رمانی که می نویسد و چیز قابل توجهی از کار درنمی آید. همه این تلخی ها و شکستها و ناکامی ها با در نظر گرفتن نوعی جبرگرایی که در فیلم وجود دارد، فضای فیلم را تلخ تر و اندوه بارتر می کند. دیوید آدم بدی نیست و حتی بعضی صفات مثبت او مثل عذاب وجدانش در مواجهه با شغل راحتش ، از او آدم بشدت سمپاتیکی می سازد.بازی درخشان نیکلاس کیج هم در این میان سهم عمده ای دارد. داستان فیلم داستان همه آدمهایی است که با همه تلاشی که برای برقراری ارتباط با اطرافیان و ساختن یک زندگی موفق دارند، باز ناکام می مانند و البته تقصیر خودشان هم نیست.
عمل ناشایستی که از دیوید در مراسم یادبود پدر سر می زند و یا فراموش کردن خریدن سس تارتار در آن فلاش بکی که می بینیم و در نهایت ناراحتی همسر او و یا ناتوانی اش در انجام کار بسیار پیش پا افتاده ای مثل خریدن قهوه برای پدرش ، پیش از هر چیز نوعی حس ترحم و دلسوزی را در مخاطب برمی انگیزد که شاید حاصل نوعی ما به ازای واقعی هم هست . این که همین اشتباه های به ظاهر کوچک در زندگی همه ما می تواند به شکستهای بزرگی مثل از دست دادن همسر و فرزندان منجر شود و البته در این میان تقصیر با هیچ کس هم نیست . شاید تنها راه چاره پذیرفتن زندگی به همین ترتیبی باشد که وجود دارد. همان طور که دیوید پس از دست دادن همه نزدیکانش ، سرانجام زندگی را همان طور که هست می پذیرد و سعی می کند خودش را به همین شغل موفقی که دارد، قانع کند؛ مثل همه ما که گاهی مجبوریم برای قابل تحمل تر کردن شکست های بزرگمان در زندگی ، دلمان را به موفقیت های کوچک خوش کنیم.

مسعود ثابتی
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها