یک دنیا دلخوشی با یک آبنبات قرمز

اهالی سر پل ذهاب تازه داشتند به زندگی برمی‌گشتند؛ تقریبا یک هفته از زلزله گذشته بود. چادرهای توزیع‌شده خیال بعضی را راحت کرده بود که حداقل شب جایی برای خواب دارند.
کد خبر: ۱۱۳۵۴۷۶

گرچه هنوز خیلی ها شاکی بودند؛ از کمبود چادر، از نبود حمام و سرویس بهداشتی، از غذاها و لباسهایی که میآمد و به دست آنهایی که محتاجش بودند، نمیرسید. اما یک صدا پیوسته جاری بود که به زندگی روح میداد؛ صدایی که...

غروب یکی از روزها باران بارید. باران مثل آبهای نطلبیده که میگویند مراد است، نبود. ناگهان وضعیت همه آشفته شد. مردها عصبانی بودند وقتی میدیدند در زمینهای خاکی که چفت و بست چادرهایشان را در آن جا دادهاند، آب جاری شده و همان چند اثاث و پتویی که جمع کردهاند، احتمالا خیس میشود. آنقدر عصبانی بودند که یک نفر فریاد زد: «چرا عکس میگیرید؟ از بدبختی ما عکس میگیرید؟ ما که بدبخت بودیم، کسی نیامد سراغمون. حالا که بدبختتر شدیم، میخواهید به همه نشانمان بدید؟»

عکاسی که از خبرگزاری آمده بود، او را در آغوش گرفت و گفت: «چون دلم برای وضعیت فجیع اینجا میسوزد، آمدهام عکست را بگیرم و همه را هوشیار کنم که تو چه وضعیتی داری... که زودتر کمکت کنند...»

مرد غرولندی کرد و به زور تشکری بر زبانش جاری شد و با بیلی که نمیدانیم از کجا پیدا کرده بود در زمینهای خاکی راهآبه درست کرد. یکی دو باری هم چشم انداخت به دخترش که از چادر بیرون آمده بود و حالیاش کرد که برگردد توی چادر، که ما نامحرمان نبینیم مستوره‌‌ی او را. دختر داخل چادر رفت و صدای بگومگویش با مادر بلند شد اما بین تمام آن صداهای پر از درد، یک صدای شاد به گوش میرسید؛ صدایی که...

جلوتر که رفتم، آب با حجم و فشار زیادی روان بود تا وارد مسیری شود که احتمالا زمانی رودخانه بوده است. باید راهی برای عبور پیدا میکردم. هر طور حساب می‌‌کردم پایم تا زانو در آب فرو میرفت. باید رد میشدم. چند پسر بچه جلویم ایستاده بودند. داشتند با هم بازی میکردند. صدایشان جاری شده بود میان تمام رنجی که حتی بدون صدا فریاد میکشید.

پسرکها به من خیره شدند. دل به دریا زدم و پایم را به سمت دورترین نقطه بردم. نشد... افتادم. تا زانو رفتم داخل آب. اما باید عبور میکردم. از روی شیطنت جیغ زدم. اما صدای دیگری بلند شد. بالاخره آن یکی پایم را توانستم از خیس شدن نجات دهم. به آن طرف که رسیدم، صدا نظرم را جلب کرد. هر سه تایشان ایستاده بودند و به من میخندیدند. گاهی آرام و گاهی بلند. دستشان را گرفته بودند جلوی دهانشان. من هم خندیدم. صدایشان طعم روح زندگی داشت.

برای عکس اجازه گرفتم. یکیشان فرار کرد و رفت. خجالت میکشید. یکی دیگر فقط خندید. آنقدر دهانش را از ذوق باز کرده بود که میشد جای خالی 3 دندان تازهافتادهاش را شمرد؛ به سادگی. لابد کیف نوی امسالش زیر آوار مانده بود و حالا شاید دلش تنگ شده بود برای تمام زنگ تفریحهایی که دیگر نیستند و کتابهایی که قرار بود باسوادش کنند. اما آن پسرک سوم گاهی میخندید و گاهی تمام تمرکزش را صرف دست راستش میکرد تا پنهانش کند از نگاه من. سرم را که میچرخاندم، آبنات قرمزش را میگذاشت در دهانش. چشمم که به چشمش می‌‌افتاد، آبنات را پشتش پنهان میکرد. آبنبات خوشی این روزهایش بود، روزهایی که برای او و خیلی از همسن سالهایش مثل یک پیکنیک دستهجمعی چندروزه بود.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها